
ببخشید کبریت دارید؟
این سوال را شاید امروز کمتر از کسی بشنویم. اما سال ها پیش یکی از جمله های رایج روزانه به شمار می رفت. آنگاه که سیگاری ها برای گیراندن سیگارشان به آتش نیاز داشتند.
اما این تنها سیگاری ها نبودند که به کبریت نیاز داشتند. کبریت برای روشن کردن سماور وصدای غلغل وبخار مطبوع آن بر سر سفره ی صبحانه، روشن کردن بخاری علاءالدین وشعله آبی، روشن کردن اجاق خوراکپزی و منقل زیر کرسی، ازجمله ابزارهای لازم آن روزگار بود.
صنعت کبریت سازی شاید یکی از دیرپاترین صنایع ایران باشد. کارخانه کبریت توکلی برطبق تاریخچه منتشر در سایت این کارخانه ، در سال 1297 (دوسال قبل از کودتای رضاخان) در تبریز تاسیس شده است.
کارخانه کبریت سازی (کیربیت کَرخاناسی) در انتهای محله باغمیشه تبریزو درنزدیکی خانه پدر بزرگ قرارداشت. وقتی تابستانها برای دیدار به تبریز می رفتیم، بیاد دارم که سوت کارخانه، که آن را "سیریستو" می گفتند، صبح زود به نشانه آغاز کار به صدا در می آمد و ما صدای آن را درخانه پدربزرگ می شنیدیم. آدم های زیادی درآن محله در همان کارخانه کبریت سازی، که شاید همان کارخانه کبریت توکلی باشد، کار می کردند.
به چشم من فرایند خرد کردن وتراشیدن درختان به چوب هایی چنان کوچک وظریف، گوگرداندود کردن سر آن چوب ها، جای دادن حدود پنجاه چوب کبریت در جعبه ای چوبی وکوچک وظریف و دونوار فسفری که در دوسوی قوطی کبریت وبرای افروختن آن چسبانده شده بود، جزئی از عجایب بود.
وبرای ما بچه ها کبریت اسباب بازی هم بود. چه آنگاه که کبریت بازی می کردیم و پس از پرتاب اگر به پهلو می نشست پنج واگر روی ضلع کوچکتر به صورت عمودی می نشست، ده امتیاز به شمار می آمد و چه آنگاه که چوب کبریت هارا پهلوی هم می چیدیم وخانه می ساختیم یا معماهای ریاضی ویا گوگرد سرآن را می کندیم ودر لوله خالی خودکار می فشردیم وترقه می ساختیم و یا اینکه دوقوطی کبریت را با نخی به هم وصل می کردیم ومثلاً تلفن درست میکردیم.
جمع کردن کلکسیون کبریت هم از سرگرمی های رایج بزرگترها بود. جمع کردن کبریت هایی با نام ونشان های مختلف از ایران وکشورهای خارجی برای خودش بروبیایی داشت وکارخانه های کبریت سازی هم، مثل منتشرکنندگان تمبرهای پستی، به مناسبت های مختلف پشت قوطی های کبریت برچسب هایی خوش آب ورنگ و خوش نقش ونگار می چسباندند که خوراک خوبی برای کلکسیونرها بود.
کبریت در قصه های کودکی ما هم جایگاهی ویژه برای خود داشت. آن پیرزنی که که خانه ای داشت به اندازه ی قوطی کبریت و دریک شب سرد وبارانی زمستان گنجشگ وگربه وسگ وگاو مهمان های ناخوانده ی او می شدند که همان جا هم جا خوش می کردند.
پ.ن.: دراین جا هم تفهیم می شویم که دلیل عدم توسعه شرکت کبریت توکلی به قول نویسنده اش، چیزی نیست جز عدم توسعه روشنفکری ملی و بورژوازی ملی آذربایجانی جنوبی (!!)
از مجموعه قافله ی عمر