« ازتخم مرغ تا شتر»

February 21, 2010

نان خرده هارا به کنار برکه ی پارک بردم تا برای مرغابی ها بریزم. دیدم روی تابلویی نوشته: لطفاً به مرغابی ها غذا ندهید. پیش خود گفتم: عجب دستورچرندی! نان دادن به مرغابی ها چه بدی دارد؟ بعد هم خودم جواب دادم بدی که ندارد هیچ، خیلی هم خوب است. وقتی نان هارا برای مرغابی ها ریختم و به طرفم هجوم آوردند خیلی حال کردم.

پاسی از نیمه شب گذشته بود. درخیابان های فرعی خلوت به سوی خانه می راندم. چراغ سرچهارراه قرمزشد. پرنده هم پرنمی زد. پیش خود گفتم انتظار برای سبز شدن این چراغ بلاهت است. چراغ قرمز را رد کردم. به هیچ کس آزاری نرسانده بودم.

برای انجام کاری به مصاحبه دعوت شده بودم. در پرسشنامه سوالی بود مبنی براین که آیا بیماری مزمنی دارید؟ یاد یکی از دوستان افتادم که در شرایط مشابه نوشته بود دچار عارضه فشارخون خفیف است وهمین باعث شده بود کارش شش ماه به تاخیر بیفتد. این بود که من هم بیماری تیروئیدم را از ذهن پاک کردم و در پاسخ سوال خانه ی منفی را علامت زدم. بنظرم کارم درست بود.

این هارا که به بمانعلی گفتم با پررویی گفت: دِ همینه دیگه، که میگن شتردزدها هم اولش از تخم مرغ دزدی شروع میکنن.
البته ممکنه زده باشه وسط خال، اما ازدست این مردک، این بمانعلی ایده آلیستِ پرفکشنیست، پیوریتان بعضی وقتا خیلی لجم میگیره.

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(2)
غرغرهای دیگران در مورد « ازتخم مرغ تا شتر»

تخم مرغ دزدی که داستان دزدیه یه تخم مرغ ناقابلشو همه می دونن هیچوقت شتر دزد نمی شه! :)

بیگانه | February 23, 2010 01:00 PM

نق نقو جان برای رهایی بمانعلی و دیگران از ماده تقیه استفاده کن لا اقل این کلاه شرعی از انقلاب نصیبمان شد که بتوان فرار کرد . . .

حسین . امیریه | February 22, 2010 09:13 AM












اطلاعات ضبط؟