« نق مرٌه گی های یک ایرانی در غربت - 10 »

March 30, 2010

بنا براقتضای روزگار پشت فرمان کامیون نشسته بودم و دربزرگراه می راندم. نم نم بارانی می بارید و دم غنیمت بود. زدم زیر آواز و ناگاه شدیداً احساس خود فردین بینی دست داد و خوش خوشانمان شد. باورکن فقط یک کافه و یک فروزان ویک کتک کاری دبش کم داشت تا یک فیلمفارسی مشتی کارگردانی کنم که بیا وببین.
حیف که این اقتضای روزگار نه خوش تیپی فردین را گذاشته بماند، نه دلبری های فروزان را و نه الکی خوشی های"علی بی غم" را گرچه شاید تک وتوکی از مشت ها و لگدها و فحش های داش مشدی وار را از دست روزگار می خوریم و دم برنمی آوریم.

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(1)
غرغرهای دیگران در مورد « نق مرٌه گی های یک ایرانی در غربت - 10 »

دم که در آورده ایم و در می آوریم. اما لگدهای و فحش‌های داش مشدی وار را این بار از سربازان گمنام امام زمان می‌خوریم که صد چندان درد دارد.

عمو اروند | April 1, 2010 10:21 AM












اطلاعات ضبط؟