از وقتی که یادم میاد خرافاتی و دودل و نگران بود. برای هرکاری یا میرفت پیش فالگیر، یا خودش فال می گرفت یا استخاره می کرد. همیشه هم یا جواب منفی بود یا اینکه روایت منفیشو میدید تا اینکه اون روز فالگیره بهش گفت امروز شانست گفته، طالعت سعده، روز خوشبختیته، دست به خاک بزنی طلا می شه. از در که رفت بیرون انگار رو هوا پرواز می کرد، کامیون حمل زباله رو ندید طفلک همین یه دفعه فالش درست دراومد.