« یک قاب کهنه بر میز »

January 07, 2011

"پرکن پیاله را کاین آبِ آتشین
دیریست ره به حال خراب من نمی برد"
(فریدون مشیری)

داشتم درمیان عکس ها دنبال مطلبی می گشتم که عکس های امیریه را دیدم و فیل و هندوستان و باقی قضایا:


دورنمای تهران از فراز بام تهران (ایستگاه اول تله کابین).
از همین دوروبرها پیاده سرازیر می شوم و به سوی جنوب شهر می روم و غرق در رویاهای روز:


این جا سمت شرقی خیابان پهلوی آن روز است که نامش با انقلاب سُرخورد و زمین افتاد و شد مصدق، اما این نام بزرگ را نیز تاب نیاورد و شد ولی عصر. کمی بالاتر از تخت جمشید آن روز و طالقانی امروز. هتلی که امروز نام "جهان" برآن نقش بسته آن روزها نامش "اکسلسیور" بودو در طبقه دوم آن شاید پشت یکی از همین پنجره ها که در عکس دیده می شود، کافه ای بود که گاهی در آن آب میوه ای با دوستی یا فامیلی خورده ام.


پائین تر می روم، از سینما مهتاب آن روز ها (امروز: شهر قشنگ) رد می شوم و از جلوی کاخ مرمر که آن روزها پارکی باصفا بود و گاهی با مسعود و امیر به آن جا می رفتیم و برای کنکور درس می خواندیم ولی امروز جز دیوار و میله جیزی از آن پیدا نیست. بازهم پائین تر می روم، از چهارراه پهلوی-سپه رد می شوم و به خیابان میامی می پیچم که امروز نام شهیدی را برپیشانی دارد.
این ساختمان قدیمی دبیرستان ابومسلم است. ببینید معمارهای آن روزگار چه صفایی داشتند. نقش های رنگین روی دبوار و پنجره چوبی هنوز هم با همه کهنگی پراز آرامش و صفاست.
چه روزهایی را در آن شش سال در انجا بودیم. با مسعود و امیر و غلام وآن امیر دیگر. و شاگردان نامدار دیگری که روزگاری را درهمین دبیرستان بوده اند: ناصر حجازی، هادی خرسندی، بهرام بیضایی و فریدون فرخزاد.


بازهم پائین تر، نرسیده به سینما ستاره و پل امیر بهادر، این بستنی گواهیست که هنوز هم همان نام را برسردرخود دارد ولی بستنی و مخلوط و فالوده که در پیاله های بلورین به سر میز می آمد و به همراهش آب یخی که آن هم در لیوانی بلورین بود دیگر به خاطره ها پیوسته و امروز بستنی در ظرف های پلاستیکی و آب در منبعی حلبیست.
آن پیرمردی که درجلوی مغازه بغلی نشسته است باید مال همان روزها باشد.


و چهارراه معزالسلطان و سینما فلور که اینگونه ویرانه شده روزگاری پاتوق سینما دوست های امیریه بود. مراد و لاله، سه تا نخاله، و بسیاری دیگر از فیلم های آن دوران را در این سینما دیده ام. تراسی هم داشت که شب های تابستان در آنجا فیلمی جدا از ساختمان اصلی نمایش می داد و گاهی که شب های تابستان را در خانه عمه جان در کوچه دبیرعلایی روی بام می خوابیدیم، می شد از همانجا فیلم های تراس سینما فلور را ببینی.
این تابلوی "جلفا" هم که در کنار سینما دیده می شود آن روزها می فروشی و اغذیه فروشی به گمانم به همین نام بود و شاید اولین آبجوی شمس یا مجیدیه عمرم را از آنجا خریده باشم.


و این فتو استودیو شیوا که روبروی سینما فلور بود (و هنوز نام خودرا نگاهداشته) در مقایسه با "مایاک"، "ترقی" و "فرشته" (دیگر عکاسی های محله) کلاس بالاتری داشت و همه بچه محل ها حداقل یک بار خودرا ژیگول کرده و با احساس آلن دلون یا بریژیت باردو یا بروس لی یا رومینا پاور در آنجا عکس شش در چهار گرفته بودند که پشت آن را امضا کنند و به دوستانشان یادگاری بدهند.


اینجا هم کوچه ی حجازیست که گرچه نامش عوض شده و از آن خانه های یک و دوطبقه با درهای چوبی و آهنین و گل میخ ها و زنگ اخبارها و دیوارهای آجری و رمز وراز پشت آن ها دیگر خبری نیست. ولی هنوز هم دختر بچه ها روی زمین خط کشی کرده و دارند لِی لِی بازی می کنند و ظاهراً آن دختر بچه ای را که کمی آن طرفتر ایستاده به بازی نگرفته اند.
کوچه حجازی کوچه ی نسبتاً پهنی بود که خیابان امیریه را به بلور سازی وصل می کرد.


این خانه هم که به نظر می رسد از یادگارهای همان معمارهای با صفا و پراز آرامش و حوصله باشد حتماً خانه اشرافی یکی از رجال زمان پدران ما بوده که هنوز در نزدیکی کوچه قلعه وزیر باقیمانده و اداره ای دولتی را در خود جای داده.


اینجا مدرسه ی رازیست که اول خیابان بلورسازی و روبروی مسجد مشیرالسلطنه و روبروی کوچه ما بود. من کلاس ششم ابتدایی را در این دبستان بودم. فروشگاهی که در سمت چپ عکس است آن روزها خرازی فروشی به نام "ناهید" بود که ما مشتری اش بودیم و درکنار فروشگاه ناهید نیز مغازه ای فسقلی بود که "آقا یوسوف" پینه دوز در آن می نشست و به کفش های کهنه نیم تخت می انداخت یا نعل می کوبید و یا واکس می زد و برق می انداخت. کمی آنطرفتر هم "بابا" بود که بساط لواشک و قره قوروت و آب نبات قیچی و آب نبات چوبی و فوتینا را درچلوی در عقبی مسجد (که همیشه بسته بود) پهن می کرد و بچه ها که از مدرسه تعطیل می شدند مثل زنبور دور بساطش جمع می شدند.
مدرسه رازی بعداً شد دبیرستان دخترانه عبرت و هنگامی که این عکس را گرفتم شده بود دبیرستان پسرانه حافظ.


این فروشگاه رنگ "کحالی" هم از آخرین بازمانده های آن روزهاست که هنوز هم با همان نام و هیبت به کارش ادامه می دهد در حالیکه تمام کاسب های دیگر آن راسته: پرویزخان، مش یدالله، نانوایی سنگکی، داروخانه مشعوف، فروشگاه ناهید، خرازی های فرهنگ و دانش و ... به خاطره ها پیوسته اند.
به تابلوهای سردز کحالی دقت کنید هر قدر که "نمایندگی اصلی رنگ پیکان درایران" خنده دار است (انگار درخارج از ایران هم نمایندگی رنگ پیکان داریم) آن شعار دیگرش که نوشته "با نیم قرن سابقه در صنعت رنگ" راست است.،


اینجا هم سقا خانه مسجد مشیرالسلطنه است. روزگاری دلی خوش داشتیم که تا تقی به توقی می خورد می شکست و برای بند زدنش شمعی را دراینجا می افروختیم.


و این آخری درخت توتی است که یکی از نشانه های تهران بود و هنوز آن را با مبوه های شیرینش در پیاده روی جلوی مدرسه رازی دیدم. مطمئن هستم که آن روزها از همین درخت بارها برگهایش را چیده ام تا کرم های ابریشمی را که در تابستان ها نگه می داشتیم تغذیه کنم.

یادش به خیر.

پ.ن.1: همه عکس هارا در خرداد سال 88 در تهران گرفته ام.
پ.ن.1: عنوان این یادداشت بخشی از شعر علیرضا میبدیست.


 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(4)
غرغرهای دیگران در مورد « یک قاب کهنه بر میز »

it was great.I grow up in same area
it took me back home
Thanke you

nader | January 18, 2011 08:59 PM

it was great.I grow up in same area
it took me back home
Thanke you

nader | January 18, 2011 08:58 PM

بچه محل با این عکسها و با مختصر تاریخچه از اماکن و افراد فیل ما را هم یاد هندوستان انداختی . . .

حسین . امیریه | January 9, 2011 07:25 AM

مدینه گفتی و کردی کبابم. که همین مردان مدینه نیز ما را کباب کرده‌اند.

عمو اروند | January 8, 2011 12:30 AM












اطلاعات ضبط؟