« عصر یکشنبه ها - 7 »

January 09, 2011


« استیو جابز و علی آب حوضی »

هوا امروز از صبح گرفته و خاکستریست بدون این که برف یا بارانی ببارد و همین دلگیری عصر یکشنبه هارا بیشتر کرده است. اما خوشبختانه بمان سرحال است و لبخندی گوشه لبهایش ماسیده که حالتی مالیخولیایی و فلسفی به او داده است.
میگویم بمان جان مثل این که باریدن برف وباران در تهران اوقاتت را خوش کرده است یا این که امر خیر دیگریست که من خبر ندارم؟
درحالیکه فیلسوف وار فنجان کاپوچینو را جرعه ای می نوشد با همان لبخند تمسخرآمیز و کمی ابلهانه میگوید دلت خوشه ها دارم به حال و روز خودم می خندم.
خدا بد نده چی شده حالا مگه؟
جالبه! پریروز اول صبح که توی این رختشورخونه کذایی نشسته بودم و منتظر مشتری بودم داشتم با خودم فکر می کردم این استیو جابز هم عجب آدم نابغه ایه ها! آدم باید ازاین مرد مدیریت یادبگیره که در عرض چند سال تونسته شرکت "اپل" رو به جایی برسونه که بعد از "اگزون موبیل" دومین شرکت بزرگ آمریکا بشه و پشت غول هایی چون "آمازون" و "گوگل" و "مایکروسافت" و "نوکیا" و "اچ پی" رو به خاک بماله.
ازهمین اخلاقت خوشم میاد بمان جان بقول اینوری ها دریم بیگ میکنی. آرزو برجوانان عیب نیست عزیزم
آره ولی در همین حال و احوال غوطه خوردن دررویاها بودم که یهو یه خانم چسان فسانی وارد شد و بی مقدمه گفت امروز هوس کردم لباسامو بدم تو برام بشوری، صد تا سینه بند و شورت و پیژامه خودشو و بوی فرندش!! یاد داستان ابو سعید ابوالخیر و خواجه بای شیخ حسن افتادم و همینجور که زیر لب می خندیدم گفتم کجایی مادر جان که دکتر بمانت علی آب حوضی ازآب دراومد.
خواستم اورا دلداری بدهم. گفتم خداروچی دیدی بمان جان. استیو جابز هم همونطور که میدونی کارشو از گاراژ خونه ی باباش شروع کرد.
جرعه آخر کاپوچینوشو یه ضرب سرکشید و گفت آره منتها اون وقت بیست ساله بود نه مث من که دارم به قول صمدآقا پامو میذارم تو شصت.

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(0)
غرغرهای دیگران در مورد « عصر یکشنبه ها - 7 »












اطلاعات ضبط؟