« رهگذار عمر »

June 29, 2011

شیخ بمانعلی سخت متجدد و آلامد شدی این اواخر آنگونه که بنتلی براندی وکمترین رختش جورجیو آرمانی و لویی ووتون ببودی و لاکاست از کلاه و بلیزر و قبا گرفته تا جوراب و نعلین.
تنگ غروبی با جمعی از شاگردان در گذر بورلی هیلز روان بودندی به جهت سیاحت آفاق و انفس. ناگاه مولانا شان الکانه ری و خواجه جورج الکلونی از حجره ای برآمده صیحه سردادندی کای شیخ تو چه چسان فسانی که ما را دندان حسرت برلب بخل گزیدن گرفت.
دراین احوال بود که شیخ بمانعلی برزمین افتاد و گریستن آغاز کرد. شاگردان در این کار حیران بماندند و از او سبب پرسیدند. شیخ همچنان که می گریست فغان کرد که بر دلِ خوشِ گم شده ام می گریم آنگاه که از ناصر خسرو و باب همایون قبا و ردا خریدمی اما مرا وقت بسیار خوش بود و دل سبک و احوال خرم.
واین کاتب نیز گرچه رخت و مرکب و زین و برگم از براندهای آنچنان نباشد، اما در دلم با بمانعلی می گریم که هرچه کمیت بر سبیل گذر عمر مرا افزود دریغا که کیفیت بکاست.
تمت

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(0)
غرغرهای دیگران در مورد « رهگذار عمر »












اطلاعات ضبط؟