« ده سالگی وبلاگستان پارسی »

September 12, 2011

اسد علیمحمدی از بلاگر های قدیمی خواسته است دلایل کم کاری و تنبلی در هوا کردن تراوشات تقه بر کیبوردی خودرا بنویسند تا مگر فوتی در خانه های تار عنکبوت بسته و سرد و تاریک این محله متروکه از فضای مجازی دمیده شود. گرچه این دعوت او درمورد من - همانطور که خود اسد هم گفته – خیلی مورد ندارد، چون من وبلاگ نویسی را هرگز ترک نکرده ام، اما گفتم به همین بهانه دعوت اورا قبول می کنم، فقط سوالش را اینجوری می خوانم: چرا بلاگ نویسی را ترک نکردی؟
راستش برای خودم هم این سوال پیش آمده و از خود پرسیده ام: وبلاگ می نویسی که چه شود؟ اما به دلیلی که عرض خواهم کرد این یکی سوال را هم عوض کرده و بلافاصله پرسیدم: وبلاگ ننویسم که چه شود؟ (همان سوالی که برای شراگیم هم پیش آمده بود).
دلیل وبلاگ نویسی من این است که من مرض دارم. یعنی منِ تنها که نه، همه ما بلاگرهای ریگ ته جوب که همچنان این تنوررا یا این آتشکده را یا این دور از جان گلخن را، روشن نگاه داشته ایم، مرض داریم. اسم مرضمان را هم در طب سنتی مرض نوشتن می گفتند.
اصلاً خود خداوند هم در کتاب مقدس ویرچوال در سوره ی مبارکه ی "با، لام، جیم" فرموده است:
بَلَج (1) وَالکیبورد والتَقتَقین (2) هذالیوم اَعصابنا خط خطین (3) فَاِنَ خَلَق البِلاجِرین (4) فَدَخَلَ فی وُجودِکُم بَق الکاتِبین (5) دائماً کَتَبَ فلا کَسَبَ لا درهمین و لا دینارین (6) بَل مسدودالبلاجین توسط المقامین (7) وهم حَصَرَ وضَرَبَ فی السجنین (8) وَالهاکرفی وجودین (9) فَاِنَ البلاجرین من القوم الجاهلین (10) ولاکن والله خیرالهاکرین (11)
ترجمه:
با لام جیم (از حروف خفیه الهی، برخی گویند منظورهمان بلاگ باشد) (1) قسم به کیبورد و صدای تق تق آن (2) آن روز خلقمان تنگ بود (3) پس بلاگران را آفریدیم (4) ودر وجودشان کرم نوشتن انداختیم (5) دائماً می نویسند بدون اینکه دوقران عایدی داشته باشند (6) بلکه مقامات بلاگشان را فیلتر می کنند (7) و در پشت میله ها با آب خنک پذیرایی می شوند (8) تا وجودشان هک شود (9) پس همانا که بلاگران از گمراهان ونادانند (10) ولیکن خداوند بهترین هک کنندگان است (11)
تازه آن وقت ها که بلاگ و اینترنتی هم در کار نبود بازهم این مرض در جان ما ریگ های ته جوب بود و با مداد و خودکار توی دفترچه ی صد برگ برای مامان جانمان می نوشتیم که قربان صدقه مان برود. گرچه حالا هم کم و بیش همانطوراست با این تفاوت که با پیشرفت تکنولوژی اینتر نتی، دیگر امروز برای عمه جانمان می نویسیم.
چیزی که هست این است که نوع مرض و شدت و ضعف آن در افراد متفاوت است. در برخی حاد است. ناغافل بروز می کند، خارشی از مغز شروع می کند، می سرد تا به سرانگشتان برسد و آن هارا وامی دارد تا بر سرکیبورد بکوبند وافاضات را تخلیه کنند. اگر خارشش نرم و مد روز باشد، هجوم اقشار ملت و امت ومقامات لشگری و کشوری از اقصا نقاط عالم خواهد بود که برای کسب فیض می شتابند. مثلاً دختر ترشیده و عامه پسندرا در نظر بگیرید که مرضشان دراین رده قرار دارد. حتی بعضی وقت ها حامل ژن آن صفت امام راحل هستند که تا می فرمود بسم الله...صدای هق هق هزاران سینه چاک ذوب شده به هوا می رفت با این تفاوت که در این جا با اولین تقه بر کیبورد فریاد احسنت و حبذا و مرحبا و ماشالله است که فضای نظرگاه را (همان کامنت دانی را عرض می کنم) پر می کند فارغ از این که بعید نیست پستی که در پی به هوا خواهد رفت، چندان قابل این حرف ها هم نباشد.
برخی دیگر مرضشان مزمن است با بروزی ملایم و دایم، یک نوع خارش خفیف که در برش های هر از چندروز به سراغ نوک انگشتان می رود و منجر به تقه زدن به کیبورد می شود. فرض بفرمائید عمو اروند خاطره نویس، شهربانوی قصه گو، بایرامعلی مفسر، رادیو سیتی خوش کیبورد، سخن وسواسی و بچه ی مهدی موش این جوری هستند.
بعضی دیگررا تسه تسه ی ویرچوال گزیده است. پس از یک دوره فعالیت مستمر و شدید یکهو غیبشان می زند، به خواب می روند و کیبوردشان آرتروز می گیرد و زمین گیر می شود. ممکن است گاهی گداری به سرشان بزند یکهو از خواب بپرند و مرضشان عود کند و تقه نوازی کنند و بعد دوباره همان آش و همان کاسه. مثال بزنم؟ غربتستان و زنده یاد آشپزباشی مرضشان در این خانواده است.
اما این مرض نوشتن عوارض و ساید افکت های فرهنگی هم صد البته که دارد. این بلاگران (با بلاگردان اشتباه نشود) خودشان یک پا بلبلان باغ ادبیات پارسی اند، مرضشان هم گرچه از شاخه دیابت نیست اما زبان وادبیات پارسی را شکربار می کند. مثلاً فرض بفرمائید من چهارتا از پست های بلاگستان را بدون اسم نویسنده شان کپی پیست کنم بگذارم اینجا. شرط می بندم از سبک نوشته شان بفهمید کدام مال میرزا پیکوفسکی است، کدام مال صادق اهریست، کدام مال ملاحسنی حیز، کدام مال عبدالقادر بلوچ، یا مال آلما خانوم یا ورجاوند یا فرهاد حیرانی یا مژگان بانو یا کلموک آقاست.
تازه این مرض نوشتن دامنه سیاسی اجتماعی هم دارد. می پرسید چطور؟ عرض می کنم: می شود گفت که با این تقه مان (به مصداق گفتمان) ماداریم تمرین دموکراسی هم می کنیم. خودتان شاهدید که این بچه محل ها یا همسایگان یا دوستان و آشنایان یا هرچه که آن هارا می نامیم و اسمشان را این بغل خانه ی مجازی مان همخوان می کنیم، چه طیف وسیعی را در پندار و کردار و گفتار فرا می گیرد. همین قدر که به هم احترام می گذاریم و خرخره ی هم را نمی جویم خودش گامی غول آسا به سوی دموکراسی به شمار می رود. بعضی ها خدا و پیغمبر را از بیخ منکرند، بعضی برعکس دیندار و مومن اند، بعضی عفت کلام را در یخدان بایگانی کرده اند، بعضی یکریز مشغول ناسزا گفتن به دولتمردان اند، بعضی فقط سیاسی می نویسند، بعضی تخصصی، عشقی، رمانتیک، احوالات خصوصی، مخالف، موافق، وغیره! اما همگی اسم هایمان بغل هم می نشیند و ترائشات کیبوردی همدیگر را می خوانیم و همخوان می کنیم. در دیوانه خانه ای مثل جهان امروز خاور میانه این را باید تمرینی به سوی دموکراسی به شمار آورد.
این راهم بگویم و زحمت را کم کنم که در همین گیرودار سالگرد وبلاگ، نق نقو هم بی سروصدا هفت ساله شد، مخارج برگزاری جشن تولد هفت سالگی را به قول زیتون صرف نق نق های خیریه خواهیم کرد. نق نقو مرض نوشتن اش از بچگی با ارسال مطالبی به کیهان بچه ها آغاز شد که بیشترش را ظاهراً مجله ی مذکور روانه سبد آشغال کرد، گرچه بعدها "گل آقا" با نق نقو بیشتر بر سر مهر بود و گاهی نق نق های اورا در "سبدیاتش" نمایش می داد. با دنیای ویرچوال هم اول بار از طریق جهانشاه جاوید آشنا شد که برخی یادداشت های اورا منتشر می کرد. اسم وبلاگ را هم برای اولین بار درمقاله ای به قلم مرحوم فریدون هویدا که در همان ایرانین جهانشاه منتشر شده بود شنید تا این که در سپتامبر سال 2004 سرقفلی دکان نق نقو دات کام را به نام خود ثبت کرد.
ما ریگ های ته جوب تا جان در بدن داریم می تق تقیم و آنگاه نیز کیبورد را هرگز نخواهیم آویخت بلکه به زمین نیفتاده به سرداران دیگری خواهیم سپرد تا راهمان را ادامه دهند.

پ.ن.: آن دسته از بچه محل هایی که نامشان در این یادداشت نیامد بیشتر تقصیر خودشان است که خوابشان طولانی شده خودشان گزارش وضعیت مرضشان را به دکتر نق نقو بدهند تا نسخه بپیچم که حظ کنند.

 
این نق نیز بگزرد...     غرغرهای دیگران(7)
غرغرهای دیگران در مورد « ده سالگی وبلاگستان پارسی »

رها جان:
ممنون از نوشته های زیبا و صاحب سبکت همیشه لذت برده ام. برقرار باشی
بایرام جان:
این یک دردت را دوا مباد
اسد جان:
خوشحالم که حال کردی. اما آن لینک فیس بوکی ات را هرچه می کنم نمی توانم باز کنم. بیشه برام ایمیل کنی؟
سخن جان:
ممنون از محبت و تشویقت. دمت گرم
عمو اروند جان:
به افتخار وبلاگ و اروند و همدان، به سلامتی عمو اروند و لپ تاپش
حسین جان:
ممنون بچه محل عزیز

NeghNeghoo | September 13, 2011 10:17 AM

سلام بچه محل در آغاز سپاس از اینکه در این نوشته زیبایت جایی هم برای امیریه در نظر گرفتی و چه راست گفتی که متاسفانه با بی رنگ شدن دنیای وبلاگستان مرا همان عارضه باعث گشته که یک در میان هم شده بر الف با کیبوردم فشارکی بیارم
شاد باشی

حسین.امیریه | September 13, 2011 10:00 AM

خب پس بنویس! بنویس بنام وبلاگستان، بنام آنکه وبلاگ فارسی را آفرید و کلمات را از ترکیب ۱ و ۰ آفرید. بنویس و بدان که وبلاگستان گرامی است. و بنیان‌گزار وبلاگ با تیک تاک و تق و توق آشناست اگرچه لپ‌تاپ بی تق و توق است.


عمو اروند | September 13, 2011 09:51 AM

نق نقوی عزیز، عجب مطلبی و عجب ملاحتی و عجب طنزی. دست شما درد نکند، و دست اسد که با به راه انداختن این جشن تولد، باعث نوشته شدن چنین مطالب شیرین و به یاد ماندنی شد. قربانت. سخن

ف.م.سخن | September 13, 2011 04:36 AM

سلام، کلی حال کردم. این مطلب شما را در صفحه فیسبوک وبلاگهای کلاسیک و بلاگ نیوز منتشر کردم. راستی چرا شما هنوز عضو این صفحه نشده ای، همه بچه ها آنحا جمعند. این هم ،درسش
http://www.facebook.com/groups/icblogs/?id=245060662196355

بیلی و من | September 13, 2011 03:38 AM

آقامال ما از خارش گذشته.دردیست غیر مردن آنرا دوا نباشد.پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن؟بهرحال ممنون که یادی از ما کردی

بایرامعلی | September 13, 2011 02:24 AM

مرسی نق‌نقوی عزیزم که در یادداشت‌ات از من هم یاد کردی.
من هم باهات هم‌صدا می‌شم:
«ما ریگ‌های ته جوب تا جان در بدن داریم می‌تق‌تقیم و آنگاه نیز کیبورد را هرگز نخواهیم آویخت بلکه به زمین نیفتاده به سرداران دیگری خواهیم سپرد تا راهمان را ادامه دهند».

رها | September 12, 2011 02:55 PM












اطلاعات ضبط؟