<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>نق نقو | NeghNeghoo.com</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.neghneghoo.com/" />
    <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.neghneghoo.com/atom.xml" />
   <id>tag:www.neghneghoo.com,2012://1</id>
    <link rel="service.post" type="application/atom+xml" href="http://www.neghneghoo.com/weblog/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1" title="نق نقو" />
    <updated>2012-02-02T17:03:10Z</updated>
    
    <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.2</generator>
 
<entry>
    <title>« ده سوال از &quot;کریس کایل&quot; »</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.neghneghoo.com/archives/2012/02/post_1120.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.neghneghoo.com/weblog/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1986" title="« ده سوال از &quot;کریس کایل&quot; »" />
    <id>tag:www.neghneghoo.com,2012://1.1986</id>
    
    <published>2012-02-02T16:55:13Z</published>
    <updated>2012-02-02T17:03:10Z</updated>
    
    <summary> کریس کایل (1) عضو کادرهای ویژه ی نیروی دریایی آمریکا (2)، تک تیرانداز، قهرمان یا قاتل، که تا کنون دومدال ستاره ی نقره ای به خاطر عملیاتش در عراق دریافت کرده است، نظرات و دیدگاه های خودرا توضیح می...</summary>
    <author>
        <name>نق نقو</name>
        <uri>http://www.neghneghoo.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.neghneghoo.com/">
        <![CDATA[<p><img src="/photo/ckyle.jpg " border="1"></a></p>

<p>کریس کایل (1) عضو کادرهای ویژه ی نیروی دریایی آمریکا (2)، تک تیرانداز، قهرمان یا قاتل، که تا کنون دومدال ستاره ی نقره ای به خاطر عملیاتش در عراق دریافت کرده است، نظرات و دیدگاه های خودرا توضیح می دهد:<br />
س – شما خاطرات خودرا در کتابی به نام "تک تیرانداز آمریکایی" (3) منتشر کرده ای. آیا اعضای نیروهای ویژه می توانند این چنین آشکار خاطرات خودرا منتشر کنند؟<br />
ج – این برداشت درستی نیست. من قصدم این نیست که خودرا قهرمانی شکوهمند جلوه دهم. نمی خواستم تعداد کسانی را که در آن جا (عراق) کشته ام به رخ بکشم. بلکه می خواستم شرحی از فداکاری اعضای خانواده ارتشیان آمریکا را بدهم.<br />
س – اما تعداد کسانی را که کشته ای به هر حال در آن جا گفته ای. با کشتن 160 نفر رکورد بیشترین تعداد کشته شدگان توسط یک تک تیرانداز آمریکایی را به نام خود ثبت کرده ای. پس معنای این چیست؟<br />
ج – وقتی کسی را میزنی و به زمین می افتد، باید شاهدی داشته باشی که مرگ اورا تائید کند. باید صورت مجلسی را تنظیم کنیم که جزئیات اتفاق را شرح دهد: زمان، مکان، کالیبراستفاده شده، فاصله تا هدف، کاری که مقتول انجام می داد و لباس هایی را که به تن داشت. <br />
س – وقتی کسی را می کشی چه در سرت می گذرد؟<br />
ج – بار اول حتی مطمئن نیستی که بتوانی این کاررا انجام دهی. اما من به آنجا نرفته ام که به این آدم ها به عنوان آدم نگاه کنم. من به این فکر نمی کنم که او خانواده ای دارد. تنها به امنیت افراد خودی فکر می کنم، به این که هربار که کسی را می کشم، او دیگر نمی تواند یک بمب کنار جاده بکارد. برای این کار تردید لازم نیست.<br />
س – شما در ناصریه (عراق) زنی را که کودکی نوپا را به همراه داشت، به خاطر دردست داشتن یک نارنجک کشتی، اما در شهرک صدر کودکی را که آرپی جی بردوش داشت نکشتی. درمورد فرق این دو مورد چگونه قضاوت می کنی؟<br />
ج – براساس مقررات مربوطه در زمان درگیری باید هر کس را که آرپی جی بردوش دارد بکشی. اما آن روز من نتوانستم آن بچه را بکشم. احتمال دارد او بزرگ شود و با ما بجنگد. اما آن روز نمی خواستم اورا بکشم.<br />
س – بعضی از تک تیراندازان عمداً هدف های خودرا زخمی می کنند ولی نمی کشند با این هدف که وقتی دوستانش به کمک او آمدند آن هارا هم بکشد. آیا به نظرت این کار درست است ؟<br />
ج -  گمان می کنم بله. من هرگز این کاررا نکرده ام. لازم نبود آن هارا زنده بگذارم. براساس عقاید اسلامی جسد باید قبل از غروب یا طلوع آفتاب دفن شود. بنا براین یارانش برای برداشتن چنازه ی او به هرحال به سراغش می آیند.<br />
س – آیا هنوز هم همسرت، وقتی در خواب هستی و او می خواهد وارد بستر شود، ناگزیر است تورا به نام صدا کند تا سرآسیمه از خواب نپری؟<br />
ج – دیگر به آن سختی سابق نیست. اما حتی قبل از این که به ارتش بپیوندم، وقتی از خواب می پریدم بسیار سرآسیمه می شدم.<br />
س – واکنش شما در مقابل این نظریه که کتابت شمارا موجودی خشن و خونخوار جلوه می دهد چیست؟<br />
ج من واقعاً به نظرات مردم در مورد خودم اهمیت نمی دهم. خانواده خودم و دوستان خودم را دارم. درست است که طوری آموزش دیده ام که در صورت نیاز کمی خشن تر از دیگران باشم، اما راه نمی افتم که مردم را بکشم.<br />
س – چرا شما با همراهی خبرنگاران در ماموریت های جنگی مخالفی؟<br />
ج – آسیب رسانه های جمعی بیشتراز منافع آن هاست. در بیشتر موارد نظر عموم مردم بسیار ملایم است. آن ها در رویا زندگی می کنند. شما نمی دانید در آن سوی دنیا چه می گذرد. نمی دانید آن ها با خود و با افراد ما چه می کنند. کارهای معینی هست که برای حفاظت از افراد باید انجام داد.<br />
س – طبق برآوردهای محافظه کارانه جنگ (عراق) برای آمریکا 824 میلیارد دلار هزینه و 4484 کشته و برای عراق دویست هزار کشته به بار آورده است. آیا ارزشش را داشت؟<br />
ج – فکر می کنم ارزشش را داشت. نمی خواهم بهای جان آدم هایمان را کم کنم. اما رفتن به آن جا کاردرستی بود.<br />
س – درباره این که احتمالاً بهترین کاری که بلدی آدم کشی است چه می گویی؟<br />
ج – این درست نیست. من همسر و پدر بهتری هستم تا آدمکش بهتر. از این که مجبور نباشم کسی را بکشم خیلی خوشحال تر خواهم بود. حالا خواهش می کنم شکار گوزن را از من مگیر.<br />
  <br />
(1)	= Chris Kyle<br />
(2)	= Navy SEALs, The United States Navy’s Sea, Air, and Land Teams<br />
همان نیروهای ویژه ای که ماموریت قتل اسامه بن لادن در پاکستان را نیز انجام داد<br />
(3)	= The American Sniper<br />
برگرفته از مجله ی تایم، شماره ی 16 ژانویه 2012<br />
پ.ن.: این سلسله ترجمه های تحت عنوان "ده سوال" را از مجله ی تایم، بر اساس سلیقه خودم و براساس جذابیتی که برایم دارند انتخاب می کنم و دراین جا می گذارم. در مورد این یکی خیلی مردد بودم. یک آدم کش تربیت شده در هزاران کیلومتر آنسوتر از مرزهای کشور خودش، از راه دور آدم هایی را بکشد و این چنین فاتحانه از اعمالش دفاع کند؟ اما وقتی به یادم افتاد که آن هایی که داریوش و پروانه فروهر را کشتند قبل از قتل وضو گرفته بودند و سپس آن بانوی پیررا با هفده ضربه کارد به قتل رساندند، دیدم که این عریانی و این آزادی وحشت انگیز ابراز انگیزه های آدم کشی و توجیه آن شاید پر بی راه هم نباشد. ببینید چگونه یک موجود بعد از کشته شدن دویست هزار آدم غیرخودی و 4484 آدم خودی به سادگی می گوید:"ارزشش را داشت" و احتمالاً احساس افتخار هم می کند. <br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>« پس یعنی من مَلَنگَم؟ »</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.neghneghoo.com/archives/2012/01/post_1119.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.neghneghoo.com/weblog/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1985" title="« پس یعنی من مَلَنگَم؟ »" />
    <id>tag:www.neghneghoo.com,2012://1.1985</id>
    
    <published>2012-01-31T15:24:39Z</published>
    <updated>2012-01-31T15:31:21Z</updated>
    
    <summary>چند روزی در تهران بودم. در احوال مردم درنگ می کردم. جای شما خالی، هرچه می خواهد دل تنگتان بابت نوستالژی آبگوشتی بگوئید، بگوئید، اما با نان سنگک و بربری تازه، پنیر و ترشی و مربای به در خدمت پدر...</summary>
    <author>
        <name>نق نقو</name>
        <uri>http://www.neghneghoo.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.neghneghoo.com/">
        <![CDATA[<p>چند روزی در تهران بودم. در احوال مردم درنگ می کردم. جای شما خالی، هرچه می خواهد دل تنگتان بابت نوستالژی آبگوشتی بگوئید، بگوئید، اما با نان سنگک و بربری تازه، پنیر و ترشی و مربای به در خدمت پدر و مادرم، صفای مبسوطی کردم که مپرس. <br />
اما گذشته از آن، البته نمی توانم و نمی خواهم تجربه ی محدود و کوتاه برخورد خودم را با عده ی کمی از اطرافیان به همه تعمیم دهم. این نمونه ی آماری بسیار کوچک و محدود و نسبتاً یکدست بود. اما آنچه به نظرم رسید این بود که آنچه در این سوی آب ها ایرانیان دور از خانه را هراسان و نگران کرده و به دلشوره انداخته، در خانه نمود چندانی ندارد. مردم سرشان به کارو بار روزمره شان گرم است. حرف هایشان را می زنند، شوخی هایشان را می کنند، سفرهایشان را، چه داخلی، چه خارجی، می روند (هواپیمای بوئینگ 777 در رفت و برگشت تقریباً جای خالی نداشت، آن هم با دلاری که درمقابل هر برگش باید دوهزار تومان پرداخت). نشانی از هراس و نگرانی از جنگ و قحطی و ورشکستگی و بیماری و آلودگی هوا و بمب و موشک در رفتار و گفتار و چهره شان نیست. کارمندان و کارکنان دولت گرچه صبح ها نسبت به بقیه مردم زودتر سر کار می روند، اما همچنان مثل قدیم اوقاتشان را به گپ و گفت و چای قند پهلو و چرت در جایی غیر از  پشت میزشان می گذرانند و تازه غروب ها و روزهای تعطیل را هم برای دریافت اضافه کار در محل کارشان حاضر می شوند. فروشگاه ها باز و پر رونق است، خیابان ها شلوغ و مردم آرام. راننده ای که مرا از فردگاه به شهر می برد برایم جوک های زیادی را تعریف کرد که تنها تفاوتی که با گذشته ها احساس کردم این بود که لرها کم کم جای ترک هارا دارند می گیرند.<br />
در شرکت های خصوصی هم کم وبیش همین حال و هوا برقرار است. صاحبان و مدیران شرکت ها بسیار دیر و نزدیک ظهر سر کار می روند و وقت را به گفت و گو و پیش بینی و طنز و کنایه و انتقاد می گذرانند. چند تا از گفت و گو هایی را که داشتیم نقل می کنم تا مشتی باشد از خروار:<br />
مالک و مدیر یک شرکت پیمانکاری نسبتاً بزرگ می گفت که تا کنون در اجرای یک پروژه ی مشخص سیزده تومن ضرر کرده اند. بگذارید همین جا دوکلام هم در باب همین "تومن" در پرانتز بگویم:<br />
زمانیکه ما نوجوان بودیم وقتی می گفتیم فلان آپارتمان پونصد تومن می ارزد، منظورمان پانصد هزار تومان بود، بعد ها و دردهه های اول و دوم بعد از انقلاب این "پونصد تومن" شد پانصد میلیون تومان. ولی حالا، ناباورانه، منظور از "سیزده تومن" ای که آن دوستمان می گفت، سیزده میلیارد تومان بود. و گرچه اگر من به جای او بودم تمام مویرگ های فوقانی و تحتانی ام به خونریزی افتاده بود، اما شگفت این که او با خنده و آرامش این را می گفت و با شناختی که از اودارم میدانم که بیراه نمی گوید.<br />
دوست دیگری که یک کارخانه تولید لوازم خانگی دارد، مقادیر قابل توجهی را بعنوان پیش پرداخت نقدی به یک فروشنده چینی داده بود و حالا بعلت شرایط پیش آمده، فروشنده نمی توانست کالا را برای او بفرستد و او نیز نمیدانست چگونه باید کالا را به ایران وارد کند. اما چنان با شوخی وخنده از کشمکش های روزمره ی خود با بانک تجارت برای پیدا کردن راه حل مشکل سخن میگفت که انگار یک سکه پنجاه تومانی اش در چاه افتاده است.<br />
دوستی دیگر که کارخانه تولید کفش داشت به علت این که ده ها میلیون پولش را از نسیه خرها نتوانسته وصول کند، ناگزیر ماشین آلاتش را فروخته و کارخانه اش هم را برای فروش گذاشته است. وقتی از او پرسیدم حالا برنامه ات چیست؟ پاسخش در کمال آرامش این بود که: نمیدانم، تا چه پیش آید؟<br />
خلاصه این که آن دلشوره ای که هرروز صبح دل و جگر مارا می خورد و می سوزاند را در تهران ندیدم. نقلش دراز است اما گمان می کنم یا خداوند متعال و دین مبین آنچنان توکل و دلِ گنده ای به عزیزانمان در خانه داده که پشتشان به جدٌ کوه احد بند است ، یا قادر متعال، به قول مادرم: گادیر آللاه، یک فقره آرام بخش سوپر به اهالی ایران تزریق کرده و اعصابشان را کش داده است، یا آن ها چیزی می دانند که ما نمی دانیم، یا همه زده اند به سیم بی خیالی و یا این که دور از جان، ما مشنگیم؟<br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>« درنگی در &quot;نام نیکو&quot; و &quot;سرای زرنگار&quot; »</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.neghneghoo.com/archives/2012/01/post_1118.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.neghneghoo.com/weblog/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1982" title="« درنگی در &quot;نام نیکو&quot; و &quot;سرای زرنگار&quot; »" />
    <id>tag:www.neghneghoo.com,2012://1.1982</id>
    
    <published>2012-01-28T16:12:17Z</published>
    <updated>2012-01-28T16:13:56Z</updated>
    
    <summary>یکی از دوستان خوب قدیمی ام، احمد، علاقه و مهارت زیادی در مدیریت و راست و ریس کردن مجالس و مراسم ترحیم و سوگواری و عزا داشت. من گاهی سربه سر او می گذاشتم و می گفتم: حاج احمد تو...</summary>
    <author>
        <name>نق نقو</name>
        <uri>http://www.neghneghoo.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.neghneghoo.com/">
        <![CDATA[<p>یکی از دوستان خوب قدیمی ام، احمد، علاقه و مهارت زیادی در مدیریت و راست و ریس کردن مجالس و مراسم ترحیم و سوگواری و عزا داشت. من گاهی سربه سر او می گذاشتم و می گفتم: حاج احمد تو دکترای مدیریت مجلس ختم و عزا داری. او هم همیشه پاسخش این بود که: "زیر تابوت مردمو بگیر تا مردم زیر تابوتتو بگیرند". من هم که همیشه با این دوست قدیمی سر شوخی دارم، معمولاً طعنه ای به او می زدم و می گفتم: به قول خیام، "چون مرده شوم خاک مرا گم سازید، احوال مرا عبرت مردم سازید، خاک تن من به باده آغشته کنید، از کالبدم خشت سر خم سازید".<br />
اما باید صادقانه اعتراف کنم که همیشه دلم می خواست پس از مرگم نام مرا به نکویی و با واژگان زیبا یاد کنند و حتی مراسم ترحیم خودم را مجسم می کنم که عده ی کثیری نشسته اند و در از دست دادن این نادره ی روزگار اشگ می ریزند و روح من خیلی بزرگوارانه و بی اعتنا بر فراز آن مراسم پرواز می کند و میگوید: ای قدر ناشناسان مرده پرست بی وفا!<br />
با رسوب این اندیشه ها در سرم بود که چندی پیش مطلبی از جوئل استاین (1) مقاله نویس مجله تایم در شماره شانزدهم ژانویه این مجله خواندم. جوئل استاین می گوید:<br />
مادر بزرگم ماما آن همان هفته ای از دنیا رفت که کیم جونگ ایل هم مرد. در مجلس ترحیم مادر بزرگم فقط دو پسر او و دو نفر از نوه هایش حضور داشتند. هیچ کس در سوگ ماما آن گریه نکرد. سر تا ته مراسم همه اش سه دقیقه طول کشید. وقتی در طول سال ها از یاد می روی، در نود سالگی می میری و ملتی را به گرسنگی و بدبختی نمی نشانی، اثرت در حکم هیچ می شود. اما واقعاً باید اینطوری می شد؟ نه! برای این که ماما آن نه تنها کمپ های اجباری کارگری ایجاد نکرد، بلکه با زحمت زیاد تجارتی را راه انداخت که خانواده اش را از فقر به ثروت رساند. ماما آن حتی آنقدر فداکار بود که از آن همه ثروت برای خودش سهم زیادی برنداشت. به رغم این که در سیزده سالگی به خاطر مرگ مادرش سختی ها کشید و پس از مرگ شوهرش در سال 1984 تنها زندگی می کرد، اما ماما آن همیشه خوش بین بود. طناز و درستکار و صمیمی بود. با وجود این واقعیت ها، تا کنون نام کیم جونگ ایل، پس از مرگش تا حالا 154 بار در مجله ی تایم تکرار شده است. در حالی که نام ماما آن فقط شش بار تکرار شده و آن هم فقط در همین یادداشت بوده است!<br />
بعد از این مقدمه چینی، جوئل استاین ادامه می دهد که تصمیم گرفته است بخشی از درآمد خودرا خرج استخدام شرکت هایی کند که پس از مرگش مراسم باشکوهی برای ترحیم تشکیل دهند و عده ای از گریه کنندگان مزدور را هم برای آن مراسم تدارک ببیند تا بر شکوه مراسم افزوده شود.<br />
حالا با این تفاسیر به نظر شما علم بهتر است یا ثروت؟</p>

<p>1 – Joel Stein<br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>« شهر چرک »</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.neghneghoo.com/archives/2012/01/post_1117.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.neghneghoo.com/weblog/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1981" title="« شهر چرک »" />
    <id>tag:www.neghneghoo.com,2012://1.1981</id>
    
    <published>2012-01-27T16:14:40Z</published>
    <updated>2012-01-27T16:26:29Z</updated>
    
    <summary> &quot;مانده تا برف زمین آب شود&quot; (سهراب سپهری) افق غبار آلود و دود آلود لکه های برفی مانده بر تن درختان کاج خاکستری یخ های کف کوچه ها سیاه جوی ها، آبراه ها گرفته و بویناک شهر من چرک...</summary>
    <author>
        <name>نق نقو</name>
        <uri>http://www.neghneghoo.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.neghneghoo.com/">
        <![CDATA[<p><img src="/photo/DSC00473.jpg " border="1"></a></p>

<p>"مانده تا برف زمین آب شود"<br />
(سهراب سپهری)</p>

<p>افق غبار آلود و دود آلود<br />
لکه های برفی مانده بر تن درختان کاج<br />
خاکستری<br />
یخ های کف کوچه ها<br />
سیاه<br />
جوی ها، آبراه ها<br />
گرفته و بویناک<br />
شهر من چرک است و<br />
مردمش دل چرکین</p>

<p>(تهران - پنجم بهمن 1390)<br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>« به یاد صدای زنگ مرشد »</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.neghneghoo.com/archives/2012/01/post_1116.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.neghneghoo.com/weblog/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1978" title="« به یاد صدای زنگ مرشد »" />
    <id>tag:www.neghneghoo.com,2012://1.1978</id>
    
    <published>2012-01-21T15:55:49Z</published>
    <updated>2012-01-21T15:58:28Z</updated>
    
    <summary>آقای مودبیان مرد موجهی بود، خوش برخورد و خوش پوش و خوش مشرب. روابط عمومی اش حرف نداشت و در محافل ایرانیان اینجا برای خودش بروبیایی داشت و دبدبه و کبکبه ای. پارسال همین وقت ها ناگهان مثل این که...</summary>
    <author>
        <name>نق نقو</name>
        <uri>http://www.neghneghoo.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.neghneghoo.com/">
        <![CDATA[<p>آقای مودبیان مرد موجهی بود، خوش برخورد و خوش پوش و خوش مشرب. روابط عمومی اش حرف نداشت و در محافل ایرانیان اینجا برای خودش بروبیایی داشت و دبدبه و کبکبه ای. پارسال همین وقت ها ناگهان مثل این که دچار تیر غیب شده باشد، ناپدید شد. دیگر در هیچ محفلی و مجلسی دیده نشد و هیچ کس خبری از اونداشت.<br />
رفته رفته معلوم شد که آن تیر غیب گرفتاری مالی بوده، بدهی بالا آورده، مدتی با قرض گرفتن از نزول خورها و بعد دست به دامن دوستان و آشنایان شدن و گرفتن مبالغی از آنان ایندست و آن دست کرده، بعد میدان را خالی کرده و رفته است.<br />
چند روز پیش که به اتفاق دوستم به دیدن آقای محسنی رفته بودیم، از او سراغ آقای مودبیان را گرفتیم. او هم که ظاهراً از گزند مودبیان در امان نمانده بود، گفت که خبری ندارد و ظاهراً هیچکس از جا و مکانش اطلاعی ندارد. بعد گفت فلانی حالا که این را گفتی حکایتی بیادم افتاد که بنشین تا برایت نقل کنم. گفت برایمان چای آوردند و نشستیم پای نقل آقای محسنی:<br />
در سال های نوجوانی، در محله ی  ما، خیابان شهباز، زورخانه ای بود که عصرها ورزشکاران و جوانان و تماشاچیان در آن جمع می شدند و پاتوق داشتند. از جمله این تماشا چیان یکی هم پدر من بود. پدرم بیشتر به عشق شنیدن صدای گرم مرشد مفید (1) و ضرب او به زورخانه می رفت. این مرشد که اورا حاجی مفید می گفتند، پدر همین بیژن و بهمن و اردوان مفید بود که همگی از بچه محل های ما بودند. او با این که شغل اصلی اش معلمی بود، بدلیل عشق مفرطش به فردوسی و شاهنامه و آئین جوانمردی، در شب هایی که زورخانه دایر بود به آنجا می رفت، زنگ می زد، ضرب می گرفت و شاهنامه می خواند. هم خوب شاهنامه می خواند و هم صدایش گرم بود و هم خوب ضرب می زد.<br />
یک شب که پدرم مرا نیز با خود برده بود، مرشد بعد از زدن زنگ گفت: "جوانمردان! جوانمردی زمین خورده است، همت کنیم و زیر بغلش را بگیریم و از زمین بلندش کنیم. آنگاه یکی از باستانی کاران میان گود، لنگی به کمر بست و گوشه ای از آن را به شکل کیسه ای در آورد و در میان تماشاچیان کنار گود و پهلوانان میان گود گشتن آغاز کرد. همه ی حاضرین بدون استثناء دست در جیب می کردند و بعد دستشان را با مشت بسته درآورده به داخل لنگ فرو می بردند و در می آوردند. کسی نمی دانست آیا هر کس یک تومان به داخل لنگ می اندازد، یا پنجاه تومان و یا این که دستش را خالی داخل لنگ می کند و تنها تظاهر به انداختن پول می کند. واین برای آن بود که هیچکس شرمنده نشود و رفتار با همه یکسان باشد. <br />
دست آخر که آن پهلوان محتویات لنگ را وسط گود خالی کرد، مبالغی قابل توجه از اسکناس و سکه برزمین ریخت. مرشد فرمود آن را شمردند و بعد گفت دمتان گرم پهلوانان، این وجوه را به صاحبش خواهیم رساند.<br />
به این ترتیب هیچکس نفهمید که آن جوانمرد زمین خورده چه کسی بوده است، حتی مرشد نوع گرفتاری اورا نیز برزبان نیاورد که بچه محل ها بتوانند از این سرنخ اورا بشناسند. اگر می گفت ورشکست شده یا بیمارشده یا بدهکارشده، بیراه نبود که شناخته شود.<br />
آقای محسنی در پایان اضافه کرد: من گمان نمی کنم آقای مودبیان کلاهبردار باشد، به گمانم شرایط زمانه اورا زمین زد. ولی به جای این گونه خالی کردن میدان، می آمد و به ما می گفت. شاید می توانستیم برایش کاری بکنیم. گرچه که امروز دیگر آن جوانمردی ها، اگر بلاهت شمرده نشود، مثل این که متعلق به افسانه های روزگاران گذشته است.<br />
در حالیکه به حال و روزگار خود افسوس می خوردیم برخاستیم و خداحافظی کردیم.</p>

<p>1  - به غیر از "حاج مفید" و فرزندانش، دیگر نام ها ساختگیست.<br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>« خفاش ها و آدم ها »</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.neghneghoo.com/archives/2012/01/post_1115.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.neghneghoo.com/weblog/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1976" title="« خفاش ها و آدم ها »" />
    <id>tag:www.neghneghoo.com,2012://1.1976</id>
    
    <published>2012-01-19T15:10:17Z</published>
    <updated>2012-01-19T18:28:59Z</updated>
    
    <summary>1 چندین میلیون خفاش به علت ابتلا به بیماری قارچی موسوم به &quot;دماغ سفید&quot;، پس از نشان دادن رفتارهای عجثب و غیر عادی، تلف شده اند. این ضایعه بدلیل این که خفاش های ماده در پاره ای از طول عمر...</summary>
    <author>
        <name>نق نقو</name>
        <uri>http://www.neghneghoo.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.neghneghoo.com/">
        <![CDATA[<p>1<br />
چندین میلیون خفاش به علت ابتلا به بیماری قارچی <a href="http://www.bbc.co.uk/persian/science/2012/01/120118_u07_bats_usa_.shtml">موسوم به "دماغ سفید"</a>، پس از نشان دادن رفتارهای عجثب و غیر عادی، تلف شده اند. این ضایعه بدلیل این که خفاش های ماده در پاره ای از طول عمر خود هرشب به اندازه ی وزن خود حشرات آفت زا را می خورند، فاجعه ای جبران ناپذیر برای کشاورزان به شمار می رود.</p>

<p>2<br />
چندین میلیون آدم به علت ابتلا به عارضه ای موسوم به "دماغ سوخته" پس از نشان دادن رفتارهای غیر عادی  دست به عصیان و شورش می زنند. رفتارهای آن ها در خاورمیانه به بهار عربی، در آمریکا و اروپا به اشغال وال استریت، در ایران به طغیان سکوت و در جای های دیگر به نام های دیگر بروز می کند. </p>

<p>3<br />
به موجب <a href="http://www.neghneghoo.com/archives/2009/12/post_843.php">فرضیه ی "گایا"</a> ساختار خود ایمنی پیکر مادرمان زمین در صورت بروز زخم های عمیق بر رخ هنجارهایش، دست به اصلاح و تصفیه ای گسترده خواهد زد. آیا زمین آبستن فاجعه است؟</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>« برو بومش همیشه آباد باد »</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.neghneghoo.com/archives/2012/01/post_1114.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.neghneghoo.com/weblog/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1972" title="« برو بومش همیشه آباد باد »" />
    <id>tag:www.neghneghoo.com,2012://1.1972</id>
    
    <published>2012-01-14T17:55:16Z</published>
    <updated>2012-01-14T17:56:07Z</updated>
    
    <summary>قرار بود صبح زود از خواب بیدار شویم، اما تا تکان بخوریم عقربه های ساعت دویدند روی هشت ونیم. مقصدمان صخره سترگ عمودی آسمان سایی بود که نوکش، خیلی وقت ها که از کلبه ی سهراب آن را دیده بودیم،...</summary>
    <author>
        <name>نق نقو</name>
        <uri>http://www.neghneghoo.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.neghneghoo.com/">
        <![CDATA[<p>قرار بود صبح زود از خواب بیدار شویم، اما تا تکان بخوریم عقربه های ساعت دویدند روی هشت ونیم. مقصدمان صخره<br />
سترگ عمودی آسمان سایی بود که نوکش، خیلی وقت ها که از کلبه ی سهراب آن را دیده بودیم، در میان ابرها و مه فرو<br />
رفته بود. یک دفعه دیگر هم برای دیدنش از نزدیک رفته بودیم، اما بدلیل وجود انبوه مه و ابر نتوانستیم ببینیمش. هوای صاف و آفتابی امروز فرصت مناسبی بود. با سهراب و کامران، سوار بر پیکان آبی رنگ علیه السلام، جاده ی سنگلاخ روبروی پل سفید را گرفتیم و بالا رفتیم. راه ناهموار و پیچ در پیچ و سربالا با شیبی تند. اما پیکان مارا یاری کرد و آخ نگفت. حدود یک ساعت و نیم با سرعتی کم در همان جاده ی ناهموار بالا رفتیم تا نزدیکی همان کوهی برسیم که گرچه ما اسمش را گذاشته بودیم: کوه بزرگ، اما از قرائن اینگونه برمیامد که نامش "خطیر کوه" باشد. البته هیبتش از دور بیشتر خودرا می نمود. جنگل های این حدود در حال تنک شدن و کچلی است و اگر توجهی نشود، که نمی شود، در آینده ای نه چندان دور به ببر مازندران خواهد پیوست که روزگاری جولانگاهش بود.<br />
دیدن کوه های عظیم صخره ای سردرابر فروبرده  و سکوت و خاموشی سترگ آن ها خلسه ی دلپذیریست برای ما تهران نشینان که سینه هایمان از دود سیاه است. پس از دوساعت رانندگی سر از "دوآب" در آوردیم. در کنار چشمه ای که بسیار سخاوتمندانه از دل کوهی می جوشید، آن هم از چندین جای مختلف، درنگ کردیم. در ته جویبارها و آبگیرهای زلالی که از این چشمه درست شده بود املاحی سبز و زرد و رنگین نقش بسته بود. آب بسیار سرد بود. اما چون در گوشه ای ازآن چند قورباغه را دیدیم دانستییم که سمی نیست و پس از صفا دادن دست وصورت، از آن نوشیدیم. آبی بود گازدار وترش، درست مثل سودا ولی کمی گس تر. یک بطری از آن را برداشتیم تا به تهران ببریم و اگر کسی دل و دماغش را داشت بدهیم تجزیه اش کنند.<br />
ظهر سهراب کباب کوبیده روی منقل با کته درست کرد و با اشتها خوردیم و باز دوباره با پیکان به راه های خاکی و سنگلاخ سواد کوه زدیم. دوساعت راندیم تا به آلاشت رسیدیم که زادگاه رضا شاه است. شهرک نسبتاً بزرگی در عمق کوه ها، در ارتفاع بالا و آب و هوایی نیمه کوهستانی و نیمه جنگلی، خنک و مطبوع. کار عمده ی اهالی هم دامداری بود. در ورود شاید تصادفاً در کنار گورستان توقفی داشتیم و در دل برای اهل قبور فاتحه ای خواندم. دیروز و امروز در دهات کوچک این دوروبر قبرستان های زیادی را دیدیم که در هرکدام به تناسب اندازه ی ده، بین بیست تا پنجاه تا قبر بود و پنج تا ده قبر با پرچم و عکس و حجله مزین شده در بین آن ها که یعنی شهید جنگ فاجعه بار 8 ساله ایران و عراق بوده اند.<br />
اهالی آلاشت، یعنی آن چند نفری که به ما برخوردند، بسیار صمیمی و خوش برخورد بنظر می رسیدند و مارا به نوشیدن چای و رفع خستگی دعوت میکردند. سراغ خانه رضا شاه را هم گرفتیم که با خوشرویی و غرور آن را به ما نشان دادند. حالا توسط دولت تبدیل به کتابخانه شده است، داخل خانه را ندیدیم، ولی در ظاهر فقط کمی از خانه های دیگر بزرگتر و آبرومند تر بود. رضاشاه در این بوم نشانه های زیادی را از آبادانی برجای گذاشته است که در مقایسه با دیگر همتایان خود در تاریخ ایران، با توجه به زمان کوتاه سلطنت پانزده ساله اش، کفه ی آبروی اورا سنگین کرده است و ذکر نقطه های ضعف او که این روزگاران رایج است، بدون این نکات جمیل بی انصافی خواهد بود.<br />
وقتی بازهم از میان کوه های بلند و جنگل های نیمه انبوه و برش های صخره ای مهیب و آبشارهای کوچک با صدای قطره های آب در حال چکیدن از روی برگ های سبز درخشان سرخس و چشم انداز شالیزارهای در حال درو و یا دروشده و اسب هایی که برای کوبیدن شالی دایره وار می تاختند و مرغان شکاری کوچک و بزرگ که بربال های باد سر می خوردد گذشتیم، هوا دیگر کاملاً تاریک بود.<br />
نقل از خاطرات چهارشنبه 26 شهریور 1369<br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>« محسنای الکی »</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.neghneghoo.com/archives/2012/01/post_1112.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.neghneghoo.com/weblog/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1965" title="« محسنای الکی »" />
    <id>tag:www.neghneghoo.com,2012://1.1965</id>
    
    <published>2012-01-05T15:31:10Z</published>
    <updated>2012-01-05T15:56:54Z</updated>
    
    <summary> پیش تر در مورد محسن نامجو نوشته بودم که او یک پدیده است و هنوز هم می گویم او یک پدیده است. بعضی از کارهای اورا دوست دارم و در شهامت و جسارت او شک ندارم. این کار جدید...</summary>
    <author>
        <name>نق نقو</name>
        <uri>http://www.neghneghoo.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.neghneghoo.com/">
        <![CDATA[<p><iframe width="560" height="315" src="http://www.youtube.com/embed/Np4wjlR2t3I" frameborder="0" allowfullscreen></iframe></p>

<p><a href="http://www.neghneghoo.com/archives/2008/09/post_634.php">پیش تر در مورد</a> محسن نامجو نوشته بودم که او یک پدیده است و هنوز هم می گویم او یک پدیده است. بعضی از کارهای اورا دوست دارم و در شهامت و جسارت او شک ندارم.<br />
این کار جدید او بنام الکی، در امتداد همان کارهای قبلی اوست. همان عصیان، همان شورش و همان فریادی که آدم را به یاد دهه شصت میلادی، سال های نوجوانی ما، سال های هیپی ها، بیتل ها، رولینگ استونز، مانکی ها، و فریاد جوان های آن روز برای شکستن بندها و ایجاد تغییر. <br />
با این تفاوت که ترانه های آن روز با همه سنت شکنی و عصیان و آتش فشانی که در خودداشت، هنوز سرشار از امید بود. ترانه "تصورکن" جان لنون را که حتماً به یاد دارید؟ یا حتی ترانه فردی مرکوری مجنون را که می خواند "نمایش ادامه دارد" (1)<br />
اما کارهای محسن نامجو، از جمله همین "الکی" گرچه سرشار از قالب شکنی و عصیان است، اما نشانی از امید درآن نیست. مرا به یاد صحنه ای از فیلم انیمیشن "زیردریایی زرد" (2) بیتل ها می اندازد که هیولایی در شکل و شمایل یک جاروبرقی پیش میرفت و همه چیز را می مکید و می بلعید تا این که هیچ چیز باقی نماند و هرچه به دوروبرش نگاه کرد جزخودش چیزی ندید و دهانش را چون ماری که چنبره می زند به سر خود نزدیک کرد و خودش را نیز مکید (3).<br />
فضای الکی<br />
گل های الکی<br />
هیکل های الکی<br />
لحظه های الکی<br />
هوی و های الکی<br />
صفا و وفای الکی<br />
ادعای الکی<br />
آیا می توان ادامه داد و گفت: <br />
تشویق های الکی (دست هایی که برای محسن نامجو می زنند)<br />
عصیان الکی<br />
....</p>

<p>روزگار سختیست.</p>

<p>پ.ن.:</p>

<p>1 The Show Must Go On<br />
2 Yellow Submarine<br />
3 "به جز خود هیچ نگذارد، و با خود نیز بستیزد" (مولانا)<br />
4 تفسیر عمیق تر بعهده مفسر موسیقی وبلاگستان،<a href="http://bayramali.blogfa.com/"> بایرامعلیست</a> که تا همینجا هم پا در کفش او کردم</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>« ده سوال از ریچارد آتن برو »</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.neghneghoo.com/archives/2012/01/post_1113.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.neghneghoo.com/weblog/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1963" title="« ده سوال از ریچارد آتن برو »" />
    <id>tag:www.neghneghoo.com,2012://1.1963</id>
    
    <published>2012-01-02T15:09:47Z</published>
    <updated>2012-01-06T17:26:51Z</updated>
    
    <summary> ریچارد آتن برو، فیلمساز،فعال و طبیعت دوست، در مورد دایناسورها، آینده ی تلویزیون و دلیل بدبینی خود سخن می گوید: س - مستند جدید شما به نام دایناسورهای پرنده که بصورت سه بعدی است، در مورد دایناسورهاست. آیا این...</summary>
    <author>
        <name>نق نقو</name>
        <uri>http://www.neghneghoo.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.neghneghoo.com/">
        <![CDATA[<p><img src="/photo/attenborough3.jpg " border="1"></a></p>

<p>ریچارد آتن برو، فیلمساز،فعال و طبیعت دوست، در مورد دایناسورها، آینده ی تلویزیون و دلیل بدبینی خود سخن می گوید:<br />
س - مستند جدید شما به نام دایناسورهای پرنده که بصورت سه بعدی است، در مورد دایناسورهاست. آیا این برخلاف رویه معمول شما نیست که به ساختن فیلم در مورد موجوداتی که زنده هستند و می توان از آن ها فیلم گرفت، می پردازید؟<br />
ج - من تصور نمی کنم علاق به دنیای طبیعت منحصر به موجودات زنده بشاد. من ابتدا وقتی به طبیعت علاقمند شدم که پسری خردسال بودم ودر انگلستان فسیل جمع می کردم. این فسیل ها ها گرچه پوسته سخت صدف های دریایی بود، ام بسیار روماتتیک بودند.<br />
س - چرا از میان تمام دایناسورها پتروزوروس را انتخاب کردید؟<br />
ج - مجسم کن! پرنده ای که طول بالهایش به دوازده متر می رسد. به اندازه هر تیرانوزوروسی مهیج است. عجیب است که اینچنین مورد غفلت قرار گرفته اند. فسیل این دایناسورهای پرنده بسیار کمیاب است بدلیل این که ایتخوان های آن ها نسبت به دایناسورهای زمینی بسیار سبک تر بوده است. استخوان هایی باریک و توخالی که در طول زمان از میان رفته اند.<br />
س - آیا شما یک اکو سیستم خاص را بیشتر از بقیه دوست دارید؟<br />
ج - خارج از شهر خودم؟ بسیار به آسیای جنوب شرقی، به بورنئو علاقمندم. دریافته ام که این منطقه غنی از گونه های جانوری و گیاهی است که در هیچ جای دیگر یافت نمی شود.<br />
س - شما اخیراً در هشتادوچهرسالگی به آنجا رفته اید. آیا این کار عاقلانه است؟<br />
س - من اولین بار چنجاه سال پیش به آنجا رفتم و سال آینده شصتمین سالگرد ساختن برنامه های تاریخ طبیعت خواهد بود و بی بی سی به همین مناسبت از من خواسته است تا ویژه برنامه هایی را تهیه کمن.<br />
س - بعنوان رئیس برنامه های بی بی سی آیا این شما بودید که اقدام به پخش سیرک پرنده ی مانتی پیتون کردید؟<br />
ج - درست است. مسئول پخش تلویزیونی اسنوکر نیز من بودم زیرا من تلویزیون رنگی را معرفی کردم و به این ترتیب توپ های رنگی (بیلیارد) نمود بیشتری پیدا کرد.<br />
س - در مورد آینده ی تلویزیون خوشبین هستید؟<br />
ج - مشکل در اینجاست که شبکه ها و مخاطب ها کوچک تر می شوند و آدم نگران می شود که بودجه کافی برای تولید برنامه های بزرگ تاریخ طبیعت که من در پنجاه سال گذشته در گیر آن بوده ام، فراهم نخواهد شد. اگر درآمدها رو به کاهش داشته باشد وسوسه ساختن برنامه های سریع تر و ارزان تر عالب خواهد شد.<br />
س - چرا شما برعلیه تدریس مبحث آفرینش در مدرسه های بریتانیا اقدام می کنید؟<br />
ج - من احساس می کنم به بچه ها باید علم را آموزش داد و علم نمی تواند تفسیر لغتی انجیل را آنگونه که در سفر پیدایش توصیف شده بپذیرد. اگر می خواهید این را به عنوان مذهب در مدارس تدریس کنید، اشکالی ندارد اما به عنوان علم نمی شود زیرا علم نیست.<br />
س - هنوز هم چیزهایی را جمع می کنید؟<br />
ج - بله. اگر فسیل خوبی پیدا کنم برش می دارم. و نقطه ضعفی در خریدن کتاب دارم. بویژه به کتاب هایی با موضوع سفر که در قرن بیستم در مورد مکان هایی که آن هارا دیده ام،بسیار علاقمندم.<br />
س - اگر بر مبنای تناسخ دوباره برگردید دوست دارید در چه شکلی باشد؟<br />
ج - به شکل یک خرس تنبل. آویزان از درخت و در حال جویدن برگ. خیلی وسوسه انگیز است!<br />
س - آیا درمورد آینده ی جهان صبیعت خوش بین هستید؟<br />
ج - نه نیستم. از زمانی که من شروع به ساختن برنامه های تلویزیونی کردم تا کنون، جمعیت جهان سه برابر شده است. این ها باید جایی زندگی کنند. باید غذا بخورند. می خواهند اتومبیل برانند. همه این ها نیاز به زمین و فضا دارد. تنها جایی که میتواند این هارا تامین کند جهان طبیعت است. جهان طبیعت زیر فشار خرد کننده ایست.  </p>

<p>برگرفته از مجله تایم شماره هفته سوم دسامبر 2011</p>

<p>یک کار زیبای دیوید آتن برو (برادر کوچکتر ریچارد) را در اینجا ببینید:<br />
<iframe width="560" height="315" src="http://www.youtube.com/embed/B8WHKRzkCOY" frameborder="0" allowfullscreen></iframe><br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>« جریان چیه؟ »</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.neghneghoo.com/archives/2012/01/post_1111.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.neghneghoo.com/weblog/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1961" title="« جریان چیه؟ »" />
    <id>tag:www.neghneghoo.com,2012://1.1961</id>
    
    <published>2012-01-01T14:48:36Z</published>
    <updated>2012-01-01T14:52:29Z</updated>
    
    <summary>البته بر هرکسی واضح و مبرهن است که ما در مملکت گل و بلبل حزب نداریم. حالا ممکن است عده ای بگویند بی حزب و تحزب که نمی شود دموکراسی وجودداشته باشد؟ بنده عرض می کنم می شود خوب هم...</summary>
    <author>
        <name>نق نقو</name>
        <uri>http://www.neghneghoo.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.neghneghoo.com/">
        <![CDATA[<p>البته بر هرکسی واضح و مبرهن است که ما در مملکت گل و بلبل حزب نداریم. حالا ممکن است عده ای بگویند بی حزب و تحزب که نمی شود دموکراسی وجودداشته باشد؟ بنده عرض می کنم می شود خوب هم می شود. از آنجایی که هنر نزد ایرانیان است و بس، ما از قدیم، از چندهزار سال پیش بجای حزب "جریان" هایی داریم مثل دسته ی گل که نه تنها بجای حزب عمل می کند بلکه دک و پوز آن را نیز می زند. حالا که دوباره دموکراسی مان قلنبه شده و شب انتخابات است، خوب است مروری بر چند تا از این جریانات داشته باشیم تا مردم هم تکلیف مملکتی، دینی، الهی خودرا بدانند:<br />
<strong>جریان فتنه خواهی</strong> یا آنطور که در محاورات روزمره می گویند "جریان فتنه": این جریان که در اصل یکی از جریانات انشعابیست فکر می کرد حالا می تواند کاری بکند. اما طبیعی است که اشتباه می کرد. سران و طرفداران این جریان معمولاً در زندان به سر می برند.<br />
<strong>جریان انحرافی:</strong> تخصص این جریان در مدرک و سند است. بیشتر سران این جریان دارای مدارک دکترای غیر معتبراز دانشگاه های معتبر جهان هستند و بعلت تخصص در رشته ی "سند شناسی" توانسته اند اسناد و مدارک معتبری از گندکاری های جریانات رقیب را در یک آرشیو جمع آوری کرده و از آن برای کیش دادن حریف و آچمز کردن بازی استفاده کنند.<br />
<strong>جریان ازدواجی:</strong> بزرگان این جریان از طریق ازدواج با دختران سران قوم و یا ازدواج دختران و خواهرانشان با سران قوم به مقامات بالا و موقعیت های نان و آب دار و پرنفوذ دست می یابند و به همین دلیل گاهی از آن ها به عنوان جریان شاداماد هم یاد می شود.<br />
<strong>جریان اشتباهی: </strong>اعضای این جریان که میلیون ها عضو و هواخواه دارد معمولاً با داشتن حافظه تاریخی کم سو شناخته می شوند و به همبن جهت در بیشتر انتخابات دچار شور حسینی شده و بعنوان سیاهی لشگر تنور انتخابات را گرم می کنند ولی همین که پرده ی انتخابات برافتاد می فهمند که اشتباه کرده اند و آش همان آش است و کاسه همان کاسه.<br />
<strong>جریان انقلابی:</strong> جریانی بود که روزگاری برای خودش کلاس و بروبیایی داشت ولی این روزها دِمُده شده و گرچه بعضی ها خودرا الکی به آن وصل می کنند اما حنایشان رنگی ندارد و خریداری هم پیدا نمی کنند.<br />
<strong>جریان مَنقلابی: </strong>این جریان که به جریان شیوخ نیز مشهوراست، اغلب در رده های بسیار بالا تشکیل جلسه داده و با همراهی منقل و زغال خوب و همراه با چرتی مبسوط به امور کلیدی رده بالای مملکت می پردازند.<br />
<strong>جریان اختلاسی: </strong>جریان با نفوذ یست، در "تسهیلات"، نفت، "دیسکونت"، صفرهای بیشمار دست راست اعداد، تخصص دارد.دست در خزانه دارد و خوب برمی دارد و خوب خرج می کند و خوب حال می کند و بلد است چه جوری به ریش بخندد که آب از آب تکان نخورد. شعاراین جریان این است که: خرج که از کیسه ی ملت بود، بارخود بستن بی زحمت بود. از زیر شاخه های این جریان می توان از جریان محفلی هم نام برد.<br />
<strong>جریان پاچه خواری:</strong> این جریان ریشه در هزاره های تاریخ ایران دارد. از دیرباز کارش برکشیدن یک فرش تا عرش است تا جایی که نه تنها خود طرف بلکه شخص شخیص خداوند متعال نیز از آفرینش چنین لعبتی حیران بمانند. سخنگویان این جریان را مداح خوانند و دستمال یزدی آنان را عَلَم باشد. <br />
<strong>جریان پا به راهی: </strong>از جریانات نشات گرفته از حوادث تاریخ معاصر ایران باشد که اعضای آن اغلب جوانانی هستند درس خوانده و دوره دیده و کاربلد که پشت در سفارت خانه های خارجی در صف ویزا و مهاجرت این پا و آن پا می کنند.<br />
<strong>جریان زا براهی یا پا به ماهی:</strong> اعضای این جریان، اقشار وسیعی از خلق های زحمت کش سابق هستند که دل به وعده های خالی بندانه دولتمردان داده و عنقریب زیر بار زندگی زائیده اند.<br />
<strong>جریان عشق و حالی: </strong>این جریان نیز ریشه های مردمی خودرا مدیون تاریخ معاصر گل و بلبلی است و بسیار اتفاق می افتد که در گیرودار انتخاباتی با جریان پاچه خواری ائتلاف نموده و لیست های مشترک دارند. اعضای این جریان معتقد به فلسفه عمیق "دم غنیمت است" هستند و به ساندیسی، جلو قیمه ای، ساندویچی راضی شده و سیاهی لشگری عظیم برپاسازند که چشم را خیره کند. شعار این جریان این است که "ما طرفدار شما هستیم".<br />
<strong>جریان "سرِکاری":</strong> طرفداران این جریان که دارای قدمتی باقی مانده از قرون وسطی هستند، به اصالت ابرقدرت معتقدند و آنهارا به "دایی جانیسم" یا "مش قاسمیسم" نیز می شناسند. آن ها معتقدند که ما مملکتی هستیم بازیچه دست انگلیس و آمریکا و خودمان از خودمان هیچ اختیاری نداریم و سرِ کار هستیمو همه ی کارها زیر سر آن هاست.<br />
<strong>جریان بی خیالی: </strong>این جریان که بیشتر باقی مانده ی ملت عضو آن هستند و با جریان اصالت توطئه نیز دیدگاه های نزدیک دارند، از آنجا که سرشان به سنگ خورده، دور سیاست و انتخابات و حکومت و دولت و ملت و خلاصه همه چیز را خظ کشیده و فراموش کرده و زده اند بر طبل بی عاری و بی خیالی که آن هم بقول علی بی غم عالمی دارد و رفته اند پی سابیدن کشگ خودشان که انصافاً در مسیر برخورد جریان های دیگر، کار کمی هم نیست. <br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>« تبریک به یک عشق عکس هموطن »</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.neghneghoo.com/archives/2011/12/post_1110.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.neghneghoo.com/weblog/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1958" title="« تبریک به یک عشق عکس هموطن »" />
    <id>tag:www.neghneghoo.com,2011://1.1958</id>
    
    <published>2011-12-28T17:11:55Z</published>
    <updated>2011-12-31T04:40:59Z</updated>
    
    <summary>1 - لازم به گفتن نیست که من یک عشق عکس هستم 2- مجله ی نشنال جئوگرافیک صفحه ای دارد به نام &quot;یورشات&quot; (عکس شما) که هرماه در آن چند عکس ارسالی خوانندگان را به انتخاب سردبیر مجله و چند...</summary>
    <author>
        <name>نق نقو</name>
        <uri>http://www.neghneghoo.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.neghneghoo.com/">
        <![CDATA[<p>1 - لازم به گفتن نیست که من یک عشق عکس هستم<br />
2- مجله ی نشنال جئوگرافیک صفحه ای دارد به نام "یورشات" (عکس شما) که هرماه در آن چند عکس ارسالی خوانندگان را به انتخاب سردبیر مجله و چند تا را هم به انتخاب مردم، چاپ می کند. من تا حالا دو سه باری عکس برای این صفحه فرستاده ام که شانسی نداشته ام. اما عکس انتخاب سردبیر شماره ی ژانویه این مجله از یک ایرانی به نام نیکزاد شهیدیان  از کرج، ایران است که کارگری را در حال رنگ زدن پل آزادگان نشان می دهد. عکس بسیار زیبا و گویایی است و این موفقیت بزرگ را به آقای نیکزاد شهیدیان تبریک می گویم:</p>

<p><img src="/photo/IMG_7823.jpg " border="1"></a></p>

<p>حالا که این را گفتم، این را هم اضافه کنم که یکی از عکس های منتخب مردم در همین شماره عکس بسیار زیبایی از یک یوزپلنگ و تنها توله باقی مانده اش است که در پناه مادر قایم شده است. این عکس را پایپر مک کی اهل لانگ بیچ کالیفرنیا در پارک وحش ماسایی مارا در کنیا گرفته است:</p>

<p><img src="/photo/IMG_7824.jpg " border="1"></a></p>

<p>برای دیدن عکس های بیشتر و همچنین نحوه شرکت در این صفحه <a href="http://ngm.nationalgeographic.com/your-shot/your-shot">به اینجا</a> بروید.</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>« مکالمات حجروی »</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.neghneghoo.com/archives/2011/12/post_1109.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.neghneghoo.com/weblog/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1957" title="« مکالمات حجروی »" />
    <id>tag:www.neghneghoo.com,2011://1.1957</id>
    
    <published>2011-12-27T15:40:09Z</published>
    <updated>2011-12-27T15:40:59Z</updated>
    
    <summary>مکان: حجره ای که تابلوی سردر آن خوانده می شود: &quot;بنگاه تضامنی شادمانی آمیز نقی خان نق نق الواعظین&quot;. آمیز نقی روی تختی نشسته و به مخده تکیه داده. بالای سرش یک تار و یک کمونچه از دیوار آویزان است...</summary>
    <author>
        <name>نق نقو</name>
        <uri>http://www.neghneghoo.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.neghneghoo.com/">
        <![CDATA[<p>مکان: حجره ای که تابلوی سردر آن خوانده می شود: "بنگاه تضامنی شادمانی آمیز نقی خان نق نق الواعظین". آمیز نقی روی تختی نشسته و به مخده تکیه داده. بالای سرش یک تار و یک کمونچه از دیوار آویزان است و چند تا شاهنامه و دیوان حافظ و دیوان های سایه و سهراب و فروغ و سعدی و ... روی تاقچه درهم و برهم است.<br />
بمانعلی: آمیرزا کاروبار چطوره؟<br />
آمیز نقی خان: بمانعلی جان فعلا که ساکت و صامته. خبری نیست <br />
بمانعلی: آمیرزا بذار این ماه رمضون تموم شه، ایشالا راه میفته<br />
یک ماه بعد: <br />
بمانعلی: سام علیکم آمیرزا، چطوری؟ اوضا روبرا؟<br />
آمیرزا: نه بابا فعلاً مدرسه ها تعطیله ملت رفتن مسافرت، خبری نیست.<br />
سه ماه بعد:<br />
بمانعلی: سلام اوستا، بابا این بچه ها از بیکاری از بس سازشونو کوک کردند خسته شدن، بازار چطوره؟<br />
آمیرزا: والا کساد جون تو. تو این محرم صفرهیشکی دل و دماغ نداره.<br />
بمانعلی: میگم آمیرزا چطوره بزنیم تو کار نوحه موحه و مداحی پداحی؟ بازارش گرمه تو نمیری، بچه ها هم که هستن، جورش می کنیم.<br />
آمیرزا: زبونتو گاز بیگیر بمان! ما اهلش نیستیم، بقول مش قاسم، ما غیاث آبادیا از این بی ناموسیا نمی کنیم. بذا این یکی دوماهم بگذره مردم دل و دماغشون میاد به جا.<br />
سه ماه بعد:<br />
بمانعلی: سلام عرض شد آمیرزا<br />
آمیرزا: چه سلامی چه علیکی؟ میدونم بچه ها حقوقشون عقب افتاده، ولی فعلاً که دهه فجر و انتخابات وکریسمس و ژانویه ست. مردم پیداشون نیست. از کاروبار خبری نیست. بعدش هم که عیده و همه جا یه ماه تعطیل، بزار ببینیم چی میشه ایشالا.<br />
شش ماه بعد:<br />
مکان: حجره همسایه بنگاه شادمانی تضامنی آمیز نقی خان. دو پیرمرد فرتوت نشسته اند و چپق می کشند، بیشتر حجره های راسته بسته است:<br />
پیرمرد اولی: کبلایی می گم صبح آمیز نقی خانو دیدم سلام و علیک کردیم، خجالت کشیدم، آخه هنوز او پونصد تومنو بش بدهکاریم.<br />
پیرمرد دومی: کدوم آمیز نقی خانو میگی مشتی قلی؟<br />
اولی: بابا همین آمیز نقی خان خودمون دیگه، نق نق الواعظین!<br />
دومی: آئوووووو.. حاواسیت کوجاست مشتی؟ اون آمیز نقی خان که سه چاهار ماه پیش عومرشو داد به شوما خدا بیامورز شود ببم جان! <br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>« نام نیکو گر بماند زآدمی »</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.neghneghoo.com/archives/2011/12/post_1108.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.neghneghoo.com/weblog/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1956" title="« نام نیکو گر بماند زآدمی »" />
    <id>tag:www.neghneghoo.com,2011://1.1956</id>
    
    <published>2011-12-26T15:33:59Z</published>
    <updated>2011-12-26T16:04:15Z</updated>
    
    <summary> استیو جابز، الیزابت تیلور، جک کورکیان، اِیمی واینهاوس، شامی کاپور، سیدنی لومت، جو فریزر، وارن کریستوفر، سوکراتس (سقراط - کاپیتان اسبق تیم ملی فوتبال برزیل)، م.ف. حسین و این اواخر، واسلاو هاول از جمله نامدارانی بودند که در سال...</summary>
    <author>
        <name>نق نقو</name>
        <uri>http://www.neghneghoo.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.neghneghoo.com/">
        <![CDATA[<p><img src="/photo/maathai.jpg " border="1"></a></p>

<p>استیو جابز، الیزابت تیلور، جک کورکیان، اِیمی واینهاوس، شامی کاپور، سیدنی لومت، جو فریزر، وارن کریستوفر، سوکراتس (سقراط - کاپیتان اسبق تیم ملی فوتبال برزیل)، م.ف. حسین و این اواخر، واسلاو هاول از جمله نامدارانی بودند که در سال بیست یازده زندگی را واگذاشتند و رفتند. مجله ی تایم در شماره مخصوص "شخصیت سال" خود، چند صفحه را نیز با عنوان "بدرود" به این در گذشتگان نامدار در رشته های سیاست، سینما، هنر، پزشکی، ورزش، موسیقی و علم پرداخته است. اما از هیان این همه که نام و یاد خودرا در تاریخ معاصر بجا گذاشتند من یکی را انتخاب کرده ام که خودم خیلی دوست دارم و در این صفحه سپاس خودرا تقدیم این بانوی بزرگ می کنم:<br />
"وانگاری ماتای" (1) فعال اجتماعی، حقوق زنان و محیط زیست.<br />
متن زیر توسط اپرا وینفری در بزرگداشت این بانو نوشته شده و من آن را از مجله تایم برگرفته و ترجمه کرده ام:<br />
وانگاری از بزرگان بود. سروی بلند قامت در جنگل انسانیت. روزی که جایزه صلح نوبل را دریافت کرد، من آنجا بودم. مصاحبه ای که با او انجام دادیم به گفت و گویی طولانی تبدیل شد و از همانجا دوستانی شدیم بسان دوخواهر. از همان روز دیدگاه او، خرد او و شجاعتش در دریافتن ارتباط میان فقر و محیط زیست و طبیعت همیشه موجب شگفتی من بوده است. او دریافته بود که محیط زیست، حکومت و حقوق بشر، با رشته ای نامرئی به هم وصل هستند.<br />
او سرباز صلح بود که صدای خودرا در اختیار بی صدایان گذاشت  بویژه زنان روستایی کنیا که هزاران تن از آن هارا در سازمان غیردولتی "کمر بند سبز" خود برای جنبش درختکاری گرد هم آورد. او می دانست که درختان ریه های زمین هستند و بدون آن ها زندگی ممکن نخواهد بود.<br />
من در سوگ او نشسته ام، در سوگ لبخند درخشان او و گرمای اطمینان بخش وجودش که دیگر نیست. او یک پهلوان بود. زمین را دوست داشت و می خواست ما هم اهمیت حفظ و مواظبت از طبیعت را بفهمیم.</p>

<p>Wangari Maathai<br />
بانوی کنیایی متولد سال 1940 و درگذشته در سپتامبر سال 2011 که در سال 2003 اولین بانوی آفریقایی بود که موفق به در یافت جایزه صلح نوبل شد. وی از سال 2003 تا سال 2005 به عنوان معاون وزیر محیط زیست در دولت کنیا شرکت داشت. برای اطلاعات بیشتر درمورد او<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Wangari_Maathai"> اینجارا </a>بخوانید.</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>« خیر باشه »</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.neghneghoo.com/archives/2011/12/post_1107.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.neghneghoo.com/weblog/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1954" title="« خیر باشه »" />
    <id>tag:www.neghneghoo.com,2011://1.1954</id>
    
    <published>2011-12-25T17:56:20Z</published>
    <updated>2011-12-25T18:11:05Z</updated>
    
    <summary>یه پنج شیش هزار نفری می شدیم. هی تو صف این پا اون پا می کردیم تا نوبتمون بشه. یهو دیدم یک فرشته ی خوشگلی - که بعداً فهمیدم جبرائیل بود - از دور داره با دست به من اشاره...</summary>
    <author>
        <name>نق نقو</name>
        <uri>http://www.neghneghoo.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.neghneghoo.com/">
        <![CDATA[<p>یه پنج شیش هزار نفری می شدیم. هی تو صف این پا اون پا می کردیم تا نوبتمون بشه. یهو دیدم یک فرشته ی خوشگلی - که بعداً فهمیدم جبرائیل بود - از دور داره با دست به من اشاره می کنه. با کله رفتم جلو، با دست زد پشتم گفت: شانست گفته، کفشاتو بکن برو تو. با کله وارد بارگاه کبریا شدم. حضرت حق داشت قدم می زد تا منو دید به لفظ مبارک فرود: آمیزنقی خان پدر سوخته تو اینجا چه غلطی می کنی؟ <br />
یعنی ذات مبارک با یه لحنی اینو فرمود که آدم، استغفرالله، یاد ناصرالدین شاه و اعتمادالسلطنه می افتاد.<br />
آقا مارو میگی؟ دلم هُری ریخت پائین، همچی خوش خوشانم شد و قند تو دلم آب شد که ناغافلی زانوهام لرزید و خوردم زمین و ... از خواب پریدم.<br />
حالا هی زور بزن بلکه دوباره این خواب لامصب به این پدر سوخته ی خدا رحم کنه شاید دوباره به بارگاه مشرف بشم. بیست صفحه حرف از بر کرده بودم تا بعد نود و بوقی با حضرت باریتعالی دو کلوم اختلاط کنم.<br />
اما راستش از اونشب همچی خرکیف موندم مبسوط که بیا و ببین.<br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>« زندگی مخفف »</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.neghneghoo.com/archives/2011/12/post_1106.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.neghneghoo.com/weblog/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1951" title="« زندگی مخفف »" />
    <id>tag:www.neghneghoo.com,2011://1.1951</id>
    
    <published>2011-12-20T15:39:46Z</published>
    <updated>2011-12-20T15:41:33Z</updated>
    
    <summary>دریک سخنرانی در مورد آینده بازارهای سرمایه گزاری شرکت کرده بودم. سخنران داشت می گفت: روند اِف دی اِی در کشورهای اس اس اِی در سال های اخیر مثبت بوده و این در حالیست که علیرغم رکود جاری کشورهای جی...</summary>
    <author>
        <name>نق نقو</name>
        <uri>http://www.neghneghoo.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.neghneghoo.com/">
        <![CDATA[<p>دریک سخنرانی در مورد آینده بازارهای سرمایه گزاری شرکت کرده بودم. سخنران داشت می گفت: روند اِف دی اِی در کشورهای اس اس اِی در سال های اخیر مثبت بوده و این در حالیست که علیرغم رکود جاری کشورهای جی سی سی هم از نظر جی دی پی و هم از نظر جی اِن پی رشد داشته اند و باوجود کمک های بیدریغ آی اِم اِف به ای یو و یو اِم اِی و اخطارهای مکرر یو ان این کشورها به همراه یو اس اِی رشدشان منفی بوده. دیدم سرم بدجور دارد سوت می کشد. از جلسه آمدم بیرون و به دفتر رفتم و دیدم یک پوشه روی میزم هست که رویش نوشته شده: اِف وای آی، آن را باز کردم دیدم شرکت او آی ای سی خبرداده با ای پی سی ها دیگر کار نمی کند و ال سی های پی ای تی و اچ پی ای هم منقضی شده، ضمناً آقای وی جی، سی ای اوی شرکت بی آی بی اف زد کو یک دی او برای پی سی های موجود در دی پی اِی فرستاده! از بچه ها پرسیدم این وی جی همون مامورترخیص شرکت فروشنده ی ماست؟ گفتند نه بابا اِم بی اِ از یو سی اِل ای داره و پی اچ دی از یو سی بی. گفتم بسه دیگه فعلاً که بد جور جوش آوردم باید برم دابلیو سی!<br />
خونه که رسیدم اومدم تلویزیونو روشن کنم ببینم چه خبره، هی پیغام داد پس ورد بزن، هرچی پس ورد بلد بودم زدم، گفت غلطه آخرشم قفل کرد پیغام داد یو اس بی اوت آف مموری کانتکت ادمین. کارد میزدی خونم در نمی اومد، اومدم نشستم پای چت با دخترم بهش گفتم انگار داره تاریخ مصرف پدرت تموم میشه، سرم ترکید از این همه سوپ الفبا! دیدم جواب داد: اِل او اِل اکس او اکس او دی دونقطه! <br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>

</feed> 
