<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>نق نقو | NeghNeghoo.com</title>
      <link>http://www.neghneghoo.com/</link>
      <description></description>
      <language>fa</language>
      <copyright>Copyright 2008</copyright>
      <lastBuildDate>Fri, 04 Jul 2008 22:17:58 -0700</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/?v=3.2</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>« بزم ادبی »</title>
         <description><![CDATA[<p><a href="http://www.radiofarda.com/News/453746.html">رفسنجانی: آمريکا و اروپا باید ادبيات خود را درست کنند</a></p>

<p>صحنه: یک آلاچیق در یک باغ با صفا. زیر الاچیق حوض آبی وفواره ای و درختچه هایی پرگل. رامشگران درگوشه ای نم نم می نوازند. ساقی کمان ابرو پیوسته ای به نرمی می رقصد وبه تنگ نوشیدنی دردستش پیچ وتاب می دهد.<br />
حاج آقا درگوشه ای یک وری آرنجش راروی متکا ستون کرده ولمیده<br />
پیک تعظیم کنان وارد می شود:<br />
پیک: حاج آقا رخصت می فرمائید؟<br />
حاج آقا: مردک ابله این چه وقت به حضوررسیدن است؟ نمی بینی گرفتاریم؟<br />
پیک: شرمنده ام حاج آقا، حاج خانوم فرمودند پیغام کاندی را بی معطلی برسان.<br />
حاج آقا: بنال ابله!<br />
پیک: کاندی خانوم فرموده اند چنانچه غنی سازی را متوقف نکنید هرچه دیدید ازچشم خودتان دیدید ها!<br />
حاج آقا: دهنش چائیده کاندی خانوم، زنیکه بی ادب! بهش بگو ادبیاتشو درست کنه! مامورمودب بفرسته!<br />
پیک عقب عقب خارج می شود. موسیقی وحرکات موزون ادامه دارد. چند لحظه بعد دوباره سراسیمه وارد می شود:<br />
پیک: حاج آقا شرمنده ام به مولا، کاندی خانوم تشریف آورده اند.<br />
حاج آقا: چی؟ این وقت شب واونم سرزده؟ خوب بگو تشریف بیاورند!<br />
کاندی با دوتا بادی گارد ویک دیلماج وارد می شوند. حاج آقا نیم خیز می شود.<br />
حاج آقا: به به به به خوش آمدید صفا آوردید، چه عجب ازین طرف ها؟<br />
کاندی: امر مهمیست، وقت زیادی باقی نمونده، این اولمرت بدجورگیرداده، یا غنی سازی رو بذارید کنار یا موشک می فرسته، ازماگفتن بود.<br />
حاج آقا: اختیاردارید کاندی خانوم، این حرفا چیه؟ (انگشت نشان وشصتش را به هم می مالد) شوما ادبیاتشو درست کنید ما یه کاریش می کنیم.<br />
کاندی: آهان از اون نظر! (رو به دیلماج می کند و با سر اشاره می کند. دیلماج کاغذی را ازجیب بیرون می کشد وازروی آن می خواند(:<br />
دیلماج: 	حاجیا دست ازغنی سازی بکش<br />
مرتورا خیروصلاح ایدون بود<br />
پول چایی، امن مسند، زوروزر<br />
نانت اندرروغنت میزون بود<br />
ورنگیری پند کاندی را به گوش<br />
تحفه ات اندرنطنز داغون بود<br />
حاج آقا: به به به به به این میگن انواع تشبیهات وبدایع و ظرایف ادبی، این شد یه چیزی حالا! <br />
دیلماج: حاج آقا "دال" بفرمائید:<br />
حاج آقا:	دلبرا امشب دهانت مشگ بیز<br />
		ساقیا یک جام ازآن زهرم بریز<br />
		جام زهری می زنم امشب به رگ<br />
		حاجیه کاندی خانوم باداکه چیرز</p>

<p>پ.ن.: چیرز = (CHEERS!)</p>]]></description>
         <link>http://www.neghneghoo.com/archives/2008/07/post_607.php</link>
         <guid>http://www.neghneghoo.com/archives/2008/07/post_607.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Fri, 04 Jul 2008 22:17:58 -0700</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>« استقلال »</title>
         <description><![CDATA[<p><img src="/photo/fw.jpg" border="1"></a></p>

<p>فردا چهارم جولای سالروز استقلال آمریکاست. امشب وفردا شب درپهنه ی ایالات متحده رونوشت چهارشنبه سوری خودمان است. ترقه وفشفشه و آتش بازی به وفوربرپاست. صدای انفجار وستاره های رنگی نورافشان درآسمان.<br />
به آتش بازی های با شکوه می نگریستم و فکر می کردم استقلال یعنی چه؟<br />
ظاهراً گربه ی ایران همیشه مستقل بوده است وما هم عادت داریم آن چند صد سالی را که سلوکیان و اعراب یا سلجوقیان وغزنویان براین سرزمین حکومت کردند یک جوری زیرسبیلی نادیده بگیریم. <br />
حالا کی به کیه گیرم که سلوکیان وعرب ها و سلجوقیان وغزنویان هم یک جوری درلاتاری گرین کارت ایران برنده شده وسیتیزن ایران بوده اند وما هم خصلتاً مهمان نواز بوده وبیگانه وخودی برایمان فرق نمی کند وازهمین رو هی به تاریخ دوهزاروپانصد ساله وبلکه به روایتی شش هزارساله ی مستقل خود می بالیم وکوس داشتم داشتنمان گوش فلک را کرکرده است، اما هنوزهم این سوال توی گوشم می پیچد: <br />
استقلال یعنی چه؟<br />
امارات متحده ی عربی مستقل تراست یا کره ی شمالی؟<br />
کانادا مستقل تراست یا لبنان؟<br />
آفریقای جنوبی مستقل تراست یا سودان؟<br />
قطرمستقل تراست یا نیکاراگوئه؟<br />
اصلاً بگذارید یک جوردیگر بپرسم:<br />
یک اماراتی متوسط بهتر زندگی می کند یا یک شهروند متوسط کره ی جنوبی؟<br />
طول عمر متوسط یک کانادایی بیشتراست یا یک لبنانی؟<br />
یک شهروند آفریقای چنوبی بهتر زندگی می کند یا یک شهروند سودانی؟<br />
برخورداری یک شهروند قطر اززندگی بیشتراست یا یک شهروند نیکاراگوئه؟<br />
استقلال را برای چه می خواهیم؟ <br />
شاید برای توسری خوردن راه های میان برتری نیز باشد؟<br />
شاید اگر آزادی  برخورداری، آسایش، آرامش، رفاه ، بهزیستی، امنیت وازاین قبیل ارزش های مهجور (!) را هدف بگیریم، مجبورشویم "استقلال" را هم دوباره تعریف کنیم.<br />
شاید!<br />
این آتش بازی را بگو که مارا تاکجاها برد!  <br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.neghneghoo.com/archives/2008/07/post_606.php</link>
         <guid>http://www.neghneghoo.com/archives/2008/07/post_606.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Fri, 04 Jul 2008 00:27:28 -0700</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>« ماجرا »</title>
         <description><![CDATA[<p><img src="/photo/mar.jpg" border="1"></a><br />
 صبح یکشنبه چند هفته پیش همراه با فراز برای راه رفتن به کوه ودشت زدیم. پانزده دقیقه ای بیش نرفته بودیم که ناگاه برجا خشگم زد.! یک مارزنگی چاق وچله وسط کوره راه لنگرانداخته بود. <br />
تا به حال مار به این بزرگی درغیرازباغ وحش ندیده بودم. چندتا عکس گرفتم که بکیش را ملاحظه می فرمائید. ازادامه ی راه منصرف شدیم وبرگشتیم.</p>]]></description>
         <link>http://www.neghneghoo.com/archives/2008/06/post_605.php</link>
         <guid>http://www.neghneghoo.com/archives/2008/06/post_605.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sun, 29 Jun 2008 20:50:38 -0700</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>« خیرباشه »</title>
         <description><![CDATA[<p>یکی ازروزهای سرد زمستان بود. نق نقو <a href="http://www.neghneghoo.com/archives/2007/09/post_474.php">دردلیجان خسته، </a>به رانندگی مشغول. آفتاب بعدازظهر زمستان ازپشت شیشه می تابید وهمگام با یکنواختی بزرگراه صاف وهمواررخوت دلپذیری را درفضای داخل ماشین پراکنده بود. پلک چشم های نق نقو هی میرفت که روی هم بیفتد. پنجره را که باز می کرد هوای سرد بیرحم میزد تو، لختی خواب ازسرش می پرید، اما سرما امان می برید و ناگزیر پنجره را می بست. صدای رادیو وموزیک هم دیگر کارسازنبود وحکم لالایی پیدا کرده بود.<br />
ناگهان نق نقو یادش افتاد که برای این مشکل راه حلی بکراندیشیده است. ازتوی جیبش یک قوطی کبریت درآورد ودرش را بازکرد وچندتا مورچه ای را که درآن بود به داخل شلوارش انداخت. به این امید که مورجه ها اعضا واندام فرومیانی اورا گازهایی ظریف بگیرند که راه خواب را ببندد. اما از بازی های شگفت روزگاراینکه خداوند مورچگان را فرمود تا با آهنگی موزون درآن وادی گام زنند واثری همچون ماساژی بس خلسه آورپدید آورند.<br />
دراین احوال بود که ناگاه چشم اندازهایی بس دلفریب درپیش چشم پدیدارشد. خیابان هایی با صفا با چنارانی دلکش، جویبارانی چاری چون اشگ چشم و آبشاری ازاقاقیای صورتی وبنفش سرریز ازدیوارهای چپ وراست. خیابان غرق نوربود ونئون. دخترکان وپسرکان شاد ودست دردست می خرامیدند و لبخند می زدند. رستوران ها، چگرکی ها، کله پاجه ای ها، اغدیه فروشی ها، می خانه ها وگل خانه ها بساط خودرا درپیاده روهای دوسوی خیابان گسترده بودند.<br />
ازدروازه ی بزرگ وزیبایی که خیلی شبیه سردر باغ ملی بود و پیچ امین الدوله وعطرآن از سروکولش بالا می رفت گذشت وجلوی ساختمانی که برپیشانی اش به خط خوش نوشته شده بود "وزارت امورخارجه" ایستاد و به داخل رفت. مرد میانسال خندان وخوش پوشی به پیشوازآمد وگفت سلام، من متکی هستم، به وطن خوش آمدید! نق نقو پرسید: یعنی شما آقای متکی وزیرامورخارجه هستید؟ پس ریشتان کو؟ <br />
مرد خوش پوش مهربان جواب داد: آقای نق نقو ما دیگر ریش اندیشه مان درآمده بود پس آن را تراشیدیم! به تهران خوش آمدید، ما منتظرتان بودیم. برای شما کاری مناسب درنظرگرفته ایم.<br />
نق نقو با تعجب پرسید: اما من با اصل مترقی ولایت فقیه بفهمی نفهمی یه هوا مشکل دارم ها؟<br />
مردخوش پوش مهربان جواب داد: اختیارداری نق نقو جان! مارا با مذهب واعتقادات چه کار؟ <br />
نق نقو گفت: مرسی! چه کاری برای من درنظرگرفته اید؟<br />
مردخوش پوش مهربان گفت: ریاست دپارتمان خواب های شیرین!</p>

<p>نمیدانم گازیکی ازآن مورچه های جرار بود یا غلطیدن چرخ ماشین درزبری های شانه خاکی یا چراغ چشمک زن ماشین پلیس؟ به هرحال چرت نق نقو پاره شد وامدادهای غیبی یک باردیگراورا نجات داد.<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.neghneghoo.com/archives/2008/06/post_604.php</link>
         <guid>http://www.neghneghoo.com/archives/2008/06/post_604.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sat, 28 Jun 2008 21:05:03 -0700</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>« کاور بوی »</title>
         <description><![CDATA[<p><img src="/photo/mag.jpg" border="1"></a></p>

<p>چندی پیش <a href="http://1ahari.blogfa.com/">صادق خان اهری</a> دراتفاقات ساده اش عکس خوش تیپش را گذاشته بود و پیشنهاد داده بود که دیگر بلاگرها هم اگر جرات دارند همین کاررا بکنند. راستش به راه ورسم وبلاگی این خودش می شود یک بازی. البته صادق جوان است وخوش تیپ، <a href="http://amooarvand.blogspot.com/">عمو اروند</a> هم پا به سن گذاشته وخوش تیپ. این است که عکسشان زینت بلاگشان می شود ومایه نشاط چشم. اما نق نقو هم برای این که ازقافله عقب نماند، حتی قبل از دعوت صادق خان، عکسش را با لطایف الحیل فوتو شاپی خوش تیپ کرده ودربالای سردر نق نقو دات کام گداشته بود، اما با وجود این برای رو کم کنی هم که شده می گذاریم روی میز! آن هم عکس نق نقورا که روی مجله معروف پیپل (مردم) چاپ شده. تازه می خواستند برای این عکس به نق نقو یک میلیون دلار دستخوش بدهند اما نامبرده ی مذکوراستنکاف کرد (ازفرط سبک عقلی البت) وگفت بگذارید امت کفار شهید پرورمحضاً لله حالش را ببرند. تازه قراربود عکس نق نقو روی جلد این شماره مجله وزین نشنال جئوگرافیک نیز چاپ شود، اما نق نقو بخاطر علاقه وافرش به حیات وحش وحفظ محیط زیست ازگردانندگان مجله مذکور خواست تا عکس گوریل را به جای او چاپ کنند.<br />
حالا نق نقو هم ازبچه محل ها دعوت می کند اگر جگرش را دارند، عکس خودرا برروی یکی ازمجله های مشهوردنیا بچاچند ولینکش را دربلاگ خودبگذارند.<br />
نق نقو اسم بچه محل هارا دراینجا نمیاورد تا اگرزبانم لال ازدعوتش طفره رفتند وبه روی مبارک نیاوردند، بورو کنفت نشود. البته هرکدامشان مایل بودند یک توک کامنتی بزنند. نق نقو درمجله های تایم، پیپل، وُگ، نشنال جیوگرافیک وبرخی مجلات دیگر پارتی دارد و می تواند ترتیب چاپ عکس شش درچهاردوستان را با همان ژست مکش مرگ مای نق نقویی روی جلد آن ها بدهد. <br />
اگر هم یک وقت مایل نبودند، بازهم کافیست یک توک کامنتی بزنند تا به سان آن پادشاه یکی از سیاره های شازده کوچولو، دستوردهیم تا عکسشان روی جلد مجلات معروف چاپ نشود.<br />
ازکرامات سیردراحوال پرزیدنت احمدی نژاد یکی هم این که گویا عشق نورافکن وعکس روی جلد دارد مارا خفه می کند که ازقدیم وندیم گفته اند پریرو تاب مستوری ندارد و عزت نفس نق نقو هم لنگه ندارد جان عمه اش.</p>]]></description>
         <link>http://www.neghneghoo.com/archives/2008/06/post_603.php</link>
         <guid>http://www.neghneghoo.com/archives/2008/06/post_603.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Wed, 25 Jun 2008 20:41:53 -0700</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>« یکی داستان پرآب چشم »</title>
         <description><![CDATA[<p>به دوروبری های محیط کارم که نگاه می کنم می بینم که زندگی بیشترشان آلوده ی رد پای فاجعه است.<br />
بماند که همین آدم ها اگرخانه شان به دلیل عقب افتادن پرداخت قسط وام، دردست حراج به وسیله ی بانک هم که باشد، یا هزارجورقرض وقوله وبدبختی دیگرهم داشته باشند، بازهم مسافرت تابستانی وکمپینگ "مموریال دی" و جشن های دیگرازیادشان نمی رود.<br />
راستش یاد داستان سعدی می افتم که ازنداشتن کفش غصه داربود وکسی را دید که پاندارد. منتها به جای این که شکرگزارباشم که کفش ندارم، درفکرفرومی روم که چرا این جماعت اینقدرزندگیشان درب وداغان است؟<br />
نه قصد تئوری پردازی دارم ونه خیال این که مشاهدات خودم را ازآدم های دوروبرم به همه ی جامعه ی آمریکا تعمیم دهم. فقط مشاهداتم را از یک عده آدم های با تحصیلات حداکثر دیپلم ودرآمدهای پائین، که می توانند جامعه ای آماری به شمارآیند نقل می کنم. آدم هایی که سرگذشت خیلی هایشان می تواند داستان وسناریویی پرماجرا باشد که باید بچه محل های خوش قصه نویس هم چون <a href="http://raheomid.blogfa.com/">دکترامید</a> یا <a href="http://hunch.blogsky.com/">دکترغضی</a> بنویسند:</p>

<p>کتی <br />
چهل وچند ساله است. لاغروقدبلند وچشم آبی. نمیدانم اهل کجای آمریکاست. ردی از زیبایی وفریبندگی سال های جوانی هنوزدراو باقیست. سرمستانه وسبکسر می خندد. خودش می گوید زندان برایش مثل تعطیلات است! خودش می گوید درجوانی کارتن خواب وبی خانمان بوده. روابط عمومی ورفتارش با مشتریان خیلی خوب است. اما گوبا درگذشته مرتکب استفاده ازمواد مخدر و رانندگی درحال مستی شده. به چنگ پلیس افتاده و دادگاه اورا به شرط این آزاد کرده تا مدتی تحت نظرباشد وازمواد مخدر والکل استفاده نکند. اما اخیراً غروبی افسر مامور مراقبتش سرزده به خانه اش می رود ودرحال نشئگی ومستی مچش را می گیرد ودوباره به زندان می افتد. بعدازیکی دوهفته که بقید قید ضمانت ازاد شد، روز مادریاد پسرش می افتد که دادگاه حضانت اورا به شوهرسابقش داده. راه می افتد وبه خانه ی شوهرسابقش می رود که پسرش را ببیند. به او اجازه نمی دهند. فکر می کنم دراثرتنهایی وفشارعاطفی دست به خشونت ودیوانه بازی می زند. فعلاً دوباره گرفتارشده ودرزندان است.</p>

<p><br />
راسل<br />
باید چهل سالی داشته باشد. موبوروچشم آبی. اهل تگزاس است. کارش را خوب بلداست وروابط عمومی اش بسیارخوبست. اهل کوهنوردی ودوچرخه سواریست.  ذلیل عرق خوریست. نمیدانم چه جرمی مرتکب شده. احتمالاً درهنگام بدمستی رانندگی کرده وگرفتارشده. پلیس دستگاهی روی ماشینش نصب کرده که صبح ها باید ازدرون لوله ای به داخل دستگاه فوت کند. ماشینش تنها هنگامی روشن می شود که دستگاه مذکور الکل بیش ازمجازرا درنفسش نگیرد. گرچه الان مجرداست ولی داستان های عشقی پرماجرایی هم داشته. دستش هم کمی کج است وباید چهارچشمی مواظبش باشیم.</p>

<p>ایلِین<br />
اهل آیوواست. چشم های ابی و موهای بوردارد. سنش ازپنجاه باید بیشترباشد. زن خوبیست وکارش را هم خیلی خوب انجام میدهد. منتها هفته ی پیش ناگها ن هوایی شد وگفت دیگرنمی توانم کارکنم. وقتی ازاو دلیلش را پرسیدم، گفت شوهرش اورا ول کرده ورفته، پسرش هم درهیجده سالگی خودکشی کرده، افکارش پریشان است ودیگر نمی تواند کارکند.</p>

<p>راندا<br />
<a href="http://www.neghneghoo.com/archives/2008/02/post_542.php">یک چشمه ازشیرینکاریهای راندا </a>را قبلاً گفته بودم. راندا شاید شصت سالی داشته باشد. ازآن خاله زنک هاست که اگردل به دلش بدهی چهارساعت وسی وپنج دقیقه یک ضرب حرف می زند. تعطیلات آخرهفته قبلی با شوهرش دعوایش شده است وشوهرش زده دست وپهلویش را شکسته است. فعلاً خانم راندا بستری وشوهرش هم به جرم خشونت خانگی درزندان به سر می برد. </p>

<p><br />
مریلین<br />
فیلیپینی تباراست. فکرنمی کنم بیشترازپنجاه سال داشته باشد اما دراثر فشارزندگی شصت ساله می نماید. شوهرش با داشتن چهارپنج تا بچه اورا ول کرده وسراغ زن دیگری رفته است. دخترکوچکش که پانزده شانزده سالی بیش ندارد دچار توموری سرطانی درگردن شده که تمام هم وغم مریلین اوست. هزینه های درمان این دخترآنقدرزیاد شده که بیمه آن را نپرداخته. حالا دادگاه حکم داده که ماهیانه بخشی ازخقوقش کسرشود وبه بیمارستان پرداخت شود. مصداق ضرب المثل هرچی سنگه مال پای لنگه!</p>

<p>فیدل<br />
بیست وسه چهارسال بیشتر ندارد. مکزیکی تباراست. اهل کار وخونگرم است. ازدوست دخترقیلی اش دختری دارد که دادگاه موظف کرده بخشی ازحقوق ماهیانه اش کسر وبه مادربچه پرداخت شود. اززن فعلی اش هم دوبچه دارد. تازگی اقدام او برای گرفتن گرین کارت زنش به نتیجه رسیده است ولی همه اش نگران این است که زنش به محض گرفتن گرین کارت اورا ول کند وبرود.</p>

<p>پاول <br />
باید شصت وپنج سالی داشته باشد. بازنشسته ارتش است. اهل اوکلاهما. یک کاوبوی تمام عیار. با سر تراشیده، چشم آبی، سرخ وسفید، کلاه کاوبویی، چکمه وکمربند پهن چرمی با قلابی بزرگ به شکل شاخ گاو. رفتارش هم کاملاً گاوچران واراست وبه قول خوداین ها "ردنک". آدم بدی نیست ولی به درد کارهایی که نیاز به روابط عمومی دارد نمی خورد. پاول گرفتار سرطان لنف شده ولی درمان شده است. پزشگان اورا ازنوشیدن الکل منع کرده اند ووقتی آبجو می بیند چنان ازآن تعریف می کند که انگارمعشوقش است ودل آدم کباب می شود. اخیراً زنش هم مرد وما خیلی به تنهایی وبیکسی اش غصه می خوردیم ولی خوب تازگی ها دوست دختری را به خانه آورده است وبا او زندگی می کند.</p>

<p>داستان دبی وامبروباربارا و گیزلا و بریتنی وجردن را می گذارم برای بعد چون چشمهایم دارد اززورخستگی می سوزد.</p>]]></description>
         <link>http://www.neghneghoo.com/archives/2008/06/post_602.php</link>
         <guid>http://www.neghneghoo.com/archives/2008/06/post_602.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Mon, 23 Jun 2008 21:28:35 -0700</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>« عارف به توان 2 »</title>
         <description><![CDATA[<p>صدای عارف وترانه های عارف را خیلی دوست دارم<br />
زندگی هم زیباست<br />
اصلاً خودتان ببینید<br />
<object width="425" height="344"><param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/ZpFUDygWTp4&hl=en"></param><embed src="http://www.youtube.com/v/ZpFUDygWTp4&hl=en" type="application/x-shockwave-flash" width="425" height="344"></embed></object></p>]]></description>
         <link>http://www.neghneghoo.com/archives/2008/06/_2_13.php</link>
         <guid>http://www.neghneghoo.com/archives/2008/06/_2_13.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sun, 22 Jun 2008 21:47:10 -0700</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>« توطئه »</title>
         <description><![CDATA[<p>یکی از آن شب های پرستاره ی تهران بود. با بمانعلی روی تخت چوبی درحیات نشسته بودیم و گپ می زدیم. بوی خاک خیس باغچه و عطر یاس امین الدوله درهوا شناوربود. ظرفی پراز زرد آلو وخیار وآلبالو روی زیلوی روی تخت چوبی چشمک می زد ودواستکان چای دبش. مارمولکی هم زیر چراغ مهتابی کمین کرده بود تا پشه هارا شکارکند.<br />
بمانعلی پرسید: میدانی چرا راه آهن سرتاسری را از بندر معشور (ماه شهر) در جنوب به بندر شاه (ترکمن) درشمال کشیدند؟<br />
گفتم: چطور مگه؟<br />
گفت: آخه مسیر درست ومنطقی واقتصادی چنین خطی باید از بندرعباس شروع شه وبه بندرپهلوی ( انزلی) برسه. اما به جای آن از یک بندرکور شروع شده وبه یک بندر کوردیگه رسیده.  <br />
گفتم: خوب چرا؟<br />
گفت: برای اینکه انگلیسا اینجوری می خواستن، تا بتونن اسلحه ومهمات ونفرات هندی رو راحت تر به روسیه برسونند.<br />
گفتم: بمان جان حالت خوبه؟ مثل این که راه آهن سرتاسری ایران رو آلمان ها کشیدند ها! تو مث اینکه دست دایی جان ناپلئونو از پشت بستی با این تئوریات.<br />
گفت: دِ همبن دیگه، خامی بابام جان، نشناختی این انگلیسارو!<br />
گفتم: جای مش قاسم خالی.</p>

<p>اما خودمونیم ها، بمانعلی که تکلیفش روشنه، اما چرا راه اهن از بندرعباس به بندرانزلی کشیده نشد؟<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.neghneghoo.com/archives/2008/06/post_601.php</link>
         <guid>http://www.neghneghoo.com/archives/2008/06/post_601.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sun, 22 Jun 2008 12:20:34 -0700</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>« WALL.E »</title>
         <description><![CDATA[<p><img src="/photo/wall.e.jpg" border="1"></a><br />
مجله ی تایم درشماره ی ماه مارس، گزارش ویژه ای داشت درمورد ده پدیده که جهان را دگرگون خواهد کرد.گزارشی بسیار خواندنی که باید جداگانه به آن پرداخت. اما دراین یادداشت می خواهم به سومین مورد ازآن پدیده ها اشاره کنم: "سینمای بدون ستاره".<br />
سینما ازاولین روزهای تاریخ خود پدیده ی "ستاره ها" را عرضه کرد. شاید این روند با جهانی شدن نام چارلی چاپلین و مری پیکفورد ازسال 1914 آغازشد وتاهمین سال های اخیر ادامه داشت. این نام ستارگان برسردرسینما بود که گیشه را پررونق می کرد. تا جایی که درسال های اخیر ستارگانی که میدانستند نامشان همچون عسل مردمان را چون زنبور به گیشه می کشد، دستمزد خودرا تا بیست وپنج میلیون دلاربرای یک فیلم بالا بردند. اما اکنون ورق برمی گردد.<br />
به آمارفروش گیشه های آمریکا درسال 2007 که نگاه کنیم این فیلم هارا با فروش بیش از دویست میلیون دلار(فقط درآمریکا) می بینیم: <a href="http://www.neghneghoo.com/archives/2007/03/post_371.php">"سیصد"</a>، "مردعنکبوتی" (اسپایدرمن)، "تبدیل کنندگان" (ترانسفورمرز) و بعدازآن ها "راتاتویل"، فیلمهای بی ستاره. این درحالیست که درهمان سال فیلم "کشتن جسی جیمز به دست رابرت فورد" با شرکت برد پیت سوپرستاره فقط 4 میلیون دلاردرگیشه های آمریکا فروش داشت ویا فروش فیلم کمدی "جنگ چارلی ویلسون" با شرکت ستارگانی چون تام هنکز وجولیا رابرتزبه 65 میلیون دلارنیز نرسید.<br />
این روند بی ستارگی امسال هم با شتاب هم چنان ادامه دارد ودلیل بارزش هم اینکه فیلم انیمیشن "کونگ فو پاندا" دراولین هفته ی نمایش خود رکورد فروش اولین هفته ی فیلم عظیم وپرسروصدا وستاره دار استیون اسپیلبرگ یعنی "ایندیانا جونز وقلمروجمجمه ی کریستال" را شکست!<br />
اما بزرگترین دست آورد این پدیده ی بی ستارگی هنوزدرراه است. کمپانی "دیزنی-پیکسار" به زودی "والی" را رو خواهد کرد:<br />
هشتصد سال پس ازامروز، کره ی زمین آکنده اززباله است. هیچ موجود زنده ای باقی نمانده است به جز سوسک وتنها یک جنبنده ی دیگربا سری به شکل دوربین چشمی، دستانی به شکل شاخک های لیفت تراک وچرخی زنجیری که نام آن (یا بهتربگویم او) " والی" است (1) آدم آهنیی که برای جمع آوری ودسته بندی زباله ساخته شده وآخرین بازمانده ازنسل خوداست.<br />
نیم ساعت اول فیلم بدون گفت وگو وصامت است. پلکیدن های بی پایان والی درمیان زباله ها وگلچین کردن برخی ازآن ها وچیدنشان درقفسه ای درآشیانه، انتقال عصاره ی تنهایی آدم ها به این تنها روبات بازمانده درسیاره زباله ها را می توان نشانی از وابستگی بیش ازحد آدم ها به تکنولوژی دانست.<br />
"والی"، آخرین جنبنده ی سیاره ی آبی، همچون "آدم" اولین جنبنده ی آن تنها وسرگشته است تا اینکه روبات دیگری به نام "ایو" (حوا) (2) ازسیاره ای دیگر سر می رسد. ایو بسیار پیشرفته، به شکل تخم مرغ ودارای چشمان آبی (!) درخشان است. والی به ایو دل می بازد اما ایو اورا نمی فهمد زیرا برای این برنامه ریزی شده تا آثارحیات گیاهی را روی زمین بیابد وبررسی کند. ووالی همانی را دارد که ایو می خواهد: او دریکی از آشغال جمع کنی های بیشمارش تصادفاً جوانه ی گیاه سبزی را یافته وآن را درقفسه اش درون یک لنگه کفش نگاه داشته است.<br />
پس ازاین است که ایو، والی را با خود به سفینه ای به نام "اکسیوم" می برد. جایی که درآن به دلیل اتوماتیک بودن همه چیز، هیچ کس فکرنمی کند وهیچ نیازی به یاد گیری ندارد. همه ی موجودات کامپیوتر شده اند!<br />
داستان جسورانه ی "اندرو استانتون" (نویسنده وکارگردان فیلم که قبلاً انیمیشن بسیار موفق "به دنبال نیمو" را درکارنامه ی خوددارد)، با نیم ساعت اول صامت خود، با جلوه های ویژه ی صدای "بن برت" وازهمه مهمتر با اندیشه ی جسورانه ی خود که با انتقال ویژگیهای انسانی به یک روبات ، سرگشتگی آدم های گرفتار درزباله سازی وآلودگی محیط زیست وتکنولوژی را جلوه گر می کند به نظرم بسیار دیدنی خواهد بود.<br />
من گرچه هنوزهم – شاید به دلایل شناسنامه ای – ازشیفتگان ستاره ها هستم، اما گمان می کنم بیشتر از پسرچهارده ساله ام اشتیاق دیدن "والی" را دارم که تا هفته ی دیگر اکران خواهد شد.</p>

<p><br />
(1)	= Waste Allocation Load Lifter, Earth-Class --- WALL.E <br />
(2)	= Extra-terrestrial Vegetation Evaluator --- EVE <br />
(3)	=  این یادداشت خلاصه واقتباسیست از مقاله های مجله تایم شماره 24 مارس 2008 و شماره 23 ژوئن 2008 <br />
(4)	= وبسایت فیلم در<a href="http://disney.go.com/disneypictures/wall-e/"> اینجاست</a><br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.neghneghoo.com/archives/2008/06/_walle.php</link>
         <guid>http://www.neghneghoo.com/archives/2008/06/_walle.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sat, 21 Jun 2008 21:50:46 -0700</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>« دستِ بگیرِممتد »</title>
         <description><![CDATA[<p>بیش از پانزده سال پیش که کتاب "خاطرات دکتر قاسم غنی – ماجرای طلاق فوزیه" رامی خواندم، نکته ای توجهم را جلب کرده بود:<br />
 خاطرات دکترغنی دراین کتاب مربوط به سال های  1947 و1948 میلادی (1326 و1327 خورشیدی است). او درآن سال ها سفیر کبیرایران درمصر بود وماموریت مهمش آشتی دادن وبرگرداندن فوزیه ویا درصورت شکست، طلاق وفیصله دادن ماجرا بود.<br />
درطول این کتاب دکتر غنی مکرر از شخصی به نام شیخ محمد تقی قمی نام می برد که به دیدنش می رفته وبا او مذاکره می کرده. ازجمله دریادداشت مربوط به روزجمعه 19 دسامبر 1947 می نویسد: "ساعت 8 رفتم دیدن آقای شیخ محمد تقی قمی" (1). درحاشیه این صفحه یادداشت کردم: "دکترغنی هیچ جا ازمضمون مذاکرات وگفت وگوهایش با این آقای شیخ محمد تقی قمی که ظاهراً هم بیشترازهمه اورا می بیند، حرفی به میان نمی آورد".<br />
گذشت تا این که دوسه هفته پیش کتاب "من وخاندان پهلوی" نوشته ی احمد علی مسعود انصاری را می خواندم که درصفحه ی 251 به این نکته برخوردم:<br />
"...وی (آیت الله محمد تقی قمی) سال ها درمصر بود ودرهمان جا دارالتقریب را بمنظوراتحاد قرق اسلامی ایجاد کرده بود وبه همین سبب رابط آیت الله بروجردی با شیخ شلتوت رئیس جامعه ی الازهر بود که فقه شیعه را طی فتوایی انقلابی درکنارفقه چهارطریقه ی اهل سنت به رسمیت شناخت، او که ازقدیم رابطه ی خوبی با دستگاه سلطنت داشت پیرمردی متکبر وخودخواه بود.........وی ازطریق دامادش هوشنگ معین زاده ، برادرزن محمدرضا اویسی پسرتیمساراویسی با رضا (پهلوی) تماس گرفت ودراواخرسال 1982 شصت هزاردلاردردوفقره به اوداده شد. وی به من می گفت مبارزه با جمهوری اسلامی تکلیف شرعی هرفرد مسلمانی است" (2)</p>

<p>پیش خودگفتم عجب استقامتی دارند این آخوندها درستاندن وجوهات! طرف از سال 1947 تا سال 1982 یعنی 35 سال از حکومت ایران (حتی پس از سقوط!) پول می گرفته. بیخود نیست که می گویند وقتی آخوندی برخری سوارشد تنها زمانی پائین می آید که یا خرمرده باشد یا خرسوار.</p>

<p>(1)	= خاطرات دکترقاسم غنی، ماجرای طلاق فوزیه، با مقدمه ی باستانی پاریزی، به کوشش دکترمحمدعلی صوتی، انتشارات کاوش، چاپ دوم 1361، صفحه ی 94<br />
(2)	= من وخاندان پهلوی، احمد علی مسعود انصاری، تنظیم ونوشته محمد برقعی وحسین سرفراز، نشرالبرز، چاپ سوم 1371، صفحه 251-252 <br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.neghneghoo.com/archives/2008/06/post_600.php</link>
         <guid>http://www.neghneghoo.com/archives/2008/06/post_600.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Wed, 18 Jun 2008 21:50:50 -0700</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>« خرافاتی متجدد »</title>
         <description><![CDATA[<p><a href="/music/reng-sakina.wma"><img src="/photo/khooneh.jpg" border="0"></a></p>

<p>راستش تازگیها داره ازاین بمانعلی خوشم میاد یه جورایی.<br />
هرکاری می خواد بکنه اولش میره قرآنو دست میگیره ملچ ملچ ماچ میکنه استخاره می کنه. اگه خوب اومد که با انرژی مثبت می ره پی کارش، <br />
اما اگه بد اومد، دوباره، سه باره، چهارباره استخاره میکنه تا خوب بیاد<br />
اگرهم خسته شد، زیر لب میگه بابا درکارخیر هیچ حاجت استخاره نیست، اینا همش خرافاته!</p>

<p>پ.ن.: اگه تو حال وهوای قِربودید یک نوک تقه ای روی عکس مرحمت فرمائید جای مارو هم خالی کنید</p>

<p><a href="http://www.neghneghoo.com/archives/2007/08/post_459.php">بمانعلی 1</a><br />
<a href="http://www.neghneghoo.com/archives/2007/08/post_460.php">بمانعلی 2</a><br />
<a href="http://www.neghneghoo.com/archives/2007/09/post_484.php">بمانعلی 3</a><br />
<a href="http://www.neghneghoo.com/archives/2008/01/post_530.php">بمانعلی 4</a><br />
<a href="http://www.neghneghoo.com/archives/2008/01/post_532.php">بمانعلی 5</a><br />
<a href="http://www.neghneghoo.com/archives/2008/01/post_533.php">بمانعلی 6</a><br />
<a href="http://www.neghneghoo.com/archives/2008/04/post_564.php">بمانعلی 7</a></p>]]></description>
         <link>http://www.neghneghoo.com/archives/2008/06/post_599.php</link>
         <guid>http://www.neghneghoo.com/archives/2008/06/post_599.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Tue, 17 Jun 2008 21:32:10 -0700</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>« بسی رنج بردم دراین سال سی »</title>
         <description><![CDATA[<p><object width="425" height="344"><param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/AYy7fYLiAyo&hl=en"></param><embed src="http://www.youtube.com/v/AYy7fYLiAyo&hl=en" type="application/x-shockwave-flash" width="425" height="344"></embed></object></p>

<p>گرچه اگر زبان زنده وپویا باشد ازاین بادها نمی لرزد که هیچ، بلکه غنی ترهم می شود. اما این کاربزرگمهر حسین پور بسیارزیباست.</p>]]></description>
         <link>http://www.neghneghoo.com/archives/2008/06/post_598.php</link>
         <guid>http://www.neghneghoo.com/archives/2008/06/post_598.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Mon, 16 Jun 2008 19:22:57 -0700</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>« بشکن بزن »</title>
         <description><![CDATA[<p><a href="http://www.bbc.co.uk/persian/arts/story/2008/06/080613_ge-shajarian-interview.shtml">استاد شجریان فرموده اند:</a><br />
"همه شنونده‌های ما از نظر درک هنری یکدست نیستند، تعداد کمی هستند که اصلا نمی‌دانند که کجا ‌آمده‌اند؛ فقط شنیده‌اند که مثلا فلان گروه آمده است و می‌آیند تا ببیند که چه خبر است. همین گروه از شنونده‌ها هستند که گاهی در بعضی از اجراها یک «بشکنی» هم می‌زنند، چون نمی‌دانند که در چه برنامه‌ای آمده‌اند. البته بعد از مدتی که این گونه افراد به کنسرت ما می‌آیند، متوجه می‌شوند که این برنامه خیلی جدی‌تر از این است که فکرش را می‌کردند. برنامه‌ای است که باید با آن فکر کند. این مشکلی است که ما با مخاطب خارج از ایران داریم. <br />
در داخل ما با این موضوع روبرو نیستیم. نمی‌خواهم بگوییم که آنها آگاه‌ترند بلکه در ایران این گونه فضاها وجود ندارد که به خودشان اجازه بشکن زدن بدهند. آگاهی کسانی که آگاه‌ترند این افراد سرزنش می‌کنند و یا به سکوت دعوت می‌کنند. افراد متوجه می‌شوند که این کار جدی و کلاسیک است و باید با آن فکر بکنند. چون موسیقی ما موسیقی فکر کردن و اندیشیدن است. چرا که این موسیقی است که انسان را به گونه‌ای به فرازستان و بالاها می‌برد که هیچ پدیده‌ی دیگری نمی‌توانند این کار را بکند." </p>

<p>استاد نق نقو فرموده اند:</p>

<p>رو سرببُراندیشه را با من بیا بشکن بزن<br />
شُل کن درِ آن شیشه را ، با من بیا بشکن بزن<br />
یک امشبی قمپوزنیا، ترمز بکن با هم بریم<br />
باسن بچرخان، قربده، با من بیا بشکن بزن<br />
استادِ حرف وصوت وگفت! این هرسه را برهم بزن<br />
بی حرف وصوت وگفت وگو، با من بیا بشکن بزن<br />
شیرین عصا قورت داده ای، اما زترشی غافلی<br />
ترشی خوری چیزی شوی، با من بیا بشکن بزن<br />
ول کن کلاس ودرس وپز، تا ازهوا کنده شوی<br />
روی زمین چرخی بزن، با من بیا بشکن بزن<br />
گرچه صدایت بس خوشست، زیروبمش هم دلکشست<br />
خواهی که حالت خوش شود؟ با من بیا بشکن بزن<br />
ازآن "فرازستان" خود، یاد فرودِستان بکن<br />
باقربیا بالی بزن، با من بیا بشکن بزن<br />
اینجا دراین بشکن سِتان، درخون خود آغشته ایم<br />
از منتها بگذشته ایم، با من بیا بشکن بزن (1)</p>

<p>(1)	= گفت ای موسی ازآن بگذشته ام<br />
من کنون درخون دل آغشته ام<br />
حال من اکنون برون ازگفتن است<br />
آنچه میگویم نه احوال من است<br />
من زسدره منتهی بگذشته ام<br />
صدهزاران ساله زان سورفته ام"<br />
(دفتر دوم مثنوی مولانا جلال الدین محمد)<br />
(2)	= حالا یک وقت نگوئید این نق نقو روح مولانا را با این شعر درقبر لرزانده است! مولانا که دولت فخیمه نیست که به جرم لرزاندن روحش بگیروببند راه بیاندازد! تازه مگرشما وکیل مولانائید؟ خودش می فرماید:<br />
هرهستیی دروصل خود دروصل اصل اصل خود<br />
حنبک زنان برنیستی، دستک زنان اندرنما<br />
البته واضح ومبرهن است که مقصود مولانا از "خنبک" همانا بشکن می باشد.</p>]]></description>
         <link>http://www.neghneghoo.com/archives/2008/06/post_597.php</link>
         <guid>http://www.neghneghoo.com/archives/2008/06/post_597.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sat, 14 Jun 2008 21:29:47 -0700</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>« ناتاشا »</title>
         <description><![CDATA[<p>درآن جا تن فروشان را ناتاشا می نامند. زنانی که قربانی بردگی جنسی هستند ازاین نام متنفرند<br />
قاچاق آدم ها برای بهره کشی جنسی یکی ازسودآورترین فعالیت های غیرقانونی دنیاست که اغلب با آدم دزدی یا پیشنهاد کارهایی هم چون دایه گی، فروشندگی یا پیشخدمتی درخارج آغاز می شود. قاچاقچیان مدارک لازم را تهیه می کنند وعلاوه برآن هزینه ی سفر را هم می پردازند که معمولاً دختران باید از محل اولین حقوقشان آن را برگردانند. درجمهوری مولداوی – فقیرترین کشوراروپا – بسیارعادیست که آشنایی، دوستی نزدیک، قوم وخویشی ویا دوست پسری، دختری را به دویست یا پانصد یا حتی به دوهزاردلار بفروشد. بعد ازاینکه قاچاق چیان آن هارا به مقصد می رسانند، ازایتالیا وآلمان گرفته تا انگلیس، گدرنامه شان را به گرو می گیرند وآن هارا به تن فروشی وا می دارند.<br />
به بسیاری اززنان ودختران صریحاً می گویند که برای خریدشان چه مبلغی پرداخته اند. اگرچه این دختران باید پس از بازپرداخت آن مبلغ آزاد باشند، اما معمولاً قاچاقچیان آن هارا به جاکشان دیگری می فروشند. به این ترتیب یک زن می تواند ده ها هزاردلار برای شبکه ی جاکشان درآمد ایجاد کند.<br />
زنانی که قربانی این تجارت می شوند همه روزه مورد تجاوز، ضرب وشتم وتحقیر قرار می گیرند. اغلب آن ها اجازه ندارند با کسی تماس بگیرند یا ازخدمات پزشگی برخوردار شوند. جایی برای خواب، مقداری غذا وحداقلی ازفراورده های بهداشتی دراختیارشان می گذارند. اغلب آن ها هرگز پولی ازمشتری یا جاکش دریافت نمی کنند.<br />
اغلب زنانی که قربانی این بهره کشی جنسی قرار می گیرند به بیماریهای مقاربتی ازقبیل هپاتیت یا ایدزمبتلا می شوند. بسیاری ازآن ها به مواد مخدریا الکلی که جاکشان دراختیارشان می گذارند معتاد می شوند ویا براثرفشارهای روانی ممتد دچاربیماریهای روانی می شوند. براساس یافته های سازمان بین المللی مهاجرت که پناهگاهی را برای زنانی که به مولداوی برمی گردند اداره می کند، بیشترآن زنانی که می توانند ازمهلکه بگریزند وبه خانه برگردند دچاراسکیزوفرنی حاد وبیماری های دیگرروانی می شوند. خیلی ازاین زنان که درهنگام اسارتشان باردار می شوند، کودکانی را بدنیا می آورند که عقب مانده جسمی یا روانی هستند.<br />
هرسال دست کم پانصد زن از جایی که می توان آن را به جهنم تشبیه کرد به مولداوی برمی گردند تا به دنبال جایگاه زندگی گم شده ی خود باشند.</p>

<p><a href="/music/363.wma"><img src="/photo/natasha.jpg" border="0"></a></p>

<p>النا:<br />
"فکر می کردم که درازای ماهی دویست دلار به عنوان یک فروشنده درمسکو کارخواهم کرد. همان روزی که این پیشنهادرا قبول کردم ، با وجودیکه گذرنامه نداشتم مرا به مسکو بردند. مردی که این کاررا به من پیشنهاد کرده بود مرا به همراه دو دختر دیگرنزد زنی به نام رایسا برد. آن زن ترتیب همه چیزرا داده بود. قاچاق چیان همیشه بلیط تمام صندلی های واگن های شماره 4 و 7 را می خرند.<br />
شوهررایسا درمسکو منتظر ما بود وبا ماشینش مارا به آپارتمان یک اتاق خوابه ای برد که پانزده دختررا دران چپانده بودند.<br />
او مرا به اولگوتا که یک زن جاکش بود فروخت. 40 دختربرای او کار می کردند. همگی روی زمین می خوابیدیم وازلباس هایمان به عنوان روانداز استفاده می کردیم.هواسرد بود. غذا بسیارکم وبسیار بد بود. حتی سکه هایی را هم که مشتریان به ما انعام می دادند نمی توانستیم برای خود نگهداریم. همیشه همه جارا می گشتند.<br />
یکی از مشتریان من ودوستم را آزاد کرد.<br />
من هرگز چیزی ازآن چه به سرم آمدرا به خانواده ودوستانم نگفتم. زمانیکه کار می کردم اچازه داشتم ازیک کلاه گیس استفاده کنم که هنوزهم آن رانگه داشته ام. </p>

<p>پ.ن.<br />
1 – متن ونوشته: دانا پوپا، فتوژورنالیست رومانیایی مستقردرلندن که جوایز بی شماری را برای کارهای خوددرزمینه ی زنانی که قربانی تجارت بردگی جنسی می شوند بدست آورده است. برگرفته ازنشریه سازمان عفو بین الملل، شعبه آمریکا شماره ی تابستان 2008، ترجمه وخلاصه نق نو<br />
2- موسیقی: ناتاشا، کریس دوبرگ<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.neghneghoo.com/archives/2008/06/post_596.php</link>
         <guid>http://www.neghneghoo.com/archives/2008/06/post_596.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Thu, 12 Jun 2008 22:37:07 -0700</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>« نق مرٌه گی های یک ایرانی درغربت – 7»</title>
         <description><![CDATA[<p><br />
بالای هرپمپ بنزینی یک مار کبری یا زنگی یا عینکی زبانش را درآورده ودندان های نیش اش را نشان میدهد. این قیمت های بنزین را می گویم که هرروزصاحبان پمپ بنزین خستگی ناپذیر چراغ رقم هایش را بالا می برند. باید مثل من روزی دست کم دویست کیلومتری رانندگی بکنید تا زهر نیش این مارهارا بچشید.<br />
پیش خودم میگویم بازم خوب شد که هامرسوارنمی شم! اما همین چهارچرخه ی خاوردوری فسقلی هم تا دوماه پیش با 34 دلار باکش پر می شد حالا شده 54 دلار. عوضش به قول آقای احمدی نژاد مافیای نفت حالشو می بره.<br />
به آفتاب دلپذیر ودشت های زمردین دوبرجاده نگاه می کنم تا کمی دلم خنک شود. اما مرده شور این شبکه ی فاکس را ببرد، می خواهیم چهارکلمه اخبار گوش کنیم ببینیم دنیا چه خبره مگه این شبکه ی بی همه چیز میداره؟ <br />
یک عده جمع شدند به لطایف الحیل هرچی ازدستشون برمیاد وهرچی ازدهنشون درمیاد میگن تا این باراک رو بی آبرو کنند. هزارجورمزخرف به گوش این آمریکایی ها می خونند که عقلشونو دادند دست رادیو وتلویزیون. علناً این شبکه ی فاکس داره میگه برای آمریکای سفیدپوست افت داره به باراک سیاه پوست رای بده. نژاد پرستی عریان درقرن بیست ویکم! متاسفانه رادیوی خبری دیگه ای هم توماشین دم دستم نیست. <br />
به "درایو تروی" استارباکس میرم تا یک فنجان "تال کارامل لاته" بگیرم وحالی بکنم. فروشنده که دخترک ظریف وزیباییست میگه میشه سه ونیم دلار. میگم بخشگی لامروت، قهوه ی پنجاه سنتی رومیده سه دلارونیم، اگه آدم بخواد روزی یک فنجون قهوه بخوره سرماه باید صد دلار پیاده شه.<br />
یهو نق نقوی نامرئی سرم ندامیده: خوب مرتیکه اگه این جا این همه عیب داره پس این جا چه غلطی داری میکنی؟  یاد حرف مادرم می افتم که درچنین مواقعی می گفت :"این دینگه دینگه ها چه چیز است" (1) و چنان می خندم که دخترک استارباکسی عاقل اندرسفیه نگاهم می کند.</p>

<p>(1)	= برخی ازمحله های تبریز درقدیم با سنگ های رودخانه ای فرش شده بود وبسیار ناهموار وقلمبه قلمبه بود. گویا دختری ازیکی ازاین محله ها زن یک تهرانی می شود وبه تهران می رود. بعد ازیکی دوسال که درتعطیلات تابستان برای دیدن پدرومادربه محله ی قدیمی برمی گردد متجدد شده وکفش پاشنه بلند (دیک دابان) پوشیده ونمی تواند روی سنگفرش راه برود، این است که زبان به اعتراض می گشاید که "این دینگه دینگه ها چه چیزاست؟"  </p>

<p>پ.ن: کسی می داند چرا وبلاگستان اینقدرسوت وکورشده؟ سهمیه بندی خاموشی داریم؟<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.neghneghoo.com/archives/2008/06/_7_2.php</link>
         <guid>http://www.neghneghoo.com/archives/2008/06/_7_2.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Mon, 09 Jun 2008 21:44:15 -0700</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
