گرچه می خندم ولی این هق هق است
حرف حق در گوش کر چون نق نق است

Tuesday, February 5, 2013

« روزگار سپری شده مردم سالخورده »

صبح دونفر آمده بودند برای معرفی کارهای کامپیوتری و شبکه و این حرف ها. هردو جوان بودند، در سن و سال پسر بزرگ من، خوش پوش و خوش تیپ با ریش های سه تیغ تراش و ادوکلن و کیف چرمی و باقی قضایا. روی کارتش نوشته بود "فلانی بهمدانی، مهندس کامپیوتر" اما وقتی خواست آدرس شرکت هایی را که طرف قراردادشان است به عنوان تبلیغ کارشان برای من بنویسد دیدیم بین "دابلیو دابلیو" ها هم نقطه یا "دات" می گذارد. گفتم شاید هول است و اشتباه می کند.
 به آن ها توصیح می دهم که ما یک شرکت کوچک هستیم با چند تا کامپیوتر و یک شبکه ی ابتدایی، کارمان اصولاً آنچنان وسعتی ندارد. یک آقای هندی هست که ماهی یکی دومرتبه می آید و خدمات پشتیبانی کامپیوتری مارا انجام می دهد. سال هاست با او کار می کنیم و راضی هستیم. همان "فلانی بهمدانی" می گوید آقا چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است. چرا کارهایتان را به ما که هموطن هستیم نمی دهید؟
می گویم ببین عزیزم "خانه" ی من اصولاً وسعتش بزرگتر از ایران است، به علاوه گفتم که ما از کار ایشان راضی هستیم. می گوید بله هندی ها ارزان می گیرند ولی اگر شما به ما اجازه دهید کار خودرا عرضه کنیم خواهید دید که چقدر کار او اشکال دارد و دارد به شما ضرر می زند و خودتان نمی دانید.
می گویم من که عرض کردم از خدمات او راضی هستیم و سال هاست با او کار می کنیم.
حرف های دیگری هم می زنیم. بسیار بچه های مودبی هستند و حتی می خواهم بگویم طرز حرف زدنشان از ادب بیشتر است و به چاپلوسی و تملق پهلو می زند. اما در عین حال بازاری مسلک و بی عمق است، نخ نما ست. یک ساعتی حرف می زندند و کار را از ارائه خدمات کامپیوتری به عرضه ی خدمات تجاری و فروش لوله ومواد شیمیایی و خلاصه "هرچه شما بخواهید از شیرمرغ تا جان آدمیزاد" نیز می کشانند. یک جوری خالی به نظرم می آیند. مثل این که حرف هایشان را نمی فهمم و به جای این که ادب و تملقشان شادم کند، دلم را می زند.
کاروبار که الحمدالله کساد است، این است که بعد از رفتنشان می نشینم پای اینترنت و موش ماوس را در صحرای بی کران مجازی می دوانم. بیشتر بچه ها "فارگیلیسی: یا به قول خودشان "فینگیلیش" پرحرفی کرده اند. جان می کندم تا بتوانم واژه های فارسی را با حروف انگلیسی بفهمم و تازه بعد ازاین که رمز گشایی می  کنم هم حرف هایشان را نمی فهمم: "یدونه"، "پرچم بالا"، "خفن"، "فشن"، "دروداف"،...به خودم می گویم مثل این که این "فینگیلیش" داره جای فارسی رو می گیره، مثل این که شکاف نسلی داره کار خودشو می کنه.
کامپیوتر را خاموش می کنم و به سراغ قفسه کتاب ها می روم تا چیزی پیدا کنم و بخوانم. می بینم بی اختیار دارم دنبال "روزگار سپری شده ی مردم سالخورده" می گردم. بی اختیار زمزمه می کنم: آهای آهای روزگار بازدوباره سربه سر اوقات تلخم نذاز" و زیر لب میگویم فقط همین مانده که بروم بنشینم ترانه ی "بهار من گذشته شاید" را هم گوش کنم که کلکسیون کامل شود.

No comments:

Post a Comment