
کارگردان کانادایی پولساز ونامدار فیلم "آواتار" به ده سوال خوانندگان مجله ی تایم چنین پاسخ میدهد:
س- من پیام فیلم آواتار را درمورد اینکه باید هوای سیاره ی خودمان را داشته باشیم، گرفتم. به نظر شما چگونه باید "پاندورا" یی (1) برای خود برروی زمین بسازیم؟
ج- برو در چنگل راه برو، برو زیر آب های مرجانی غواصی کن. قدر طبیعتی را که داریم بدان. من گمان میکنم احترام به طبیعت منجر به فعالیت های عملی مثبت خواهد شد. بهترین کاری که درحال حاضر مردم می توانند برای کمک به زمین بکنند این است که فوریتِ یافتن یک انرژی جانشین را دریابند.
س- آیا آواتار داستان بومیان آمریکاست ؟
ج- نه به صورت انحصاری. فکر میکنم آمریکایی ها به سرعت به این احساس می رسند اما الان آواتار در برزیل پرفروشترین فیلم است وبرزیل جاییست که مشکلات فراوانی با جابه جایی بومیان وجنگل زدایی دارد. در هندوستان هم قبیله ای هست که به خاطر دست یابی به معادن بوکسیت دارد از کوهی که برایشان مقدس است رانده می شود.این فیلم در چین نیز بسیار محبوب شده و این همزمان با بیرون کردن بسیاری از مردم از سرزمینشان برای ساختن سد است. بنابراین همانطور که می بینید مردم با این همه انگیزه های گوناگون با این فیلم ارتباط برقرار می کنند.
س – آیا آواتار-2 را هم خواهید ساخت؟ دراین صورت آیا باهمین تیم فعلی کار خواهید کرد؟
ج – اگر دنباله ای برای آواتار بسازیم، قطعاً با همان شخصیت های اصلی ادامه خواهیم داد: سام (ورتینگتون) و زو (سالدانا) و زیگورنی (ویور). راستش در مورد زیگورنی مطمئن نیستم. کاراکتر زیگورنی در فیلم مرده است، گرچه در یک فیلم تخیلی-علمی (ساینس فیکشن) هیچکس به راستی نمی میرد. فکر میکنم ادامه فیلم را خواهیم ساخت گرچه زمانش را نمیدانم.
س- قوی ترین انگیزه ی نوشتن آواتار چه بود؟
ج- یک انگیزه قوی فرصتی برای اجرای یک طرح عظیم بود جایی که باید هرچه را جلوی دوربین قراردارد طراحی کنی: خودروها، گیاهان، موجودات.
س- آیا برای ساختن فیلم های موفق در گیشه فرمول خاصی دارید؟
ج- فرمولی ندارم ولی اصولی دارم: شخصیت های جالبی را خلق کن وآن هارا در موقعیت های دشوار قرار بده. وقتی مخاطب ها با شخصیت هایت احساس همدلی کردند، با شخصیت مخلوقت کلنجاربرو. چند صحنه عاطفی وشورانگیز در فیلم بگنجان و از جلوه های ویژه چشمگیر استفاده کن.
س- مهمترین ویژگی موفقیت شما چیست؟
ج- میگویم کنجکاوی و کلنجار رفتن با خود.
س- آیا هیچوقت به صرافت ساختن فیلم های کوچک کم خرج افتاده اید؟
ج – در طول سال ها چند پروژه در سرداشته ام که به دلایلی بایگانی شده است. اما راستش را بخواهی من کارهای بزرگ را دوست دارم. به طور خاص علاقه ای به ساختن یک فیلم کوچک به صرف کوچک بودن ندارم.
س- چرا فیلم های شما اینقدر طولانیست؟
ج- (می خندد) راستش آواتار نیم ساعت کوتاه تر از تایتانیک است پس دارم کم کم دراین راه پیشرفت می کنم. آدم های زیادی هم هستند که از من می پرسند چرا آواتار اینقدر کوتاه است.
س- به نظر شما تاثیر جلوه های کامپیوتری و سه بعدی برسینما چگونه خواهد بود؟
ج- آشکاراست که آواتار در عاطفی کردن شخصیت های پرداخته شده توسط کامپیوتر یک نقطه عطف بشمار میرود. فکر می کنم به جایی رسیده ایم که هرچیزی را بتوانیم تجسم کنیم همان را می توانیم خلق کنیم. دراینجا قوه تخیل و داستانگوییست که حرف آخررا می زند.
س- با توجه به اینکه آواتار رکورد تایتانیک را شکسته و پرفروشترین فیلم تاریخ سینما شده بازهم خیال دارید 12 سال دیگر برای ساخت فیلم بعدی صبر کنید؟
ج- (می خندد) من دراین مورد برای 12 سال برنامه ریزی نکرده بودم اما هدف کنونی ام مطمئناً دوازده ساله نخواهد بود. اگر هم ادامه آواتار نباشد چیزی شبیه به آن خواهد بود برای این که اشتیاق وتوانایی های تیم سازنده این فیلم مرا وامیدارد که از همین حالا یکی مثل آن را بسازم.
(1) = پاندورا نام سیاره ایست تخیلی که داستان فیلم آواتار درآن اتفاق می افتد.
پ.ن.1: برگرفته از مجله تایم مورخ 15 مارس 2010
در روزگاران قدیم شیخی بود بمانعلی نام، بسیار خوشنام و پرهیزکار و مردم دار و دانشمند. خلق بسیار مرید وی ذکرخیرش زبانزد مردم و شهرت وآوازه ی نیکش نقل محافل. از بد روزگار غدار لاکردار جمعه روزی که مردمی بیشمار نماز جماعت به شیخ اقتدا کرده بودند درست به هنگام سجود زورگاز برشیخ غلبه نمود و تلنگش دررفت. شیخ را از این واقعه شرم وحیایی عظیم درگرفت و آنگونه خجل وشرمنده شد که روی دیدن مردم شهر برایش نماند وبناچار ترک دیار و کاشانه کرد و به دوردستی پناه برد تا خودرا از این بی آبرویی برهاند. بیش از بیست سال در غربتی گزنده اقامت گزید و عمررا به سختی ومرارت گذراند تا آنجا که دلتنگ دیار مالوف شد وپیش خود گفت سال ها از آن بی آبرویی گذشته وگمان دارم که مردم آن واقعه را فراموش کرده اند. خوب است بروم سری به شهر ودیارم بزنم که دلم دارد از دلتنگی می ترکد.
باری شیخ با دلی پرشوق وسری پرشور به راه افتاد و رفت و رفت تا به دروازه ی شهر ودیار زادگاهش رسید که آن همه دلتنگش بود. در دروازه ی ورودی شهر چند جوان را دید که ایستاده و گفت وگو می کنند. پیش خود گفت خوب است از این جوان ها پرس وجویی بکنم تا بدانم اوضاع شهرودیارم چگونه است وآیا کسی به یاد دارد؟
با این اندیشه بود که از یکی از جوان ها پرسید: پسرم چند سال داری؟
جوان گفت: والله درست نمیدونم اما مادرم میگه تو همون سالی به دنیا اومدی که شیخ بمانعلی گوزید!
شیخ همانجا نقش برزمین شد وقالب تهی کرد.
پی نوشت:
وشیخ ما نق نق الواعظین بگفت که داستان شیخ بمانعلی را در روزگار جوانی شینده بودم از بزرگان وامروز این داستان از آن به یاد آوردم که شیخان این روزگار که یک هزارم از فضل و راست کاری و مردم داری شیخ بمانعلی (رحمت الله علیه) را ندارند بر عالمی سیفون همی کشند و ککشان هم همی نگزد که هیچ بلکه برآن افتخار نیز همی کنند. یاد باد آن روزگاران یاد باد که شرم وحیا خریدار داشت.