گرچه می خندم ولی این هق هق است
حرف حق در گوش کر چون نق نق است

Friday, August 10, 2018

سبزِامید

باید درو کرد باید که کوبید
باید دوباره از ریشه روئید

Thursday, August 9, 2018

پروانه و آتش

آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع
آتش آن است که در خرمن پروانه زدند

Wednesday, August 8, 2018

پرواز

ندانم نوحه قمری به طرف جویباران چیست
مگراونیزهم همچون من غمی دارد شبانروزی


بال و پر زخمی

همیشه به جای رسیدن، هدفش رفتن بود، حال با بال و پر زخمی چه کند؟

Tuesday, August 7, 2018

Monday, August 6, 2018

زنهاراز این بیابان
این راه بی نهایت

چشم اندازهایی از تنهایی

 
نمای پشت پنجره دلگیراست یا به قول بچه های امروز ویوی لاکچری ندارم! بیابان و عبور اتوموبیل ها در غبار بزرگراهی نسبتاً دور و هیکل هیولای یک جرثقیل ساختمانی در پیش رو. جرثقیلی که چند ساعت به تناوب در روز کار می کند و درمیانِ آن جابه جا کردن ها و چرخیدن های مدام، همان طور بی حرکت می ایستد. در اندیشه بودم که اپراتور جرثقیل باید آدم تنهایی باشد. سخت است که هر روز از آن نردبان باریک و دراز بالا بروی و چندین ساعت در یک قفس آهنی معلق در آسمان تنهای تنها بنشینی. حتی اگر قضای حاجت هم یقه ات را بگیرد تا به مقصد برسی نیم ساعتی طول می کشد! برگشتنش که جای خود! کنجکاو شدم و دوربین چشمی را برداشتم و داخل اتاقک کنترل را رصد کردم. برخلاف تصورم که منتظر دیدن یک مرد میان سال بودم، یک جوان بیست و چند ساله بود. تنهایی او بیشتر درگیرم کرد. یادم افتاد که وقتی هم سن او بودم آنقدر دوروبرم شلوغ بود که گاهی دلم میخواست یک ساعت تنها باشم اما آن همه دوست و یار و خانواده و فامیل مگر میگذاشت؟ گرچه امروز بچه ها در جمع هم که هستند سرشان در موبایل ها و تبلت هایی فرورفته که قراراست وسیله ای باشند برای ارتباط و رفع تنهایی.