May 10, 2008
« سونیا گاندی »

بیراه نخواهد بود چنانچه داستان زندگی "سونیا گاندی" را با قصه ی دختر شاه پریان اشتباه بگیریم:
بیگانه ای زیبا و شاهزاده ای جذاب به هم دل می بازند. بیگانه به سرزمین دوروناشناخته شاهزاده می رود، چندی به خوبی وخوشی روزگاررا سر می کنند تا چشم بد حادثه بیدار می شود. شاهزاده درگیروداری ناگزیرباراداره ی سرزمین بحران زده اش را به دوش می گیرد. فاجعه ازراه می رسد وخون شاهزاده به دست نیروهای شریر به زمین می ریزد.
ملکه به انزوا وسکوت و سوگ دلدار می نشیند. اما اصرار درباریان اورا نیز وامی دارد تا اداره ی ملک را درکف بگیرد.
گذارازخوشبختی به شکوه، به فاجعه، به انزوا وبه فاجعه ای دوباره،
به راستی می توان سرگذشت سونیا گاندی را با "یکی بود، یکی نبود" آغازکرد.
اما یک جای کاربا داستانهای کلاسیک نمی خواند. ملکه پیشنهاد نشستن برتخت وبرخورداری ازقدرت تاج را رد می کند. ترجیح می دهد پشت صحنه بماند وبا رعایا گام زند. با مردم همراه شود وقدرت را به وزیران موسپیدش واگزارد.
داستان سونیا گاندی شصت ویک ساله، از هردیدگاهی، بی همتاست.
ولی این نمود قصه های پریان هرگز به خارق العاده بودنش اشاره ای نمی کند. گرچه زندگیش سرشارازقصه است:
قصه آن ایتالیایی که به قدرتمندترین چهره ی سرزمین بیش ازیک میلیارد هندی تبدیل شد
قصه آن سیاستمداربیزارازسیاست که حزب خودرا به سریر قدرت رهبری کرد
قصه آن رهبر پارلمان که ازپذیرش برترین موقعیت درمیهن انتخابی اش ، جایی که با تلاش سخت وشجاعت به آن رسیده بود سرباز زد
قصه آن زن اصولگرایی که نشان داد حتی درحرفه ای که با پوسیدگی سنتی همراه است می توان ایستاد وحرف حق زد
قصه سیاستمدار نوپایی که به مقام استادی رسید وتوانست ثابت کند که ندای درونی او دربسیاری ازموارد ازتجربه رقبای کارکشته اش بهتراست
قصه سونیا گاندی همه ی این هاست وبیشترازاین ها.

پ.ن.:
"یکصدِ مجله ی تایم"
مجله ی تایم درشماره دوازدهم ماه می 2008، یکصد شخصیت بانفوذ سال دنیارا برگزیده ودرمورد هرکدام ازآن ها یادداشتی به قلم یکی دیگرازشخصیت های شناخته شده جهانی منتشر کرده است. درمیان این لیست از دانشمندان، روزنامه نگاران، سیاست مداران، سران کشورهای دنیا، هنرمندان، مدیران موفق، تروریست ها، پزشگان، دولتمردان، ورزشکاران، مخترعان ومکتشفان ومبارزین آزادی ازهمه جای دنیا، ازآمریکا واروپا وآفریقا وآسیا پیدا می شوند. گرچه هیچ شخصیتی ازایران دراین لیست نیست. اما یادداشت های منتشرشده بسیار خواندنی وجالب است (حتی دوبلاگرهم دراین لیست وجوددارند). اما ازمیان همه آن ها از دالایی لاما وآن سان سو چی وخالد حسینی ولنس آرمسترانگ و کا کا وآندره آغاسی وبرادپیت ... من سونیا گاندی را انتخاب کردم ویادداشت درمورد اورا. سونیا به گمان من کاری کرد کارستان وآن دست رد گذاشتن برسینه ی اریکه قدرت بود، آن هم درشرایطی که توان وتجربه ی آزمایش شده ای را دراین زمینه نشان داده بود.
اصل یادداشت نوشته ی دکترشاشی تارور(1) است که به صورت آزاد آن را ترجمه کرده ام.
(1) = دکتر شاشی تارور(هندی) یکی از دستیاران کوفی عنان ونامزد جانشینی او بود که سال ها درسازمان ملل متحد برای صلح کارکرده وکتاب های متعددی را نوشته است.
May 09, 2008
« روندگان خسته »
در سرزمینی
سه نفر می دویدند
یکی پانداشت
دومی نشسته بود
سومی راگرفتند
که دوپینگ می کنی؟
پیدا کنید نام آن سرزمین را
پ.ن.: رهرو آنست که بنشیند واصلاً نرود
May 08, 2008
« آدم های کوسه خوار »

احتمال این که یک آدم دراثرحمله ی کوسه کشته شود یک در دویست وهشتاد میلیون است.
درسال به طور متوسط شش نفر درسراسردنیا توسط کوسه ها کشته می شوند.
اما میدانید درسال چند کوسه توسط آدم ها کشته می شوند؟ بیست وشش میلیون!!
حالا خودتان انصاف بدهید، کوسه آدم خواراست یا آدم کوسه خوار؟
پ.ن.: آمار برگرفته ازمجله ی تایم شماره ی دوازدهم می 2008، صفحه 26
پ.ن.1: عکس: لاشه ی کوسه های کله چکشی دربازارماهی فروش های دوبی (از نق نقو)
May 07, 2008
« عبدالنسا »
فان خلقنا الرجال فی عبدالنساء الی الابد (1)
درکودکی،
اسیر مادر بودم
درنوجوانی،
اسیر "گرل فرند"
درجوانی،
اسیر همسر
درمیان سالی،
اسیردختر
حالا،
سر این پیری کوری،
ای خلایق!
کسی نیست اسیرمجانی بخواهد؟
(1) = ازکتاب عهد عتیق ازبیخ عرب، صفر فمینولوژی
May 06, 2008
« بارخرا »

تازه چشم هایش داشت گرم می شد که ناگهان صاعقه ای ازافق برخاست وسایه ای سترگ پدیدارگشت که یک پایش درخاور وپای دیگردرباختربود وسرش به آسمان می سائید.
سایه دهان گشود وبا صدایی رعدآسا گفت: اِقرا!
گلویش خشگ شده بود ومی سوخت وهراسان بود ومی لرزید.
بازسایه گفت: اِقرا!
با لکنت پرسید: چی؟
سایه با صدایی ملایم ترگفت: بخوان خنگ خدا!
با التماس پرید: چی بخونم؟
بخوان بنام پروردگارت که تورا ازخون بسته آفرید:
آه ازنهادش برآمد وگفت: پس این تویی جبی جان؟ زهره ام را که ترکاندی! اما اینجا چه می کنی؟ اینجا "بارخرا" است نه "غارحرا" ومن هم، درست که معجزه هزاره ام وخودبرگزیده بین، اما ... (بعد ازلختی گویی فکری به سرش می زند) حالا که به من عنایت پروردگاررا ابلاغ فرمودی بیا واین هاله مرا عیان کن!
جبرئیل نگاهی به ساعت شنی اش انداخت وزیرلب غرید: لعنتی بازهم این میکی ساعت مرا دستکاری کرده، لعنت الله عموک وابوک!
موسیقی:
"مانی مانی مانی" ازگروه آبا
April 30, 2008
« روز معلم »

کلاس اول دبستان را دردبستان آذرآبادگان خواندم. مدرسه ای با ساختمانی نوسازکه همان سال افتتاح شد. گمانم سال 1339بود، درجنوب تهران. نزدیک میدان طاهری وبه فاصله ی ده دقیقه پیاده روی تا خانه ی ما درته کوچه رسولی خیابان جمال الحق.
روزاول مدرسه شلوارکوتاه پوشیده بودم ومادرم یقه ی پلاستیکی سفید روی یقه کتم دوخته بود تا چرک نشود. ناخن هایمان را نگاه میکردند که کوتاه باشد. وموهای سرمان هم که حتماً باید با نمره 2 اصلاح شده بود.
یک دفترچه چهل برگ، یک مداد سوسمارنشان سیاه یا شترنشان (استدتلر) قهوه ای با نوک تراشیده شده وتیز، یک مدادپاک کن که نصفش آبی تیره (برای پاک کردن جوهر) ونصف دیگرآن قرمز رنگ بود و یک مدادتراش پلاستیکی گرد بعلاوه یک لیوان آبخوری پلاستیکی که مثل آکوردئون جمع می شد و یک دستمال سفید محتویات توی کیف من بود. کتاب هارا چندروز بعد می دادند وبا گرفتن آن ها قند توی دلمان اب می شد.
اسم معلممان خانم خدیوی بود. قیافه اش خوب یادم نیست. به نظرم خوبرو وجوان ومهربان بود. من چون خواندن ونوشتن را قبل ازرفتن به مدرسه درخانه آموخته بودم نزد معلم عزیز بودم.
دارا وآذرقهرمانان کتاب اول دبستان ما بودند (به گمانم آخرین سال حضوردارا وآذربود وازسال بعد اسمشان عوض شد). دارا توپ داشت وآذرعروسک وباران می آمد وآن مرد داس داشت وبا اسب می آمد.
اسم مدیر مدرسه ما اقای نظرداد بود واسم ناظم مدرسه آقای اسماعیلی که بیهوده خشن بود یا ادای خشونت درمی آورد وبچه هارا بیهوده کتک میزد وآزارمی داد.
وقتی که خدارا شکرکردیم وبه کلاس دوم رفتیم، معلممان خانم نوفاسی بود. آنچه هم ازاو گنگ ومبهم به یاددارم دختری جوان با موهایی سیاه، اندامی لاغر ومیانه قد است وعمدتاً نرم خو ومهربان. گرچه گاهی مداد لای انگشتان بچه ها می گذاشت.
معلم کلاس سو م وپنجم اقای کبیری بود. مردی لاغر و سبیلو با موهای مجعد که گرچه با من رفتار خوبی داشت اما رویهمرفته ازهمان قماش رایج معلم های آن روزگاربود که "جوراستاد به زمهر پدر" و "تا نباشد چوب ترفرمان نبرد گاووخر".درآن سال یک هفته صبح ها به مدرسه می رفتیم ویک هفته بعدازظهرها. ودربعدازظهریکی ازروزهای بهاری همان کلاس سوم بود که وقتی به مدرسه رفتم آقای کبیری دم درایستاده بود وبا مهر مرا به خانه برگرداند که: " بازار شلوغ شده، مدرسه تعطیله، زود برگرد خونه". آن روز پانزدهم خرداد 1342 بود.
کلاس چهارم معلم ما آقای اکبری بود. همشهری ما که فارسی رابا لهجه ی غلیظ آذری حرف می زد وبا وجودیکه گاهی ازکوره در می رفت اما مرد مهربانی بود.
کلاس ششم را به علت رفتن ازآن محل، به دبستان رازی رفتم. معلم ما خانم زری مسعودی بود. دخترجوانی با موهای فری که گاهی دامنی کوتاه می پوشید و خیلی از بچه ها عاشق او شده بودند.
درسال های دبستان غیرازفارسی و حساب ودیکته وانشاء که درس های اصلی به شمار می آمد، ورزش، کاردستی، نقاشی، خط وسرود هم جزء مواد درسی بود که خیلی جدی گرفته نمی شد ویک جوری سروتهش را هم می آوردند.
معلم خط ما دردبستان آذرآبادگان مرد تنومندی با صورتی عطیم وسبیل هایی آویخته بود که اسمش را یادم رفته. بعضی ازبچه هارا خیلی دوست داشت وروی زانویش می نشاند وهمان وقت ها بچه ها میگفتند که بچه بازاست.
معلم سرودمان مردلاغروقدبلندی بود با موهای ژولیده وسفید که با ویلن ودفترنت به سرکلاس می آمد. سرودهای بسیاری را می خواندیم. ازجمله یکی ازآن ها سرود معلم بود.که ملودی بسیاردلنشینی داشت وهنوزهم بیشترآن را حفظ هستم. بند دوم این سرود با این بیت آغاز می شد که: "می ستایم آموزگارم / خواهش بخشش اراو دارم". راستش را بخواهید این بیت سالهاست که برای من سوالی بی پاسخ شده است. چون هرچه فکر می کنم نمی فهمم ما شاگردان ودانش آموزان چه خطایی مرتکب شده بودیم که خواهش بخشش ازآموزگارانمان را باید داشته باشیم؟
حکایت دبیرستان ابومسلم را قبلاً نوشته ام وچون عکسی ازمعلم های دبستان ندارم دراین جا فقط عکس دبیرانمان را دردبیرستان ابومسلم دوباره می گذارم.
آموزگارانمان هرجا که هستند حال وروزشان خوش باد. خاطرات من ازآن ها عمدتاً شاد وخوش است وهمه آن هارا خوب رو وآراسته وخوش لباس ومرتب وخوش صحبت وتروتمیز به یاد دارم هرچند که ما شاگردان مدرسه های جنوب شهربودیم وآن ها معلم های مدرسه های جنوب شهر.
وحالا که یاد روزهای دبستان شد، یاد همسر بابای (سرایدار) مدرسه آذرآبادگان، خانم آسپن، هم به خیر که درزنگ های تفریح گوشه ی حیاط اب نبات هایی چوبی می فروخت که یک سرآن ها به شکل حیوانات پلاستیکی کوچک بود. بچه ها مثل زنبوردورکندوی عسل، دوراو جمع می شدیم وبا یک فران وسی شاهی آن آب نبات هارا می خریدیم بیشتر به عشق جمع کردن کلکسیون همان حیوانات.
یادش به خیرو روزمعلم مبارک!
موسیقی:
لالایی برامس با صدای سلین دیون
April 29, 2008
« عشقِبلاگ »

گفت که فلانی فلسفه این که اسم وبلاگت رو "آآآ" گذاشتی چیه؟ می خواستی ازتکیه کلام مش قاسم استفاده کنی؟
جواب داد که نه بابا می خواستم تو لینک هایی که الفبایی ردیف می شه اسمم همیشه اون بالا باشه.
گفت که فلانی چند هفته است که کامنت دونیت کساده، چی شده؟
جواب داد که هیچی بابا ازدست خودم کمی خسته شدم.
گفت که فلانی چرا چند روزه آپ نمی کنی؟
جواب داد که چرا می کنم ولی مطالبم تنده دچارخودسانسوری می شه.
گفت که فلانی بلاگت متوسط روزی چند تا هیت داره؟
گفت کدوم یکی بلاگم؟
گفت که حالا سرجمع؟
جواب داد که آآآ روزی صدبار ببب رو هیت می کنه ببب روزی صدوسی بار آآآ رو. با مراجعین دیگه سرجمع می کنه دویست وسی وپنش تا.
گفت که فلانی می بینم که علاوه برنق لاف هم میزنی!
جواب داد که یکی درمیان
"چهل سال بیش رفت که من لاف می زنم
کز چاکران پیر مغان کمترین منم"
موسیقی:
Lionel Richi, Penny Lover
|