دکتر نافعی بعد از مدتی تاخیر برای احوالپرسی به دیدن آمیز نقیخان رفت و طبق معمول چانهاش گرم شد که:
آمیرزا دیروز در جایی میخواندم که کورش بزرگ برخلاف فرمانروایان دیگر تاریخ بردگان را آزاد میکرد و نان و نوایشان میداد، ما باید از داشتن چنین گذشتهی سرشار از افتخاری برخود ببالیم و گردن فراز داریم!
آمیزنقیخان گفت بالیدن از گذشتگانمان بود، اما امروز خفت و خواری بسیار بر من و توباد که چنان گذشتهای را به چنین حالی گرداندیم!
دکتر نافعی بیچاره از فرط شرم برخود فروریخت و آوارشد.