گرچه می خندم ولی این هق هق است
حرف حق در گوش کر چون نق نق است

Sunday, October 14, 2012

« کَل کَلی در کافی شاپ »

شیخ را دیدند که در کافی شاپی نزول فرموده و با جوانان کل کل می کند.
تا جوانی از شیخ پرسید: یا شیخ چرا انقلاب کردید؟
شیخ بفرمود دلیلش دوچیز باشد.
یکی آن که شما ندارید و ما داشتیم و آن تخم باشد.
دو دیگر آن که شما دارید و ما نداشتیم و آن ماتحت فراخ باشد.
جوانان صیجه برکشیدند و مدهوش گشتند و دندان ها همی شکست.

Friday, August 24, 2012

« مذاکرات اقتصادی »

- سلام آمیرزا، چیه بازتو فکری؟
- سلام بمان جان. میگم خدای بابا بیامرزت از اول هم مغز اقتصادیش خوب کار میکرد ها.
- چطو مگه آمیرزا؟
- یادته با بابای خدابیامرز من دونفری پول جمع می کردند واسه ی آینده ی ما؟
- آره خدا رحمتشون کنه،
- حدود سال 1342 بود گمون کنم بعد از اون جریان پونزده خرداد. یادته بابات گفت بیا این پولارو یه زمینی، ملکی چیزی بخریم واسه بچه ها؟ بابای من گوش نکرد. اما بابا ی تو اون خونه فسقلی رو تو سلسبیل خرید 27500 تومن. هنوز داری خونه رو؟
- آره آمیرزا. اجاره دادمش ده ملیون پیش ماهی صد تومن.
- دِ همینو میگم دیگه. امروز داشتم این کاغذ ماغذای قدیمی رو نگا می کردم دیدم یه دفترچه پس انداز بانک ملی شعبه راه آهن دارم با سی و هفت هزار و پونصد تومن موجودی از سال 1355 که بابام رفت همینجور مونده. صُب رفتم نیم کیلو پنیر بلغار خریدم شد 9 دلار. میدونی یعنی چی؟
- یعنی چی آمیرزا؟
یعنی این که با اون موجودی پس انداز میراث بابام یک کیلو پنیر بلغار می تونم بخرم اما تو یه خونه داری. خدا رحمت کنه باباتو!

Thursday, June 28, 2012

« مصاحبه منتشر نشده ای با "جرج بی کس" »

خدایا نسل مو شد منقرض، بس
خوشا آن که شوم شام یه کرکس
همه گویند که جرجی کس نداره
تو هم مثلِ مُویی، چه حاجت کس؟
س - جناب آقای جرج این شعر را خودت سروده ای؟
ج – بله، پدر بزرگ من در حدود ششصد هفتصد سال پیش با بابا طاهر محشور بود و به علت علاقه ی وافری که به اوداشت فهلویات اورا همه از بر بود و برای من در دوران کودکی می خواند. این است که من هم گاهی دوبیتی هایی هایی در همان سبک بر ضمیرم جاری می شود.
س – ممکن است این دوبیتی را به زبان ساده تری برایمان تفسیر کنی؟
ج – این دوبیتی را من در اصل برای سنگ بنای یادبودی که می دانم آدمین برایم خواهند ساخت سروده ام. در مصرع اول از بیت اول شاعر می خواهد بگوید نسل ما لاک پشت های گالاپاگوس را هرچه زودتر منقرض بفرما و دیگر به فکر کش دادنش نباش خسته شدیم، آخه این هم شد زندگی؟ بعد آرزو می کند که بعد از مردنش جنازه اش نصیب کرکس ها و لاشخورها و کفتارها شود و نگران است که مبادا به دست این آدم ها بیفتد و ژن و دی ان آ و این حرف هارا از کالبدش استخراج کنند و دست به شبیه سازی و غیره بزنند و دوباره روز ازنو روزی از نو.
س – جدی؟ تو آخرین بازمانده ی یک گونه هستی که تکامل آن ده میلیون سال طول کشیده، یعنی این همه از زندگی دلخوری؟
ج – تا همین چند هزار سال پیش هم زمین جای بدی برای زندگی نبود. اما حالا با این گندی که شما آدم ها به دنیا زده اید، یک سالش هم زیادیه چه برسه به ده میلیون سال. در بیت دوم شاعر میگه انقدر بیخود واسه من ننه من غریبم بازی درنیارید، یه نیگا به خودتون بکنید! تعدادتون از مور وملخ بیشتر شده ولی مورو ملخ از شماها بیشتر هوای هم را دارند، اونوقت اسم من را تنها و بی کس گذاشته اید. آخرش هم در مصراع چهارم به خدا میگه بابا خودت هم مثل من نسلت منقرض داره می شه، اگه لالایی بلدی چرا خوابت نمی بره؟
س – البته من جسارت شمارا تحسین می کنم و احساستان را می فهمم. ولی از کفرگویی نمی ترسی؟
ج – ترس؟ یعنی خدا می خواد چیکارکنه مثلاً؟ نسلمو منقرض کنه؟ (لاک پشت وار می خندد). اگه می تونست کاری بکنه یک کم آبروی خودشو می خرید. یعنی این عدالت و این برادری و این رحمان الرحیم و این صلح و رستگاری واین جور حرف هارو که قراربود برای آدم ها و حیوانات برقرار کنه، نشانه ای از یکی از اینها می بینی؟ برو رد کارت عموجان بزار این آخر عمری تو حال خودمون باشیم.

پ.ن.: همانطور که احتمالاً خوانده اید، گویا دعای جرج بی کس مستجاب شد و در تاریخ بیست و ششم ژوئن 2012 نسلش برای همیشه منقرض شد.

Saturday, June 23, 2012

« دستور جلسه مذاکرات آتی استانبول "


بکلی محرمانه
بسم الله الرحمن الرحیم
برادر س.ج. – یاسلام عطف به رهنمودهای جنابعالی مبنی بر استفاده ی بهینه از فرصت و دفع الوقت تا موعد برگزاری انتخابات آتی ریاست جمهوری آمریکا در ماه نوامبر، رئوس پیشنهادی مذاکرات جهت طرح در جلسه ی آتی در استانبول را به شرح زیر به استحضار می رساند:
الف – درصد غنی سازی:
1 – ما بموجب پادمان آژانس حق قانونی برخورداری از غنی سازی تا مرز نود درصد را برای مصارف صلح آمیز و پزشکی و آموزشی و فرهنگی برای خود محفوظ می داریم و هیچ معامله و مذاکره و مصالحه ای قابل طرح نخواهد بود.
2 – بنابراین حاضریم برای اثبات حسن نیت خود اورانیوم های غلیظ تر از بیست درصد را که تاکنون تولید کرده ایم به خارج از کشور بفرستیم و درازای آن غلظت زیر بیست درصد بگیریم.
3 – مشروط براین که رقیق تر از بیست درصد را بدون مزاحمت استکبار جهانی و دراقتدار کامل ادامه دهیم.
(زمان پیشنهادی دو جلسه سه و نیم تا چهار ساعته)

ب – تعیین تاریخ و مکان جهت ادامه ی مذاکرات بعدی:
1 – دوهفته بعد در بغداد
2 – یک هفته بعد در شانگهای
3 – دوازده روز بعد در بیروت
(زمان پیشنهادی: یک جلسه دو الی سه ساعته)

ج – مدیریت جهان:
1 – اقتصاد اتحادیه اروپا
2 – راه های پیش روی دموکرات ها در آمریکا
3 – راه های مبارزه با کارتل های مواد مخدر در مکزیک

خواهشمند است چنانچه مواردی برای اصلاح لازم است راهنمایی فرمائید در غیر اینصورت دستور فرمائید برادران سایبری موارد فوق را به صورت پاورپوینت جهت طرح در جلسه تنظیم و عودت فرمایند.
در پایان موارد زیر را نیز در حاشییه اعلام می نماید:
1 – نماینده ی چین از طریق یکی از برادران هیئت سلام رسانده و پیغام داده است جنانچه بشگه ای پانزده دلار تخفیف طی یک قرارداد پنج ساله لحاظ فرمایند، در جلسات آتی هوای مواضع مارا خواهند داشت.
2 – جناب آقای پوتین نیز از طریق برادران هیئتی پیغام داده اند چنانچه  در لیست پیشنهادی اقلام توپولوف و غیره تجدید نظری صورت گیرد، در پیشبرد برنامه نویسی بدافزار آنتی استاکس نت و آنتی فلیم (که دراینجا برادران آن را بد افزار کک به تنور می نامند) به یاری برادران ارتش سایبری خواهند شتافت و علاوه برآن تلاش خواهند کرد در راه اندازی نیروگاه بوشهر تسریع نمایند.
3 – زخمتی هم داشتم، لطفاً بفرمائید با رصد بازار و در صورت مناسب بودن مظنه، مقادیری دلار تا سقف دویست و پنجاه – سیصد هزار برای اینجانب خریداری و به اخ الزوجه مسترد نمایند.

با احترام
م.ب.
سرپرست کارشناسان مذاکره با 5+1


  

Friday, June 22, 2012

« آوای وحش »

در تهران، ساعت جهار صبح زیر باران قرار نبوده حلوا پخش کنند، بلکه قرار بوده چهار نفر را اعدام کنند. سه هزار نفر برای تماشا جمع شدند. اگر قرار بود پهلوانی معرکه ی زنجیر پاره کنی و مارگیری راه بیندازد، تا ساعت ده صبح، سی نفر هم بزور جمع نمی شدند.
در قاهره بعد از این که دادگاه حسنی مبارک، پیرمرد لاجون هشتاد و چند ساله را که به زور نفس میکشد، به حبس ابد محکوم کرد، هزاران هزار مثلاً آدم، در میدان مشهور تحریر جمع شدند و روزها ماندند و یک صدا خواستار اعدام مبارک شدند.
در شهرهای سوریه نیروهای حکومت و مردم چنان به جان هم افتاده اند و همدیگر را می درند که روی گرگ و کفتارها و سگ های وحشی را سفید کرده اند.
لابد می گوئید این ها همه کشورهای شرقی عقب افتاده و مذهبی و جهان سومی هستند؟ چند دقیقه صبر کنید!
در کانادا، که بر طبق شاخصه های تمدن از پیشرفته ترین جوامع بشری به شمار است، لابد همین تازگی ها خبردار شدید که مردکی دوستان مرد خود را می کشته و اعضای بدن آن هارا میل می کرده و فیلم می گرفته و بعضی از اندام های قربانیان خودرا به ادارات و جاهای دیگر هم پست می کرده.
در نروژ که یادتان می آید پارسال یک جوان خوش تیپ چشم آبی در یک جزیره چه کشتاری از بچه های خارجی راه انداخت؟
در میامی، آمریکا نیز همین تازگی ها در روز روشن فردی به یک بی خانمان حمله کرده و مشغول زنده زنده خوردن او بود که فقط با دخالت و تیراندازی پلیس طعمه ی خودرا رها کرد.
در ژاپن هم مردک دوجنسی دیگری بخشی از آلت زنانگی اش را پس از جراحی پخته و دوستان خودرا برای شام دعوت کرد.
دنیا به کجا می رود؟
ممکن است بگوئید همیشه ی تاریخ ازاین گونه اتفاقات لبریز بوده است و نهاد آدم می تواند تا تیره ترین پستی هایی که هیچ حیوانی را به آن راه نیست افول کند. می گویم ممکن است. اما راستش در روزگاری که ما بودیم و من یادم می آید، اینجوری نبود. دست کم به این عریانی نبود.
حالا هی شما بیائید از آزار حیوانات و ظلم به سگ ها و گربه ها و بدی های گوشت خواری و این جور حرف ها بزنید. بابا جان گرگ ها پیش ما آدم ها ژان پل سارترولئون تولستوی و مهاتما گاندی به شمار می روند.
اینطور که داریم پیش می رویم دیر نیست که در خبرها بخوانیم: "درس آشپزی این هفته: خوراک جغوربغور با مغز و جگر نوزاد"، "زنی که شوهرش را نپخته خورده بود رودل گرفت"، " بزرگترین فستیوال سال: سه تا پیرمرد بکشید یکدست کله پاچه ی تین ایجری لذیذ مجانی بخورید"، "هنر برای مردم: مراسم مجانی تیرباران هیجده دزد ناموس"....
بقول کارو: "آدمیت به کجا رفته؟ کجا رفته شرف؟ کو حقیقت؟ زچه رو مرده؟ چرا رفته بخواب؟" و یا بقول حسن شیدا: "وخدا خنده کنان شاهد جان کندن ماست".

Thursday, May 31, 2012

شکلاتِ پارسی: "سر" یا "کله"


"سر" همان "کلٌه" است دیگر، مگرنه؟
حالا فرض کن در یک لحظه ی سرشار از احساسات رمانتیک عاشقانه به طرفت بگویی: کله تو بذار رو شونه ام.
حالا اینو ول کن، آیا می شود گفت: "کلٌه آن قوم همگی بالاخونه رو دادند اجاره کله آکله مملکت را خراب کردند"؟
آیا کله دار با سردار یکی است؟ یا کله باز با سرباز، یا کله آب با سراب، یا کله به کله با سربه سر؟
آیا می شود چایی را به جای کله قند با سرقند خورد؟
اصلاً "سرپا" که معنی اش درست مخالف "کله پا" می شود!
واژگان پارسی کله شار از این اصطلاحات است. بگذریم. حالا ممکن است بگوئید کله ی صبحی "سرپاچه" خورده ام که دارم "کله به کله"تان میگذارم؟
پس تا من می روم یک کله یک فنجان چای بنوشم شما هم کله و گوشی آب بدهید ببینید تو این کاسه دیگه چی پیدا میشود.
کله بلند باشید و کله تان سلامت!
تو کله آزیری قبر گیرپاچ نکنی صلوات دومو بلندترختم کن!

Saturday, May 19, 2012

چون به عشق آمد هارد دیسکم پُکید

عاشقی پیداست از زاری دل
نیست بیماری چو بیماری دل
علت عاشق ز علتها جداست
عشق اصطرلاب اسرار خداست
عاشقی گر زین سر و گر زان سرست
عاقبت ما را بدان سر رهبرست
هرچه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل باشم از آن
گرچه تفسیر زبان روشنگرست
لیک عشق بی‌زبان روشنترست
چون قلم اندر نوشتن می‌شتافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت
شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت
این اشعار مولانا را همینجوری زمزمه می کردم و کیف می کردم. پیش خود گفتم وقتی مولانا که برای خودش یک پا فقیه و آیت الله العظمی بوده، اینگونه از عشق به عنوان اصطرلاب اسرار خدا نام می برد، خوب است بروم ببینم قرآن درمورد عشق چه گفته است. خوشبختانه اینترنت و دوستداران قرآن این جستجو را با در دسترس گذاشتن "پارس قرآن" آسان کرده اند. در جعبه ی جستجو کلمات "عشق" و "عاشق" و "عشاق" را وارد کردم. در کمال تعجب جواب این بود که جنین کلمه ای در قرآن نیست. شک کردم نکند عرب ها از کلمه "عشق" استفاده نمی کنند. بعد یاد یکی از ترانه های ماجده الرومی افتادم که می خواند: "انا شعوب من العشاق" (من از ملت عاشقانم) و همچنین داستان عشق لیلی و مجنون. با وجود این در قسمت فارسی پارس قرآن هم کلمه عشق را وارد کردم و بازهم جواب همان بود: صفر!
گفتم بروم در انجیل و تورات بگردم. اما یادم افتاد که وقتی زبان اصلی انجیل و تورات را اصلاً نمیدانم، دنبال چه باید بگردم؟
شاید هم به قول خود مولانا خداوند نخواسته "اصطرلاب" اسرار خودش را همینجوری لله خرج کند. یا این است که دور از جان شده ام مصداق همان مصراع فوق که: "عقل در شرحش چوخردر گل بخفت".
تا نظر شما چه باشد؟