گرچه می خندم ولی این هق هق است
حرف حق در گوش کر چون نق نق است

Wednesday, October 19, 2016

اشگ خدا

پیرمرد دستش را بالا برد و با صدای لرزانی گفت: دربست! راننده کشید کنار و ترمز کرد. پیرمرد روی صندلی عقب نشست وگفت میخوام شهرو بگردم ساعتی پنجاه تومن خوبه؟ کت شلوار آبی نفتی خیلی شیک و پیرهن برند پوشیده بود و از زیر عینک دودی، رنگ چشمانش معلوم نبود. راننده گفت درخدمتیم استاد! پیرمرد نگاهی به خوشنویسی نستعلیق روی آفتابگیر راننده که خوانده می شد "در حقیقت مالک اصلی خداست / این امانت بهر روزی دست ماست" انداخت و گفت آقا این ماشینتو میدی یه گشتی باش بزنیم؟ راننده ناباورانه از آینه به او نگاه کرد و گفت بله؟! پیرمرد گفت عرض کردم میشه ماشینتو بدی یه گشتی باش بزنم، مگه این جا ننوشتی مالک اصلی خداست؟ راننده با لحنی تمسخر آمیز پرسید: جنابعالی؟ پیرمرد گفت خدا هستم! راننده زیر لب غری زد و با لحنی تمسخر آمیز گفت: خوشبختم! پس یه باره بفرمائید تاکسی بنده طورسیناست و این دست چلاق هم ید بیضاست که سیب سرخ نصیبش شده؟ اینم از اول صبح چارشنبه مون! مصبتو شکر! پیرمرد گفت نخیر جنابعالی موسی نیستی این سمند هم عفیر نیست اما یه نگاهی به دستت بندازی بد نیست. راننده به دستش نگاه کرد که نور سفید فسفری از آن بیرون میزد. رنگش پرید اما زود خودشو جمع و جورکرد و گفت: استاد حالا نمی شد به جای این معجزه قالپاق و سپرهای این عفیرو طلایی می کردی؟ پیرمرد گفت خوشم اومد حقا که جزء للمتقین والی الذین آمنو و یومنون بالغیب هستی! بارک الله! حالا چی میگی میدی یانه؟ راننده پرسید آخدا میشه گواهینامه تو ببینم؟ هنوز معتبره؟ خدا زیر لب فحشی داد و گفت ای بخشگی شانس اینم از عبادالله الصالحینمون! اینم از احسن الخاقینمون! راننده گفت استاد ناراحت نشو ترو خ خ خ خودتون! ما هرچی داریم متعلق به شوماس اوضاع و احوالو که میبینین؟ شوما که کبر سن داری و ضعف باصره و لامسه و ثقل سامعه و خبط ذائقه می ترسم بزنی این امانتی رو که واسه روزی به مادادی قرش کنی تعمیراتش از وسع ما خارجه! راستیاتش اگه همون شنگولی دوران جوانی رو داشتی کی میومدی با تاکسی این بنده حقیر شهرو سیاحت کنی کافی بود یه هو بکشی طی الارض کنی! اصن گیرم این چارچرخم مال خودت، خودت جواب قسط بانک و بدهیشو بده! کجای این شهرو می خوای سیاحت کنی؟ کارتن خوابا و معتادا و بچه فروشارو؟ یا دزدا و روسا رو؟ حالا اینا هیچی بچه هایی که تو سوریه و عراق تیکه تیکه می شن یا تو دریا غرق می شنو یا ...لا اله الا الله بیا اصن نخواستیم اینم سوئیچ اماننیت!
اما روی صندلی عقب هیچ کس نبود! خانمی از کنار خیابون داد زد: دربست! و وقتی سوارشد گفت آقای راننده شما هم کار سختی داری ها! این پیرمرد خوش تیپ چه دردی داشت که های های داشت گریه می کرد!

Tuesday, October 18, 2016

مکاتبه با خویشتنِ خویش

به شرف عرض مبارک می رساند:
(حضرت عالی و بنده) زین پیش نبودیم و (به تخم چپ دنیا) نبد هیچ خلل
زین پس چونباشیم (حکماً) همان خواهد بود
زیاده جسارت است

Thursday, October 6, 2016

غم تنهایی

یک مرد 76 ساله آمریکایی که به اتهام دزدی سال ها زندانی بود به تازگی پس از آزادی به یک بانک رفت و با تهدید مسلحانه از صندوق دار خواست پنجاه دلار به او بدهد. صندوق دار که از مبلغ ناچیز درخواستی دزد متعجب بود بلافاصله پول را در اختیار او گذاشت. مرد پس از دریافت پول از بانک بیرون رفت، سیگاری آتش زد و در کنار بانک در انتظار پلیس ایستاد. ماموران پس از رسیدن به راحتی اورا دستگیر کردند. او به ماموران گفت هیچ کس را در دنیا ندارد و ترجیح می دهد سال های مانده از عمرش را در کنار هم سلولی هایش بگذراند. ماموران پلیس هم آرزوی اورا  برآورده کردند.

Thursday, May 28, 2015

هم ذات پنداری

 
گفتم بمان جان پرنده هارا دوست دارم، اصلاً با عقاب احساس هم ذات پنداری می کنم. نه گذاشت نه برداشت گفت آره آمیرزا مخصوصاً با "بالد ایگل". پدرسوخته خیال می کند متلک هایش را نمی فهمم. می فهمم اما به رویم نمی آورم. بلکه هم راست می گوید.

Tuesday, July 9, 2013

« این ژن های نانجیب»

ما و شما نداره، سفید و سیا نداره، شاه وگدا هم نداره. بَلا نسبت هم نمی خواد، از دم همگی هشتاد و پنج درصد ژن های ما با خر و گاو و اسب یکسان است. یعنی خرو گاو و اسب هم می توانند ادعا کنند که هشتادو پنج درصد آدم هستند. اما آن طفلکی ها موجودات بی ادعایی هستند. به عبارت دیگر اگر بنشینیم و تفسیر کنیم به این نتیجه خواهیم رسید که خاستگاه این همه گندی که به دنیا می زنیم و خرابکاری می کنیم و همه چیز را می کُشیم و ویران می کنیم و نابود می کنیم، همان پانزده درصد باقیمانده ی انسانی است. چرا که هیچ خر و گاوی را ندیده ایم که زمین را نابود کند، همنوعش را با بمب و پهپاد و قمه و موشک به جرم کافر بودن و هم نژاد نبودن و هزاروهفت جور بهانه ی بیخودی دیگر بکشد. یا بانک گلدمن سَکس درست کند و بچاپد و یا خرها و گاوهای دیگر را به بردگی بکشاند. تازه راستش را بخواهید آن پانزده درصد هم نیست. چون نود درصد ژن های هومو ساپینس که خیر سرِمان ما اشرفِ مخلوقات باشیم با شامپانزه ها یکی است اما کدام شامپانزه را دیده اید که یکی از آن کارهای زشت پیش گفته را بکند؟
امیدوارم به تریج قبای اشرفِ مخلوقات بودنتان برنخورده باشد چون تازه باید بگویم که هیجده درصد ژن های این اشرف مخلوقات با "مایه خمیر" یکی است، 38 درصد کرم حلقوی هستیم، 65 درصد مرغ خانگی و 88 درصد موش! ژن هایمان را عرض می کنم التفات دارید که؟
آیا به این ترتیب روا نخواهد بود که به مصداق آن شعر شهریار و از زبان خرهای زبان بسته بپرسیم: اَلا ای آدمی انصاف می ده خر تویی یا من؟
پ.ن.: اطلاعات درمورد اشتراک نقشه ژنی آدم ها و سایر موجودات براساس پزوهش های دانشمندان و برگرفته از صفحه های صدو یک و صد و دو مجله ی نشنال جئوگرافیک شماره ی جولای 2013 می باشد.

Thursday, April 25, 2013

« صد بار اگر توبه شکستی بازآی »

" سُبحه برکف، توبه برلب، دل پر از شوق گناه
معصیت را خنده می آید ز استغفار ما"
روزگاری در آمریکا، همراه با دوستان، چندتا از این فروشگاه های زنجیری خشگ شویی را داشتیم. خوبی این کار دراین بود که با رنگین کمانی از آدم ها چه در میان کارکنان و چه در میان مشتریان، سر و کار داشتیم. قصه ای از دوتا از این آدم هارا با شما قسمت می کنم:
"استیو" مدیر یکی از فروشگاه ها بود که در یکی از محله های خوب شهر قرار داشت. چشم آبی، مو بلوند و خوش قیافه. اگر قدش بلند تر بود می شد مثلاً پل نیومن جوان را مجسم کنید. خوش اخلاق هم بود و روابط عمومی گرمی با مشتریان، مخصوصاً خانم ها داشت. اما یک عیب هم داشت. به قول آمریکایی ها "دستش چسبناک بود" که خودمان می گوئیم "دستش کج بود". در کامپیوتر صندوق دست کاری می کرد و پول کش می رفت تا این که بالاخره مجبور شدیم عذرش را بخواهیم.
از این طرف"یوجین" یکی از مشتریان بسیار خوش اخلاق و خوش تیپ فروشگاه مرکزی بود. چهل پنجاه ساله، خوش تیپ، خوش پوش، میان باریک و قد لند، موهای بلوند و چشمان آبی. همیشه می خندید. مارا به اسم کوچک صدا می زد که این بخصوص در مورد اسم من که تلفظش برای آمریکایی جماعت سخت است، خیلی صمیمانه تر می نمود.
یوجین کشیش بود، اما قلمرو ماموریت او در رستگاری آدم ها کلیسا نبود. او کشیش سفرهای "کروز" بود. سفر با کشتی های تفریحی که معمولاً از یک هفته بیشتر طول می کشد و بیشتر مشتری ها پولدارها و آدم های پابه سن گذاشته هستند که می روند تا ضمن سفر با موسیقی و رقص و ورزش و استراحت و عیش و نوش، استخوانی هم سبک کنند. بیخود نبود که یوجین برای ارشاد قوم غافل سفرهای "کروز" را انتخاب کرده بود، برای این که ایشان از آن دسته واغظان با حالی بود که "آن کار دیگر" را نه درخلوت، بلکه در همان جلوت کشتی انجام می داد. خودش بارها پس از برگشت از این مسافرت ها با سوزی که ظاهراً ناشی از پشیمانی بود، تعریف می کرد که در طول سفر در نوشیدن افراط کرده، خویشتنداری از کف داده و درگیر روابط عاشقانه شده. اما می خواهد توبه کند و به راه خدا بازگردد. و ناگفته نماند که بسیاری از همین لحظات پرشور و پرآب و تابِ توبه را هم حسابی شاد و شنگول بود!!
اما بشنوید که چند ماه که از رفتن استیو گذشت یک روز سرو کله اش پیدا شد و گفت که از گناهان گذشته توبه کرده و شرمساراست و می خواهد جبران کند و به دامن خدا بازگردد تا رستگار شود . گفت که اگر ما اجازه بدهیم حاضر است برای شستن گناهانی که مرتکب شده هفته ای یک روز به فروشگاه بیاید و توالت هارا تمیز کند. از او تشکر کردم و گفتم استیو جان اجرت با خدا لازم به چنین کاری نیست اما بگو چه شد که توبه کردی؟
استیو گفت: نزد یوجین رفتم و اعتراف کردم و او مرا به سوی خدا برگرداند. و معلوم شد که پامنبر یوجین شده است.

Tuesday, February 5, 2013

« روزگار سپری شده مردم سالخورده »

صبح دونفر آمده بودند برای معرفی کارهای کامپیوتری و شبکه و این حرف ها. هردو جوان بودند، در سن و سال پسر بزرگ من، خوش پوش و خوش تیپ با ریش های سه تیغ تراش و ادوکلن و کیف چرمی و باقی قضایا. روی کارتش نوشته بود "فلانی بهمدانی، مهندس کامپیوتر" اما وقتی خواست آدرس شرکت هایی را که طرف قراردادشان است به عنوان تبلیغ کارشان برای من بنویسد دیدیم بین "دابلیو دابلیو" ها هم نقطه یا "دات" می گذارد. گفتم شاید هول است و اشتباه می کند.
 به آن ها توصیح می دهم که ما یک شرکت کوچک هستیم با چند تا کامپیوتر و یک شبکه ی ابتدایی، کارمان اصولاً آنچنان وسعتی ندارد. یک آقای هندی هست که ماهی یکی دومرتبه می آید و خدمات پشتیبانی کامپیوتری مارا انجام می دهد. سال هاست با او کار می کنیم و راضی هستیم. همان "فلانی بهمدانی" می گوید آقا چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است. چرا کارهایتان را به ما که هموطن هستیم نمی دهید؟
می گویم ببین عزیزم "خانه" ی من اصولاً وسعتش بزرگتر از ایران است، به علاوه گفتم که ما از کار ایشان راضی هستیم. می گوید بله هندی ها ارزان می گیرند ولی اگر شما به ما اجازه دهید کار خودرا عرضه کنیم خواهید دید که چقدر کار او اشکال دارد و دارد به شما ضرر می زند و خودتان نمی دانید.
می گویم من که عرض کردم از خدمات او راضی هستیم و سال هاست با او کار می کنیم.
حرف های دیگری هم می زنیم. بسیار بچه های مودبی هستند و حتی می خواهم بگویم طرز حرف زدنشان از ادب بیشتر است و به چاپلوسی و تملق پهلو می زند. اما در عین حال بازاری مسلک و بی عمق است، نخ نما ست. یک ساعتی حرف می زندند و کار را از ارائه خدمات کامپیوتری به عرضه ی خدمات تجاری و فروش لوله ومواد شیمیایی و خلاصه "هرچه شما بخواهید از شیرمرغ تا جان آدمیزاد" نیز می کشانند. یک جوری خالی به نظرم می آیند. مثل این که حرف هایشان را نمی فهمم و به جای این که ادب و تملقشان شادم کند، دلم را می زند.
کاروبار که الحمدالله کساد است، این است که بعد از رفتنشان می نشینم پای اینترنت و موش ماوس را در صحرای بی کران مجازی می دوانم. بیشتر بچه ها "فارگیلیسی: یا به قول خودشان "فینگیلیش" پرحرفی کرده اند. جان می کندم تا بتوانم واژه های فارسی را با حروف انگلیسی بفهمم و تازه بعد ازاین که رمز گشایی می  کنم هم حرف هایشان را نمی فهمم: "یدونه"، "پرچم بالا"، "خفن"، "فشن"، "دروداف"،...به خودم می گویم مثل این که این "فینگیلیش" داره جای فارسی رو می گیره، مثل این که شکاف نسلی داره کار خودشو می کنه.
کامپیوتر را خاموش می کنم و به سراغ قفسه کتاب ها می روم تا چیزی پیدا کنم و بخوانم. می بینم بی اختیار دارم دنبال "روزگار سپری شده ی مردم سالخورده" می گردم. بی اختیار زمزمه می کنم: آهای آهای روزگار بازدوباره سربه سر اوقات تلخم نذاز" و زیر لب میگویم فقط همین مانده که بروم بنشینم ترانه ی "بهار من گذشته شاید" را هم گوش کنم که کلکسیون کامل شود.