گفتم بمان جان پرنده هارا دوست دارم، اصلاً با عقاب احساس هم ذات پنداری می کنم. نه گذاشت نه برداشت گفت آره آمیرزا مخصوصاً با "بالد ایگل". پدرسوخته خیال می کند متلک هایش را نمی فهمم. می فهمم اما به رویم نمی آورم. بلکه هم راست می گوید.
گرچه می خندم ولی این هق هق است
حرف حق در گوش کر چون نق نق است
Showing posts with label بمانعلی. Show all posts
Showing posts with label بمانعلی. Show all posts
Thursday, May 28, 2015
Tuesday, December 27, 2011
« مکالمات حجروی »
مکان: حجره ای که تابلوی سردر آن خوانده می شود: "بنگاه تضامنی شادمانی آمیز نقی خان نق نق الواعظین". آمیز نقی روی تختی نشسته و به مخده تکیه داده. بالای سرش یک تار و یک کمونچه از دیوار آویزان است و چند تا شاهنامه و دیوان حافظ و دیوان های سایه و سهراب و فروغ و سعدی و ... روی تاقچه درهم و برهم است.
بمانعلی: آمیرزا کاروبار چطوره؟
آمیز نقی خان: بمانعلی جان فعلا که ساکت و صامته. خبری نیست
بمانعلی: آمیرزا بذار این ماه رمضون تموم شه، ایشالا راه میفته
یک ماه بعد:
بمانعلی: سام علیکم آمیرزا، چطوری؟ اوضا روبرا؟
آمیرزا: نه بابا فعلاً مدرسه ها تعطیله ملت رفتن مسافرت، خبری نیست.
سه ماه بعد:
بمانعلی: سلام اوستا، بابا این بچه ها از بیکاری از بس سازشونو کوک کردند خسته شدن، بازار چطوره؟
آمیرزا: والا کساد جون تو. تو این محرم صفرهیشکی دل و دماغ نداره.
بمانعلی: میگم آمیرزا چطوره بزنیم تو کار نوحه موحه و مداحی پداحی؟ بازارش گرمه تو نمیری، بچه ها هم که هستن، جورش می کنیم.
آمیرزا: زبونتو گاز بیگیر بمان! ما اهلش نیستیم، بقول مش قاسم، ما غیاث آبادیا از این بی ناموسیا نمی کنیم. بذا این یکی دوماهم بگذره مردم دل و دماغشون میاد به جا.
سه ماه بعد:
بمانعلی: سلام عرض شد آمیرزا
آمیرزا: چه سلامی چه علیکی؟ میدونم بچه ها حقوقشون عقب افتاده، ولی فعلاً که دهه فجر و انتخابات وکریسمس و ژانویه ست. مردم پیداشون نیست. از کاروبار خبری نیست. بعدش هم که عیده و همه جا یه ماه تعطیل، بزار ببینیم چی میشه ایشالا.
شش ماه بعد:
مکان: حجره همسایه بنگاه شادمانی تضامنی آمیز نقی خان. دو پیرمرد فرتوت نشسته اند و چپق می کشند، بیشتر حجره های راسته بسته است:
پیرمرد اولی: کبلایی می گم صبح آمیز نقی خانو دیدم سلام و علیک کردیم، خجالت کشیدم، آخه هنوز او پونصد تومنو بش بدهکاریم.
پیرمرد دومی: کدوم آمیز نقی خانو میگی مشتی قلی؟
اولی: بابا همین آمیز نقی خان خودمون دیگه، نق نق الواعظین!
دومی: آئوووووو.. حاواسیت کوجاست مشتی؟ اون آمیز نقی خان که سه چاهار ماه پیش عومرشو داد به شوما خدا بیامورز شود ببم جان!
بمانعلی: آمیرزا کاروبار چطوره؟
آمیز نقی خان: بمانعلی جان فعلا که ساکت و صامته. خبری نیست
بمانعلی: آمیرزا بذار این ماه رمضون تموم شه، ایشالا راه میفته
یک ماه بعد:
بمانعلی: سام علیکم آمیرزا، چطوری؟ اوضا روبرا؟
آمیرزا: نه بابا فعلاً مدرسه ها تعطیله ملت رفتن مسافرت، خبری نیست.
سه ماه بعد:
بمانعلی: سلام اوستا، بابا این بچه ها از بیکاری از بس سازشونو کوک کردند خسته شدن، بازار چطوره؟
آمیرزا: والا کساد جون تو. تو این محرم صفرهیشکی دل و دماغ نداره.
بمانعلی: میگم آمیرزا چطوره بزنیم تو کار نوحه موحه و مداحی پداحی؟ بازارش گرمه تو نمیری، بچه ها هم که هستن، جورش می کنیم.
آمیرزا: زبونتو گاز بیگیر بمان! ما اهلش نیستیم، بقول مش قاسم، ما غیاث آبادیا از این بی ناموسیا نمی کنیم. بذا این یکی دوماهم بگذره مردم دل و دماغشون میاد به جا.
سه ماه بعد:
بمانعلی: سلام عرض شد آمیرزا
آمیرزا: چه سلامی چه علیکی؟ میدونم بچه ها حقوقشون عقب افتاده، ولی فعلاً که دهه فجر و انتخابات وکریسمس و ژانویه ست. مردم پیداشون نیست. از کاروبار خبری نیست. بعدش هم که عیده و همه جا یه ماه تعطیل، بزار ببینیم چی میشه ایشالا.
شش ماه بعد:
مکان: حجره همسایه بنگاه شادمانی تضامنی آمیز نقی خان. دو پیرمرد فرتوت نشسته اند و چپق می کشند، بیشتر حجره های راسته بسته است:
پیرمرد اولی: کبلایی می گم صبح آمیز نقی خانو دیدم سلام و علیک کردیم، خجالت کشیدم، آخه هنوز او پونصد تومنو بش بدهکاریم.
پیرمرد دومی: کدوم آمیز نقی خانو میگی مشتی قلی؟
اولی: بابا همین آمیز نقی خان خودمون دیگه، نق نق الواعظین!
دومی: آئوووووو.. حاواسیت کوجاست مشتی؟ اون آمیز نقی خان که سه چاهار ماه پیش عومرشو داد به شوما خدا بیامورز شود ببم جان!
Thursday, December 22, 2011
« در احوال آن شیخ و در رفتن تلنگ»
در روزگاران قدیم شیخی بود بمانعلی نام، بسیار خوشنام و پرهیزکار و مردم دار و دانشمند. خلق بسیار مرید وی ذکرخیرش زبانزد مردم و شهرت وآوازه ی نیکش نقل محافل. از بد روزگار غدار لاکردار جمعه روزی که مردمی بیشمار نماز جماعت به شیخ اقتدا کرده بودند درست به هنگام سجود زورگاز برشیخ غلبه نمود و تلنگش دررفت. شیخ را از این واقعه شرم وحیایی عظیم درگرفت و آنگونه خجل وشرمنده شد که روی دیدن مردم شهر برایش نماند وبناچار ترک دیار و کاشانه کرد و به دوردستی پناه برد تا خودرا از این بی آبرویی برهاند. بیش از بیست سال در غربتی گزنده اقامت گزید و عمررا به سختی ومرارت گذراند تا آنجا که دلتنگ دیار مالوف شد وپیش خود گفت سال ها از آن بی آبرویی گذشته وگمان دارم که مردم آن واقعه را فراموش کرده اند. خوب است بروم سری به شهر ودیارم بزنم که دلم دارد از دلتنگی می ترکد.
باری شیخ با دلی پرشوق وسری پرشور به راه افتاد و رفت و رفت تا به دروازه ی شهر ودیار زادگاهش رسید که آن همه دلتنگش بود. در دروازه ی ورودی شهر چند جوان را دید که ایستاده و گفت وگو می کنند. پیش خود گفت خوب است از این جوان ها پرس وجویی بکنم تا بدانم اوضاع شهرودیارم چگونه است وآیا کسی به یاد دارد؟
با این اندیشه بود که از یکی از جوان ها پرسید: پسرم چند سال داری؟
جوان گفت: والله درست نمیدونم اما مادرم میگه تو همون سالی به دنیا اومدی که شیخ بمانعلی گوزید!
شیخ همانجا نقش برزمین شد وقالب تهی کرد.
پی نوشت:
وشیخ ما نق نق الواعظین بگفت که داستان شیخ بمانعلی را در روزگار جوانی شینده بودم از بزرگان وامروز این داستان از آن به یاد آوردم که شیخان این روزگار که یک هزارم از فضل و راست کاری و مردم داری شیخ بمانعلی (رحمت الله علیه) را ندارند بر عالمی سیفون همی کشند و ککشان هم همی نگزد که هیچ بلکه برآن افتخار نیز همی کنند. یاد باد آن روزگاران یاد باد که شرم وحیا خریدار داشت.
باری شیخ با دلی پرشوق وسری پرشور به راه افتاد و رفت و رفت تا به دروازه ی شهر ودیار زادگاهش رسید که آن همه دلتنگش بود. در دروازه ی ورودی شهر چند جوان را دید که ایستاده و گفت وگو می کنند. پیش خود گفت خوب است از این جوان ها پرس وجویی بکنم تا بدانم اوضاع شهرودیارم چگونه است وآیا کسی به یاد دارد؟
با این اندیشه بود که از یکی از جوان ها پرسید: پسرم چند سال داری؟
جوان گفت: والله درست نمیدونم اما مادرم میگه تو همون سالی به دنیا اومدی که شیخ بمانعلی گوزید!
شیخ همانجا نقش برزمین شد وقالب تهی کرد.
پی نوشت:
وشیخ ما نق نق الواعظین بگفت که داستان شیخ بمانعلی را در روزگار جوانی شینده بودم از بزرگان وامروز این داستان از آن به یاد آوردم که شیخان این روزگار که یک هزارم از فضل و راست کاری و مردم داری شیخ بمانعلی (رحمت الله علیه) را ندارند بر عالمی سیفون همی کشند و ککشان هم همی نگزد که هیچ بلکه برآن افتخار نیز همی کنند. یاد باد آن روزگاران یاد باد که شرم وحیا خریدار داشت.
Subscribe to:
Posts (Atom)