گرچه می خندم ولی این هق هق است
حرف حق در گوش کر چون نق نق است

Thursday, April 25, 2013

« صد بار اگر توبه شکستی بازآی »

" سُبحه برکف، توبه برلب، دل پر از شوق گناه
معصیت را خنده می آید ز استغفار ما"
روزگاری در آمریکا، همراه با دوستان، چندتا از این فروشگاه های زنجیری خشگ شویی را داشتیم. خوبی این کار دراین بود که با رنگین کمانی از آدم ها چه در میان کارکنان و چه در میان مشتریان، سر و کار داشتیم. قصه ای از دوتا از این آدم هارا با شما قسمت می کنم:
"استیو" مدیر یکی از فروشگاه ها بود که در یکی از محله های خوب شهر قرار داشت. چشم آبی، مو بلوند و خوش قیافه. اگر قدش بلند تر بود می شد مثلاً پل نیومن جوان را مجسم کنید. خوش اخلاق هم بود و روابط عمومی گرمی با مشتریان، مخصوصاً خانم ها داشت. اما یک عیب هم داشت. به قول آمریکایی ها "دستش چسبناک بود" که خودمان می گوئیم "دستش کج بود". در کامپیوتر صندوق دست کاری می کرد و پول کش می رفت تا این که بالاخره مجبور شدیم عذرش را بخواهیم.
از این طرف"یوجین" یکی از مشتریان بسیار خوش اخلاق و خوش تیپ فروشگاه مرکزی بود. چهل پنجاه ساله، خوش تیپ، خوش پوش، میان باریک و قد لند، موهای بلوند و چشمان آبی. همیشه می خندید. مارا به اسم کوچک صدا می زد که این بخصوص در مورد اسم من که تلفظش برای آمریکایی جماعت سخت است، خیلی صمیمانه تر می نمود.
یوجین کشیش بود، اما قلمرو ماموریت او در رستگاری آدم ها کلیسا نبود. او کشیش سفرهای "کروز" بود. سفر با کشتی های تفریحی که معمولاً از یک هفته بیشتر طول می کشد و بیشتر مشتری ها پولدارها و آدم های پابه سن گذاشته هستند که می روند تا ضمن سفر با موسیقی و رقص و ورزش و استراحت و عیش و نوش، استخوانی هم سبک کنند. بیخود نبود که یوجین برای ارشاد قوم غافل سفرهای "کروز" را انتخاب کرده بود، برای این که ایشان از آن دسته واغظان با حالی بود که "آن کار دیگر" را نه درخلوت، بلکه در همان جلوت کشتی انجام می داد. خودش بارها پس از برگشت از این مسافرت ها با سوزی که ظاهراً ناشی از پشیمانی بود، تعریف می کرد که در طول سفر در نوشیدن افراط کرده، خویشتنداری از کف داده و درگیر روابط عاشقانه شده. اما می خواهد توبه کند و به راه خدا بازگردد. و ناگفته نماند که بسیاری از همین لحظات پرشور و پرآب و تابِ توبه را هم حسابی شاد و شنگول بود!!
اما بشنوید که چند ماه که از رفتن استیو گذشت یک روز سرو کله اش پیدا شد و گفت که از گناهان گذشته توبه کرده و شرمساراست و می خواهد جبران کند و به دامن خدا بازگردد تا رستگار شود . گفت که اگر ما اجازه بدهیم حاضر است برای شستن گناهانی که مرتکب شده هفته ای یک روز به فروشگاه بیاید و توالت هارا تمیز کند. از او تشکر کردم و گفتم استیو جان اجرت با خدا لازم به چنین کاری نیست اما بگو چه شد که توبه کردی؟
استیو گفت: نزد یوجین رفتم و اعتراف کردم و او مرا به سوی خدا برگرداند. و معلوم شد که پامنبر یوجین شده است.

Tuesday, February 5, 2013

« روزگار سپری شده مردم سالخورده »

صبح دونفر آمده بودند برای معرفی کارهای کامپیوتری و شبکه و این حرف ها. هردو جوان بودند، در سن و سال پسر بزرگ من، خوش پوش و خوش تیپ با ریش های سه تیغ تراش و ادوکلن و کیف چرمی و باقی قضایا. روی کارتش نوشته بود "فلانی بهمدانی، مهندس کامپیوتر" اما وقتی خواست آدرس شرکت هایی را که طرف قراردادشان است به عنوان تبلیغ کارشان برای من بنویسد دیدیم بین "دابلیو دابلیو" ها هم نقطه یا "دات" می گذارد. گفتم شاید هول است و اشتباه می کند.
 به آن ها توصیح می دهم که ما یک شرکت کوچک هستیم با چند تا کامپیوتر و یک شبکه ی ابتدایی، کارمان اصولاً آنچنان وسعتی ندارد. یک آقای هندی هست که ماهی یکی دومرتبه می آید و خدمات پشتیبانی کامپیوتری مارا انجام می دهد. سال هاست با او کار می کنیم و راضی هستیم. همان "فلانی بهمدانی" می گوید آقا چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است. چرا کارهایتان را به ما که هموطن هستیم نمی دهید؟
می گویم ببین عزیزم "خانه" ی من اصولاً وسعتش بزرگتر از ایران است، به علاوه گفتم که ما از کار ایشان راضی هستیم. می گوید بله هندی ها ارزان می گیرند ولی اگر شما به ما اجازه دهید کار خودرا عرضه کنیم خواهید دید که چقدر کار او اشکال دارد و دارد به شما ضرر می زند و خودتان نمی دانید.
می گویم من که عرض کردم از خدمات او راضی هستیم و سال هاست با او کار می کنیم.
حرف های دیگری هم می زنیم. بسیار بچه های مودبی هستند و حتی می خواهم بگویم طرز حرف زدنشان از ادب بیشتر است و به چاپلوسی و تملق پهلو می زند. اما در عین حال بازاری مسلک و بی عمق است، نخ نما ست. یک ساعتی حرف می زندند و کار را از ارائه خدمات کامپیوتری به عرضه ی خدمات تجاری و فروش لوله ومواد شیمیایی و خلاصه "هرچه شما بخواهید از شیرمرغ تا جان آدمیزاد" نیز می کشانند. یک جوری خالی به نظرم می آیند. مثل این که حرف هایشان را نمی فهمم و به جای این که ادب و تملقشان شادم کند، دلم را می زند.
کاروبار که الحمدالله کساد است، این است که بعد از رفتنشان می نشینم پای اینترنت و موش ماوس را در صحرای بی کران مجازی می دوانم. بیشتر بچه ها "فارگیلیسی: یا به قول خودشان "فینگیلیش" پرحرفی کرده اند. جان می کندم تا بتوانم واژه های فارسی را با حروف انگلیسی بفهمم و تازه بعد ازاین که رمز گشایی می  کنم هم حرف هایشان را نمی فهمم: "یدونه"، "پرچم بالا"، "خفن"، "فشن"، "دروداف"،...به خودم می گویم مثل این که این "فینگیلیش" داره جای فارسی رو می گیره، مثل این که شکاف نسلی داره کار خودشو می کنه.
کامپیوتر را خاموش می کنم و به سراغ قفسه کتاب ها می روم تا چیزی پیدا کنم و بخوانم. می بینم بی اختیار دارم دنبال "روزگار سپری شده ی مردم سالخورده" می گردم. بی اختیار زمزمه می کنم: آهای آهای روزگار بازدوباره سربه سر اوقات تلخم نذاز" و زیر لب میگویم فقط همین مانده که بروم بنشینم ترانه ی "بهار من گذشته شاید" را هم گوش کنم که کلکسیون کامل شود.

Sunday, December 30, 2012

« استهلال و تونل زمان »

از وقتی این برادر بزرگوارمون حاج کامبیز که پونزه سال بیشترشم نی این تونل زمانشو تو زیرزمین خونشون ساخته دلمون واسه پابوسی آقا ابا عبدالله پرمی کشید. خلاصه دیگه طاقت نیاوردیم امروز رفتیم دیدنش. خدا خیرش بده یه ریموت داد دستمون گفت حاجی برو تو دستگاه فی امان الله. هروقتم خواسی برگردتی دکمه زرده رو روی ریموت بزن. چفیه رو انداختیم روگردن یا علی رفتیم تو دسگاه. الله اکبر! دود و بخار بلند شد خفن، سر سه سوت افتادیم وسط صحرای کربلا، اونم کِی؟ دُرُس محرم شصت. وسط معرکه. صحرای محشر بود جون عزیزت. آقا ابا عبدالله مشغول حرب. دست و پامون مث فلان حلٌاجا شروع کرد به لرزیدن. رنگمون پرید و زرد کردیم. رعشه گرفتیم به مولا از هیبت آقا. نفهمیدیم چه جوری خودمونو انداختیم رو پای آقا مث خر اشگ می ریختیم.
آقا به زبان مبارک فرمود از کجا اومدی وسط جنگ یه هو؟ البته به عربی فرمودن منتها ما قبلش این نرم افزار عربی رو داده بودیم حاج کامبیز دانلود کرده بود واسه روز مبادا. عرض کردیم آقا الهی قربونت برم از هزار و چهارصد سال دیگه اومدیم پابوس. نوکرتم به علی ، آقا جون. آقا فرمودن میدونم ولی الان وقت شهادته پاشو برو کنار. عرض کردیم آقا جون امروز تاسوعاست شوما فردا قراره شهید بشی. فرمودن برای من مهم نیست برو به این مرتیکه عبیدالله ملعون بگو.
خلاصه از خدمت آقا اومدیم بیرون رفتیم به خیمه ی عبیدالله بن زیاد ملعون. دوتا از گزمه هاش مارو گرفتن گمونم حرمله و عوج ابن عنق بودن. داد زدیم ای ملعون ما از آینده اومدیم پیغوم داریم واست. این ریخت و سرو وض ما و چفیه و کاپشن آمریکایی مارو که دید گفت بزا ببینم چی میگه.
گفتیم یابو این نازنینی که می خوای شهید کنی میدونی کیه؟ گفت آره همونیه که قوم شوما هزاروچهارصد ساله داره از شهید کردنش حال می کنه حالام نمی خواد به ما درس بدی زرتو بزن زودتر بریم به کارمون برسیم. گفتیم آخه اسکول امروز شوما نمی تونی به نیت پلیدت برسی. گفت چرا؟ گفتیم واسه این که امروز تازه تاسوعاست. فردا قراره شوما گناه کبیره مرتکب شی ای قاتل. گفت نخیر امروز عاشوراست. خلاصه از اون اصرار و از ما انکار. آخرش خرفهمش کردیم که ما خودمون تو هیئت استهلال بودیم رفتیم بالا پشتبون رصد ولی هلال محرمو یه روز دیرتر دیدیم. امروز تازه تاسوعاست، اگرهم بخواین هرغلط زیادی بکنین شمشیراتون رو هوا گیر می کنه.
آقا اینو که گفتیم یهو قاط زد. دیدیم شمر و خولی اومدن جلو گفتن راست میگه انگار ما اومدیم هی بکشیم دیدیم شمشیرامون رو هوا می خشگه!
بعد این ابن زیاد ملعون نه برداشت نه گذاشت گفت آخه شوما چه جور موزقولایی هستین که تونل زمان میسازین و 1400 سال به عقب برمی گردین اما واسه دیدن هلال ماه میرین بالاپشتبون؟ بعدشم گفت حالا امامو تا فردا صبر می کنیم اما ترو همین الان ترتیبتو می دیم. بعد داد زد حرمله و عوج ابن عنق قمه هاشونو کشیدن و هردود کشیدن طرف ما. اومدیم ریموتو از جیبمون دربیاریم دیدیم ای دل غافل نیست که نیست. دِ فرار. پامون گیرکرد به یه سنگ با مخ خوردیم زمین. یهو دیدیم قدرتی خدا برگشتیم اتاق حاج کامبیز. نگو ریموته لای چفیه گیرکرده بود وقت زمین خوردن می افته پائین مام با مخ میفتیم رو دکمه زرده.
اینم از امدادای غیبی بود تو نمیری.

Thursday, November 29, 2012

« همه چی تموم »

صد بار از خودم پرسیده ام آیا شخصیت حرفه ای یک آدم را باید از شخصیت "آدمی" او جدا کرد؟
معمولاً جوابم به این سوال این است که خوب از نظر منطقی بله. باید هرچیزی را درجای خود دید. اما در اتفاقات روزمره زندگی مگر می شود با این خردمندی در مورد آدم ها قضاوت کرد؟ بیشتر وقت ها نه، نمی شود. چند موقعیت را پیش بکشم؟
1 - رحمت آقا "اوستا چلو کبابی" درجه یکی است. کیفیت غذایش حرف ندارد. رستورانش بسیار تمیز و مرتب و سرویس و مشتری مداری اش عالیست. قیمت های منویش هم منصفانه و مناسب است. اما دوستان می گویند مبادا به سراغش بروی. رحمت آقا آدم مزخرف و خطرناکیست. سمپات مجاهدین است. رفتن به رستوران او مساویست با حمایت از تروریست ها!
حالا هی بیا جوش بزن که آقا جان کوبیده ی خوش طعم مرغوب چه ربطی به مریم خانم و مسعود خان دارد؟ ماکه پول بالای ایدئولوژی نمی دهیم که، می خواهیم غذای خوب و سالم بخوریم و سرویس و قیمت خوب بگیریم. اما...
2 - آقا بی زحمت یک دوغ کاله و یک کشگ کاله بدین!
آقای مهندس از شما توقع نداشتم.
چطور مگه چی شده؟
یعنی شما خبر ندارین محصولات کاله مال ناطق نوریه؟ با خریدن محصولات این کارخونه درواقع دارید آقا و آقا زاده هارو پروار می کنید. نکنید آقای مهندس.
ای آقا دوغ و کشگ چه ربطی به سیاست داره آخه؟
3 - آقا بازم گلی به گوشه ی جمال این رضا زاده. بعد از سال ها تونست رکورد واسیلی آلکسیف رو بزنه. سربلندمون کرد.
آخه آدم قحطیه از این حمال حیف نون طرفداری می کنی؟ ندیدی عکس آقارو رو سکو برد بالا؟ خجالتم خوب چیزیه.
4 - خدا بیژن را بیامرزه. به معنای واقعی کلمه "آنتروپرونور" بود. با هوش و ذکاوت و پشتکار تونست از هیچ به جایی برسه که مشتری هاش رئیس جمهورها و چهره های جهانی هالیوود بودند. اما خوب حیف که دوزار همت نداشت که چهاردلار از ثروت بیکرانشو خرج این ایرانی های محتاج کنه. خرج زلزله زده ها. خرج ...
5 - دیشب فیلم "دختر ایرونی" رو دیدم. این شریفی نیا هنرپیشه ی خیلی خوبیه. زیر پوستی بازی می کنه. غرق نقشش می شه. آدم واقعاً لذت می بره.
جدی میگی؟ خجالت نمی کشی از این بی شرف تعریف می کنی؟ واقعاً که! پاک ازت نا امید شدم. این مرتیکه ی بی همه چیز با کمال وقاحت داره فیلم های ده نمکی رو لانسه می کنه اونوقت تو طرفدارشی؟ از تو توقع نداشتم.
6 - تو راه که داشتم میومدم رادیو ترانه ای را پخش می کرد که از صدا ی خواننده و ملودی و موسیقی و و شعر واقعاً لذت بردم اما بعدش وقتی فهمیدم خواننده علیرضا افتخاری بوده، حالم به هم خورد. از کارهای این مرتیکه ی عوضی انقدر بدم میاد که خدا می دونه. دلم می خواد سر به تنش نباشه.
7 - چه وقتی که تو وسترن اسپاگتی های دهه شصت بازی می کرد. چه وقتی که در نقش "هاری کثیف" دخل "بدگای" ها رو می آورد و چه به عنوان کارگردان فیلم "دختر یک میلیون دلاری" از کلینت ایستوود خیلی خوشم میومد ولی از وقتی در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا باراک اوبامارو گذاشته داره از میت رامنی ازگل طرفداری می کنه ازش بدم اومده، از چشمم افتاد مرتیکه ی بی سواد ابله!
8 - در طول دو سه دهه اخیر تاریخ آمریکا شاید هیچ رئیس جمهوری به اندازه ی بیل کلینتون برای آمریکا کارنکرده. چه از نظر سیاست داخلی، اقتصادی، و مردمی و چه از نظر سیاست خارجی و پرهیز از افراط و تفریط و جنگ طلبی، او عملکرد درخشانی را در دوره ی هشت ساله ی ریاست جمهوری خود بجا گذاشت. اما افسوس، افسوس که بند شلوارش شل بود. افسوس که از دیدگاه اخلاقی آدم فاسدی بود.
9 و 10 و 11 ...الی آخر
آیا یک رستوران دار خوب باید حتماً آدم دست و دل بازی هم باشد؟
آیا یک ورزشکار خوب حتماً باید "با معرفت"، داش مشدی، ولخرج، خوش اخلاق هم باشد؟
آیا یک هنرپیشه ی خوب باید حتماً مخالف حکومت هم باشد؟
آیا یک رئیس جمهور خوب باید حتماً به زنش هم وفادار باشد؟
آیا یک قناد خوب باید خوش تیپ هم باشد؟
آیا یک خواننده ی خوب باید بی چیز نواز هم باشد؟
آیا یک آشپز خوب باید یک آدم خوب هم باشد؟
خوب اگر همه ی این ها همه ی آن ها هم بودند، چه بهتر، نور علی نور. اما اگر نبودند چه؟
اگر "آدم خوبی" نبودند ولی هنر پیشه ی خوب، آشپز خوب، ورزشکار خوب، خواننده ی خوب، رئیس جمهور خوب، کارگردان خوب بودند چه؟
تبصره: آدم خوب یعنی آدمی که مثل من فکر می کند.

Monday, November 12, 2012

« ادبیات کوچه بازاری »

پرسیدم از استاد حالِ حاکمان
گفت: چاپیدن و مالیدن و فاکیدن
گفتمش کاحوال ملت را بگو
گفت: خوابیدن و نالیدن و زائیدن
گفتمش آنان که بیدارند چه؟
گفت: فرسودن و جان کندن و کاهیدن
گفتمش احوال روشنفکران چه شد؟
گفت: جاگیدن و ماگیدن و لاگیدن
گفتمش احوال دولت های غول؟
گفت: پائیدن و لاسیدن و لابیدن
گفتم ای وای پس ایران چه شد؟
گفت: پاشیدن و پاشیدن و پاشیدن
کلمه ها و ترکیب های تازه:
مالیدن: در اینجا کنایه از ماست مالی کردن باشد، ماست مالیزاسیون، نوعی رفع و رجوع عارفانه
فاکیدن: در قدیم نوعی عمل قبیح محسوب می شد که امروزه قباحت خودرا تقریباً از دست داده است، آنچه حاکمان با امت می کنند
کاهیدن: از انواع متداول رژیم های لاغری کم هزینه ی امروزی
جاگیدن و ماگیدن و لاگیدن: دویدن و قهوه نوشیدن و بلاگ نوشتن
لاسیدن: صنعت مذاکره را گویند
لابیدن: لابی کردن، گاوبندی

Wednesday, October 31, 2012

« همچو جام »

 
دیدمش،
کجایی بود؟
نمی دانم!
چه دینی داشت؟
نمی دانم!
پس چه می دانی؟
آدم بود!
بردوپا می رفت و سخن می گفت؟
نه - می خندید، دلی لبریز از درد داشت!
(دهم آبان 1391)
پ.ن.: "با دلِ خونین لبِ خندان بیاور همچو جام"

Sunday, October 21, 2012

« فالِت فاله »


1
خیلی سال پیش بود. نمیدانم در یزد یا شیراز. در کوچه ای یک دکان کوچک دیدم زیرِ پله ای. پسر جوانی، شاید بیست ساله، پشت میز کاری نشسته بود و با دقت چوبی را می تراشید. تار می ساخت. به درو دیوار دکان نیز چند تا تار و سه تار از ساخته های دستانش، آویزان بود. به داخل رفتم. سلامی و علیکی. عکس مرد خوش سیمای میان سالی بالای سرش آویزان بود. از او پرسیدم: این عکسِ کیست؟ با احترامی با صفا، تمام فد برخاست و گفت: استاد هوشنگ ابتهاج.

2
حافظ خیلی وقت ها با من است. احترام من به او مثل احترام احساس آلود آن جوان نازنین به "ه.الف. سایه" نازنین تر است. حیران بودم. گفتم یکی از این فال حافظ های دنیای مجازی را بگوگلم. از قضا غزلی آمد که انگار به صورت روحم آبی تازه زد. همانی که بیشتر بندهایش وقت و بی وقت برزبانم جاریست: "هرکه را خوابگه آخر مشتی خاک است، گوچه حاجت که بر افلاک کشی ایوان را"؟ اما از آن حال مبسوط تر، کیفیتی بود که تفسیر و تاویل بی بدیل "فنچ گوگلی" در فالِ من خوانده بود:
شما آدم بی آزاری بوده اید. بار دیگر زندگی بر وفق مراد شما می گردد. شما باید قدرش را بدانید و از آن به خوبی بهره مند شوید. به دنبال مال دنیا و تجملات آن مباش چون خودش به طرف تو می آید و با گذشته تاریک خداحافظی کن و از مردم دوری نجوی"!

3
سمعاً و طاعتاً یا مفسر التفاسیر. چون در گذشته "آدم بی آزاری بوده ام"، از فردا که نه، انشاالله، بی حرف پیش، از شنبه، می خواهم "با گذشته تاریک خداحافظی کنم" و از مردم دوری نجویم و به مردم آزاری بپردازم. مال و جاه دنیارا هم بی خیال، خودش همینجور کانتینر کانتینر به دنبالم می آید. شما هم اگر خواستید زنبیل در صف بگذارید.
دست آخر هم پیشنهاد می کنم اگر شما هم مثل من "مضطرب حال" و "سرگردان" (1) هستید، یک تفالی با گوگل بکنید. مجرب است. کیفتان کوک!

(1) - ای که بر مَه کِشی، از عَنبرِ سارا، چُوگان مضطرب‌حال مگردان، منِ سرگردان را