گرچه می خندم ولی این هق هق است
حرف حق در گوش کر چون نق نق است

Wednesday, December 28, 2011

« مست قدح نازَده »

دیشب خواب بدی دیدم و سراسیمه از خواب پریدم. ساعت 3 بامداد بود. چراغ را روشن کردم و کتاب گزیده ی غزلیات شمس را باز کردم و خواندم:
گفتم که عهد بستم، وز عهد بد برستم
گفتا چگونه بندی؟ چیزی که من شکستم
باری چو شهد  و شیرم، هم دامنش بگیرم
اما چگونه گیرم چون من شکسته دستم؟
خود دامنش نگیرد، الاٌ شکسته دستی
اکنون بلند گردم، کز جور کرد پَستم
آمد خیال مستش، مستانه حمله آورد
چندان بهانه کردن، از دست او نَرَستم
حلقه زدم به دربر، آواز داد دلبر:
گفتا که نیست اینجا، یعنی بدان که هستم
گفتم که بنده آمد، گفت این دمِ تو دام است
من کی شکار دامم، من کی اسیرشستم؟
گفتم اگر بسوزی جانِ مرا، سزایم
ای بت مرا بسوزان زیرا که بت پرستم
من خشک از آن شدستم، تا خوش مرا بسوزی
چون تو مرا بسوزی، از سوختن برستم
هرجا روی بیایم، هرجا روم بیایی
در مرگ و زندگانی، با تو خوشم، خوشستم
ای آبِ زندگانی! با تو کجاست مردن؟
در سایه تو بالله جستم زمرگ جستم



Tuesday, December 27, 2011

« مکالمات حجروی »

مکان: حجره ای که تابلوی سردر آن خوانده می شود: "بنگاه تضامنی شادمانی آمیز نقی خان نق نق الواعظین". آمیز نقی روی تختی نشسته و به مخده تکیه داده. بالای سرش یک تار و یک کمونچه از دیوار آویزان است و چند تا شاهنامه و دیوان حافظ و دیوان های سایه و سهراب و فروغ و سعدی و ... روی تاقچه درهم و برهم است.
بمانعلی: آمیرزا کاروبار چطوره؟
آمیز نقی خان: بمانعلی جان فعلا که ساکت و صامته. خبری نیست
بمانعلی: آمیرزا بذار این ماه رمضون تموم شه، ایشالا راه میفته
یک ماه بعد:
بمانعلی: سام علیکم آمیرزا، چطوری؟ اوضا روبرا؟
آمیرزا: نه بابا فعلاً مدرسه ها تعطیله ملت رفتن مسافرت، خبری نیست.
سه ماه بعد:
بمانعلی: سلام اوستا، بابا این بچه ها از بیکاری از بس سازشونو کوک کردند خسته شدن، بازار چطوره؟
آمیرزا: والا کساد جون تو. تو این محرم صفرهیشکی دل و دماغ نداره.
بمانعلی: میگم آمیرزا چطوره بزنیم تو کار نوحه موحه و مداحی پداحی؟ بازارش گرمه تو نمیری، بچه ها هم که هستن، جورش می کنیم.
آمیرزا: زبونتو گاز بیگیر بمان! ما اهلش نیستیم، بقول مش قاسم، ما غیاث آبادیا از این بی ناموسیا نمی کنیم. بذا این یکی دوماهم بگذره مردم دل و دماغشون میاد به جا.
سه ماه بعد:
بمانعلی: سلام عرض شد آمیرزا
آمیرزا: چه سلامی چه علیکی؟ میدونم بچه ها حقوقشون عقب افتاده، ولی فعلاً که دهه فجر و انتخابات وکریسمس و ژانویه ست. مردم پیداشون نیست. از کاروبار خبری نیست. بعدش هم که عیده و همه جا یه ماه تعطیل، بزار ببینیم چی میشه ایشالا.
شش ماه بعد:
مکان: حجره همسایه بنگاه شادمانی تضامنی آمیز نقی خان. دو پیرمرد فرتوت نشسته اند و چپق می کشند، بیشتر حجره های راسته بسته است:
پیرمرد اولی: کبلایی می گم صبح آمیز نقی خانو دیدم سلام و علیک کردیم، خجالت کشیدم، آخه هنوز او پونصد تومنو بش بدهکاریم.
پیرمرد دومی: کدوم آمیز نقی خانو میگی مشتی قلی؟
اولی: بابا همین آمیز نقی خان خودمون دیگه، نق نق الواعظین!
دومی: آئوووووو.. حاواسیت کوجاست مشتی؟ اون آمیز نقی خان که سه چاهار ماه پیش عومرشو داد به شوما خدا بیامورز شود ببم جان!

Sunday, December 25, 2011

« خیر باشه »

یه پنج شیش هزار نفری می شدیم. هی تو صف این پا اون پا می کردیم تا نوبتمون بشه. یهو دیدم یک فرشته ی خوشگلی - که بعداً فهمیدم جبرائیل بود - از دور داره با دست به من اشاره می کنه. با کله رفتم جلو، با دست زد پشتم گفت: شانست گفته، کفشاتو بکن برو تو. با کله وارد بارگاه کبریا شدم. حضرت حق داشت قدم می زد تا منو دید به لفظ مبارک فرود: آمیزنقی خان پدر سوخته تو اینجا چه غلطی می کنی؟
یعنی ذات مبارک با یه لحنی اینو فرمود که آدم، استغفرالله، یاد ناصرالدین شاه و اعتمادالسلطنه می افتاد.
آقا مارو میگی؟ دلم هُری ریخت پائین، همچی خوش خوشانم شد و قند تو دلم آب شد که ناغافلی زانوهام لرزید و خوردم زمین و ... از خواب پریدم.
حالا هی زور بزن بلکه دوباره این خواب لامصب به این پدر سوخته ی خدا رحم کنه شاید دوباره به بارگاه مشرف بشم. بیست صفحه حرف از بر کرده بودم تا بعد نود و بوقی با حضرت باریتعالی دو کلوم اختلاط کنم.
اما راستش از اونشب همچی خرکیف موندم مبسوط که بیا و ببین.

Friday, December 23, 2011

« رویاهای عوضی »

 1 – شما شاید یادتون نیاد اونوقتا توی فیلم های سینمایی سیاه و سفیدی که تلویزیون نشون می داد خدای صحنه های سکسی اونجاش بود که دختره لباس هاشو توی یک اتاق دیگه پوشیده بود فقط یک زیپ دراز که پشت لباسش بود دستش نرسیده بود ببنده. بعد میومد توی اتاق جلوی دوربین روبروی آینه ی میز آرایش و پشت به دوربین می ایستاد و با عشوه به آرتیسته (که معمولاً هم در حال سیگار کشیدن بود) می گفت زیپشو ببنده.
2 – شما شاید یادتون نیاد اونوقتا توی فیلمهای هالیوودی و بالیوودی، دختره و آرتیسته که تازه عروسی کرده بودند یا به قول هندیا "شادی کرتاهه"، صبح که آرتیسته می خواست از خونه بزنه بیرون، دختره رو که دم در ماچ می کرد، اِندِ قلمبه شدن عشق و عاشقی این بود که دختره گره کراوات آرتیسته رو میزون می کرد و کیف جیمزباندیشو میداد دستش.
3 – شایدم یادتون باشه اونوقتا توی این سریال های تلویزیونی از قبیل لوسیل بال و افسونگر و دختر شاه پریان و پیتون پلیس و جولیا، رسم خانواده های خوشبخت اینجوری بود که دوروبر هشت صبح آرتیسته با کت شلوار و کراوات و ژیگول پیگول میومد تو آشپزخونه یه ماچ از زنش می گرفت و روزنامه رو برمی داشت می نشست سر میز صبحانه، دختره براش قهوه و آب پرتقال با نون تُست می آورد.
4 – شاید بعضی هاتون یادتون مونده باشه اونوقتا فیلم فارسی که می رفتیم آرتیسته با دختره سوار یه ماشین بودند که چهار پنش تا لات و لوت سوت بلبلی می زدند، آرتیسته می زد روترمز می پرید یقه شونو می گرفت تک نفره چهارتاشونو به هم می پیچوند. فقط یه ذره از دماغش خون میومد که دختره با دستای لطیفش اون خونو پاک می کرد و انگشتشو می ذاشت رولبش.
...مام که ساده و رمانتیک و خیال پروز و گاگول ......
تو همین عوالم غرق بودیم که همون اوایل انقلاب زن گرفتیم،
1 – یادتون میاد که؟ صُب کله ی سحر تو گرگ و میش عیال پشتشو به آرتیسته می کرد میگفت ببین پشت مقنعه ام صافه؟
2 – یادتون نرفته که؟ عیال باس مطمئن می شد که دکمه ی بالای یقه آرتیسته بسته است چون ممکن بود تست سیاسی ایدئولوژیک داشته باشیم.
3 – تازه شبه هم که یادتونه؟ آرتیسته و عیالش که می خواستن برن تعاونی با دفترچه بسیج سیگار و پیاز و روغن بگیرن بچه بسیچیا به آرتیسته گیر می دادن که برادر با این خواهر چه نسبتی داری؟ آرتیسته هم اگه اعتراض می کرد می ریختن حالشو جا می آوردند.
خب روزگاره دیگه، هی می شینن می گن زندگی مث فیلمه، حرضت عباسی چرت می گن
 

Thursday, December 22, 2011

« در احوال آن شیخ و در رفتن تلنگ»

در روزگاران قدیم شیخی بود بمانعلی نام، بسیار خوشنام و پرهیزکار و مردم دار و دانشمند. خلق بسیار مرید وی ذکرخیرش زبانزد مردم و شهرت وآوازه ی نیکش نقل محافل. از بد روزگار غدار لاکردار جمعه روزی که مردمی بیشمار نماز جماعت به شیخ اقتدا کرده بودند درست به هنگام سجود زورگاز برشیخ غلبه نمود و تلنگش دررفت. شیخ را از این واقعه شرم وحیایی عظیم درگرفت و آنگونه خجل وشرمنده شد که روی دیدن مردم شهر برایش نماند وبناچار ترک دیار و کاشانه کرد و به دوردستی پناه برد تا خودرا از این بی آبرویی برهاند. بیش از بیست سال در غربتی گزنده اقامت گزید و عمررا به سختی ومرارت گذراند تا آنجا که دلتنگ دیار مالوف شد وپیش خود گفت سال ها از آن بی آبرویی گذشته وگمان دارم که مردم آن واقعه را فراموش کرده اند. خوب است بروم سری به شهر ودیارم بزنم که دلم دارد از دلتنگی می ترکد.
باری شیخ با دلی پرشوق وسری پرشور به راه افتاد و رفت و رفت تا به دروازه ی شهر ودیار زادگاهش رسید که آن همه دلتنگش بود. در دروازه ی ورودی شهر چند جوان را دید که ایستاده و گفت وگو می کنند. پیش خود گفت خوب است از این جوان ها پرس وجویی بکنم تا بدانم اوضاع شهرودیارم چگونه است وآیا کسی به یاد دارد؟
با این اندیشه بود که از یکی از جوان ها پرسید: پسرم چند سال داری؟
جوان گفت: والله درست نمیدونم اما مادرم میگه تو همون سالی به دنیا اومدی که شیخ بمانعلی گوزید!
شیخ همانجا نقش برزمین شد وقالب تهی کرد.
پی نوشت:
وشیخ ما نق نق الواعظین بگفت که داستان شیخ بمانعلی را در روزگار جوانی شینده بودم از بزرگان وامروز این داستان از آن به یاد آوردم که شیخان این روزگار که یک هزارم از فضل و راست کاری و مردم داری شیخ بمانعلی (رحمت الله علیه) را ندارند بر عالمی سیفون همی کشند و ککشان هم همی نگزد که هیچ بلکه برآن افتخار نیز همی کنند. یاد باد آن روزگاران یاد باد که شرم وحیا خریدار داشت.

Tuesday, December 20, 2011

« زندگی مخفف »

دریک سخنرانی در مورد آینده بازارهای سرمایه گزاری شرکت کرده بودم. سخنران داشت می گفت: روند اِف دی اِی در کشورهای اس اس اِی در سال های اخیر مثبت بوده و این در حالیست که علیرغم رکود جاری کشورهای جی سی سی هم از نظر جی دی پی و هم از نظر جی اِن پی رشد داشته اند و باوجود کمک های بیدریغ آی اِم اِف به ای یو و یو اِم اِی و اخطارهای مکرر یو ان این کشورها به همراه یو اس اِی رشدشان منفی بوده. دیدم سرم بدجور دارد سوت می کشد. از جلسه آمدم بیرون و به دفتر رفتم و دیدم یک پوشه روی میزم هست که رویش نوشته شده: اِف وای آی، آن را باز کردم دیدم شرکت او آی ای سی خبرداده با ای پی سی ها دیگر کار نمی کند و ال سی های پی ای تی و اچ پی ای هم منقضی شده، ضمناً آقای وی جی، سی ای اوی شرکت بی آی بی اف زد کو یک دی او برای پی سی های موجود در دی پی اِی فرستاده! از بچه ها پرسیدم این وی جی همون مامورترخیص شرکت فروشنده ی ماست؟ گفتند نه بابا اِم بی اِ از یو سی اِل ای داره و پی اچ دی از یو سی بی. گفتم بسه دیگه فعلاً که بد جور جوش آوردم باید برم دابلیو سی!
خونه که رسیدم اومدم تلویزیونو روشن کنم ببینم چه خبره، هی پیغام داد پس ورد بزن، هرچی پس ورد بلد بودم زدم، گفت غلطه آخرشم قفل کرد پیغام داد یو اس بی اوت آف مموری کانتکت ادمین. کارد میزدی خونم در نمی اومد، اومدم نشستم پای چت با دخترم بهش گفتم انگار داره تاریخ مصرف پدرت تموم میشه، سرم ترکید از این همه سوپ الفبا! دیدم جواب داد: اِل او اِل اکس او اکس او دی دونقطه!

Monday, December 19, 2011

« شتر شایسته »


به ما می گوئید "شتر دوان"؟ (1) حالا که اینطوریست، ما هم کاری می کنیم تا از این حرفتان پشیمان شوید. مسابقه ملکه زیبایی شتر برگزار می کنیم تا شتر پزشکان و شتر شناسان و انواع و اقسام متخصص های شما برای شرکت در آن از سروکول هم بالا روند و برای عکس گرفتن با شترهای زیبای ما از آن سر دنیا به بیابان بیایند.
بله درست است، در ابوظبی هرساله مسابقه شتر شایسته برگزار می شود و در طول این مسابقه در رده های مختلف: دوشیزه شترها، سپید شترها، جوان شترها و غیره برمبنای منحنی های کوهان، کشیدگی و بلندی ساق ها، قلوه ای بودن لب و لوچه، درخشان بودن و سلامتی و شادابی پوست، قد وبالا، بلندی مژگان، سپیدی دندان ها، بزرگی سر، سلامت سم و شکاف های آن، و عوامل دیگر از همین دست، زیبا ترین شترها انتخاب می شوند و جایزه های نقدی و اتومبیل های بسیار به صاحبان آن ها داده می شود. ارزش این جایزه ها تا نه میلیون دلار هم می رسد. هزاران شتر از کشورهای مختلف: عمان و یمن و عربستان سعودی و کویت و امارات راه های طولانی را برای شرکت در این مسابقه می پیمایند و مهم تر از جایزه های نقدی تفاخر و رقابتی است که بین صاحبان این شترها وجود دارد.
مسابقه امسال در بیابانی نزدیک ابوظبی شروع شده است و امروز در روزنامه خواندم که در رده ماده شترهای قهوه ای تیره یک ساله جایزه اول (نیسان پاترول) و دوم (فورد اس یو وی) و سوم (ده هزار دلار نقد) به سه شتر (البته همه این شترها اسم و رسم دارند و لابد شتر خالی خواندن آن ها بی احترامی به شمار می رود) که هرسه متعلق به یک نفر هستند، تعلق گرفته است.
اگر حال و روزگارم اجازه دهد حتماً برای بازدید از این دلبران با عشوه های شتری شان خواهم رفت و عکس های زیادی خواهم گرفت.
پ.ن.:
1- آمریکایی ها وقتی می خواهند یک خاورمیانه ای را تحقیر کنند اورا "شتر دوان" یا "شتر سوار" (کمل جاگر یا کمل جاکی) می نامند.
2- عکس را از سایت بی بی سی برداشتم