گرچه می خندم ولی این هق هق است
حرف حق در گوش کر چون نق نق است

Saturday, February 6, 2021

ملتی از ملس کتک خوران

از آنجاکه در روزهای چهل و دومین سالگرد پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی به سر می بریم نقبی به بیانات آمیزنقی خان و تحلیل های دقیق ایشان از فرمایشات آیت الله حائری شیرازی در پانزده سال پیش برای افزودن اندکی نشاط را لازم دیدیم 

حائري شيرازي، در ارتباط با شرايط فعلي کشور نيز دنيا را به دو قطب "طبيعت" و "فطرت" تقسيم کرد که در روي طبيعت آن، آمريکا و غرب و در قطب فطرت آن حکومت جمهوري اسلامي قرار دارد.

وي سپس در تحليل آينده نظام گفت: "اين انقلاب هر چه بيشتر کتک بخورد و هرچه بيشتر تحريم شود، به دستاوردهاي بيشتري دست پيدا خواهد کرد". امام جمعه شيراز دليل دوام بيست و هفت ساله جمهوري اسلامي را نيز با اين تحليل که"اصلاً اين انقلاب خوش کتک و خوش تحريم است"، شعله ور ماندن آتش مصيبت برشمرد و گفت: "آتش مصيبت بوي عطر انسان را افزايش مي دهد".

درخیابان:
- حاج آقا عجب ادوکلن خوشبویی زدی، آرامیس جدیده؟
- نه بابا آرامیس کدومه، دیشب دیوارآوارشد سرزن وبچه ام، بوی عطر آتش مصیبته!
درمجلس:
- ازانجاییکه دست آوردهای حوزه اخیراً کم شده بود، دیروز نمایندگان با اکثریت آرا طرحی را تصویب کردند تا اساتید حوزه را مورد حمله قرارداده وکتک بزنند تا دست آوردهایشان بیشترشود.
درمترو: 
- حاج اصغراین یارو روبروئیه عجب گردن کلفت بزن بهادریه، می گم چارتا فحش چارواداری بش بیم بلکه به حول وقوه الهی یه کتک مفصلی ماروبزنه، چن وقته کتک مَشت نخوردیم جلو زن وبچه شرمنده ایم به مولا.
درتظاهرات نیروهای ارزشی:
- کتک خوری شعارماست - شکست افتخارماست.
درسخنرانی یک فیلسوف:
- "طبیعت" به نفت "فطرت" نیازدارد وبه عترت وعصمت وعفتِ "فطرت" به شدت حسرت می خورد، لاکن این شدتِ حسرت، علتِ کثرتِ عزت ِملتِ "فطرت" وهمتِ امت وقلتِ کمیت ِنهضت وکثرتِ خفت وذلتِ "طبیعت" خواهد شد!
درمصاحبه فرمانده ناجا:
- به حول وقوه الهی وبه منظورایجاد برنامه های خوش گذرانی برای دانشجویان عزیز، صبح امروز برادران جان برکف ناجا وسربازان گمنام آقا دانشجویان معترض را به کتک مفصل وبسیارخوشی مهمان کردند.
دراخبار:
- به مناسبت تحریم ده ساله استکبار و شکست ظفرنمون سربازان گمنام آقا درعملیات "کتک الملس" یک هفته تعطیل عمومی اعلام شد.
Like
Comment

Saturday, January 2, 2021

دلتنگی برای خانه

 دکتر نافعی می گفت چند روز پیش که گذارم به استارباکس واقع در کتابفروشی ایندیگو افتاده بود دیدم آمیز نقی خان و بمانعلی مثل رسم یکشنبه‌های قدیم دور سر یک میز نشسته و ضمن نوشیدن فنجانی قهوه گپ میزنند. خوشحال شدم و به آن ها پیوستم. بمانعلی داشت می‌گفت آمیرزا هیچ از وطن یاد نمی‌کنی! دلت واسه خاک پاک ایران تنگ نشده؟ چی شد اون همه داستان‌ها و دلتنگی‌های نوستالژیک؟ کجا رفت زمزمه باز هوای وطنم آرزوست؟

آمیرزا که آشکارا دلخور شده بود ته فنجونو با دوجرعه پی در پی سرکشید وگفت این حرفا چیه می‌زنی بچه جان؟! ایران آب و خاکش قشنگه؟ قبول، از جنوب تا شمال و از شرق تا غرب هزارتا چشم انداز زیبا داره؟ درست. ولی آب و خاک قشنگ و خوشگل جاهای دیگه دنیا هم زیاده از جمله همین‌‌جا تو کانادا، یا کمی پائین تر آمریکا، یا آفریقا یا چین یا اروپا یا هندوستان یا روسیه یا خاوردور.
چیزی که کوه‌های ایران رو واسه من نوستالژیک می‌کنه همت فردوسیه که دماوند و سهند و سبلان و تفتان سرشونو گذاشتن رو شونه ش. چیزی که بوستان های شیراز و دشت مغان و خوزستان و سیستان رو بی همتا می‌کنه نسیم نفس سعدیه که عطرش آدمو مست می‌کنه، چیزی که آسمون دشت‌های ایران رو چشم نواز می‌کنه جامی از خمخانه جهان‌مست حافظه، چیزی که موسیقی ایران رو دل‌نواز می‌کنه آتیش نهفته در نی مولویه، چیزی که کوچه باغ‌های ایران رو مست می‌کنه ترانه‌های شراب خیامه. یعنی یک کلوم بهت بگم: فرهنگ! (1)
بمانعلی که به تته پته افتاده بود گفت مرشد حالا ما یه شکری خوردیم شما ببخش. آمیرزا خندید و درحالی که لپ بمانعلی رو ماچ می‌کرد گفت میدونی بمان کاش که بچه‌های ما، یعنی نسل‌های بعدی غربت از این وطن فرهنگی دور نیفتند وگرنه آب و خاک همه جای زمین نازنینه.
(1) آفتابت، که فروغ رخ زرتشت در آن گل کرده‌ست
آسمانت، که ز خم‌خانه حافظ قدحی آورده‌ست
کوهسارت، که برآن همت فردوسی پر گسترده‌ست
بوستانت، کز نسیم نفس سعدی جان پرورده‌ست
هم‌زبانان منند....
(فریدون مشیری)
Like
Comment

Sunday, October 7, 2018

«یکی پرسید از آن شوریده ایام
که تو چه دوست داری؟ گفت دشنام!
که هرچیزی که دیگر می دهندم
به جز دشنام، منت می نهندم»
به نظرمن دشنام یک نوع خشونت است، خشونت کلامی! البته بعضی وقت ها ممکن است کاربرد مثبتی داشته باشد، مثلاً وقتی که به جای خشونت فیزیکی به کار می رود و از بروز آن جلوگیری می کند. یعنی مثلاً دعوا به جای کتک کاری و لت و کوب و کشت و کشتار با بده بستان دشنام فروکش می کند. یا مثلاً وقتی که زورت به قلدری نمی رسد که مشتی حواله دماغش کنی، با دادن چند دشنام چارواداری دلت کمی خ...نک می شود.
اما از این ها گذشته تقریباً در بیشتر موارد دشنام دادن آلودن دهان و کلام به زشتی و پلیدی است و کسی که دشنام را بی جا تکرار می کند «بد دهن» و «بی ادب» می نامند که تحت هیچ شرایطی صفت نیکویی نیست. دشنام های جنسی سه کاف دار یک رذالت نهفته دیگر هم دارد که معمولاً به سوی مادر و خواهر و زن (همسر) حریف حواله می شوند که اصولاً در داستان نقشی ندارند و بی تقصیرند. مثلاً در بزن بزن های فیس بوکی طرفداران رای دادن و رای ندادن یکی آمده بود هرچی کاف درچنته داشت به خواهر و مادر آن ها که رای نمی دهند حواله کرده بود (یا برعکس). گیرم تو با من که رای نمیدهم (یا میدهم) مشکل داری به خواهر و مادرم چه ربطی دارد؟ شاید آن ها اصلاً هم رای تو باشند؟!
بعضی ها هم ممکن است بگویند بزرگانی چون سعدی و مولوی و ایرج میرزا هم به وقتش اهل به کار بردن واژه های رکیک آنچنانی بوده اند! بله درست است اما به قول خودشان «هرسخن جایی و هرنکته مقامی دارد». تازه اگر همان بزرگان هم به نظر من می آمدند و به جای استعمال واژگان سه کاف دار جایگزین های ابتکاری خودشان را به کار می بردند (که استادان بی بدیل چنین کاری اند)، شاید حرفشان اثر بیشتری داشت. در این زمینه مثال هایی هم می توان زد، مثلاً ایرج پزشکزاد نازنین اگر به جای «عضو شریف دوستعلی» همان کاف معروف را به کار می برد آیا این همه لطف کلام از میان نمی رفت؟ تازه این را هم در نظر داشته باشید که ادبیات ما پراست از واژه های جایگزین دشنام با شدت و خشونت کم تر ولی با همان عمق و معنا. مثلاً به یاد بیاورید واژه های پفیوز، پاانداز، قرمساق، دیوث و جاکش را به جای واژه رکیک کاف دار مربوطه!
متاسفانه استعمال مکرر و در بسیاری از موارد بی جای دشنام و واژگان رکیک یک عیب بزرگ دیگر هم دارد که آن را عادی کرده و زشتی آن را ناشنیده می گذارد. مثلاً توجه کنید به کثرت تکرار بی جای (F*ck) در انگلیسی و حتی فارسی! اما شاید بتوان گفت که هنوز هم کاربرد این واژگان به شکل رسمی و در مجالس از طرف آدم های اسم و رسم دار بی ادبی و ساختارشکنی به شمار می آید و هنگامی که افرادی هم چون احمدی نژاد و ترامپ انواعی از این کلمات را به کار می برند به درستی به «لمپنیسم» و «شعبان بی مخیسم» متهم می شوند.


Thursday, October 4, 2018

آموزگار منزلت انسانی

اگر هدف یک حکومت این باشد که بدست نظام آموزش عالی نسلی از پاسداران جوان وضع موجود را تربیت کند، انگار کلنگ برداشته و گور خودرا می کند!
براى مقابله با چالش در جامعه ای که «پایدار» ترین پدیده آن چیزی جز «تغییر» نیست شاید بزرگ ترین رسالت نظام آموزشی افروختن آتشی در دل های جوان برای نگرش انتقادی به وضعیت موجود باشد. در مراسم فارغ التحصیلی ما در دانشگاه تگزاس شمالی بانویى سالخورده، پیکرتراش و نمایشنامه نویس و فیلسوف، این رسالت را با عنوان زیبای «یک رنگین کمان بساز» به تصویرکشید.
س...ى سال پيش، در آن دوازدهمين روز مهر ١٣٦٧، كه دلِ بزرگ دکتر محمد بصیریان از تپیدن ایستاد، چند نسل از دانشجویان دانشگاه تهران یکی از آموزگارانِ شور يادگيرى را از دست دادند.
گرچه عنوان رسمی پست او در دانشکده «استاد زبان انگلیسی تخصصی» بود اما احتمالا همه شاگردان او بامن موافق خواهند بود که آن چه او درس می داد در واقع چگونه یاد گرفتن بود. تلاش دائمی او این بود که آتشی از شور یادگرفتن و نگاهی انتقادی به وضعیت حاکم را در دل ها بیفروزد. با دانشجویان و بوروکرات ها و آن ها که راه امن پاسداری از قدرت غالب را انتخاب کرده بودند دائم در میفتاد. سال ها بعد، پس از انقلاب و در روزهای جنگ با عراق شاهد بودم که چگونه بر سر پاسداران جوانی که شب ها راه را بر خودروها در خیابان های تهران می بستند فریاد می کشید که: دشمن شما آن ها هستند که شبانه روز شهرها را بمباران می کنند و مردم را می کشند، نه زن و بچه و خانواده هایی که در خیابان ها مزاحمشان می شوید!
او شاگردانش را به جايگاهى بلند برد و نگاه به زندگی از بالارا به آن ها یاد داد. نگاه به جنگل به جای برگ، نگاهی انتقاد آمیز به وضعیت حاکم و شوری براى آموختن. بر خلاف ظاهر گاهی خشنی که در برخورد با سازش ها و بی تفاوتی ها داشت در سینه دلی مهربان داشت که آزرده از پایمال شدن شان انسانی بود. به تعبیر زیبای مولانا او «خشم شکل و صلح جان» بود. اگر کسانی از شاگردان او در دانشگاه تهران در سال های ابتدایی دهه پنجاه این نوشته را می خوانند احتمالا با من هم رای خواهند بود که منصفانه خواهد بود محمد بصیریان را سرباز گمنام منزلت انسانی بنامیم.


Monday, August 27, 2018

درِ میخانه ببستند خدایا دیدی؟ که در خانه تزویر و ریا بگشودند!

انجمن شاعران خدابیامرز در آخرین جلسه خود به ریاست شیخ الشعرا سعدی به اتفاق آرا به آمیزنقی خان نق نق الواعظین وکالت بلاعزل قابل واگذاری به غیر اعطا نمود تا نسبت به روزرسانی اشعار کلیه اعضا انجمن اقدامات لازم را انجام داده و پس از به روزرسانی اشعار یادشده را در سایت وزین  فلانی فلان فلان شده منتشر کند. آمیرنقی خان نامبرده نیز فی البداهه با به روز رسانی بیت عنوان این یادداشت از شمس الدین محمد جان آغاز نموده و در ادامه شعر معروف شازده ایرج میرزا را نیز به شرح زیر "آپدیت" فرمود:
گویند مرا چوزاد مادر
  پستان گازگرفتن آموخت
قنداب بداد جای شیرم
شیره سرخلق مالیدن آموخت
دستم بگرفت و پشت پا زد
تا شیوه کج راه رفتن آموخت
پوشک چوببست در برمن
بر ریش جهان شاشیدن آموخت
یک حرف و دوحرف برزبانم
آداب دروغ گفتن آموخت
چون هستی من زهستی اوست
میکَنم از کله همه پوست

Friday, August 24, 2018

سیاره آبی

من شهروند زمین ام
سرخوشی بازی در کوچه های تنگ و بن بست جنوب تهران
لذت آب تنی در رودخانه سرد درکه
موج سرخ شقایق ها و موج طلایی گندمزارهای دشت لار
غرور سرفروبرده درمه صخره های سوادکوه
سکر زخمه های باد بر تن برگ صنوبرها و سپیدارهای کلرادو
شکوه طلوع دشت های زمردین ماسایی مارا
افسون سرخ صخره های راکی
مستی رقص منحنی تن شن های روان صحرای ربع الخالی
صدای بال مرغان دریایی برفراز موج های خروشان خلیج فارس
وول زندگی در کوچه پس کوچه های پکن و احمدآباد
را ...دیده ام، شنیده ام، حس کرده ام، چشیده ام، بوئیده ام
زمین را، این سیاره آبی را، دوست دارم.

Friday, August 10, 2018

سبزِامید

باید درو کرد باید که کوبید
باید دوباره از ریشه روئید

Thursday, August 9, 2018

پروانه و آتش

آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع
آتش آن است که در خرمن پروانه زدند

Wednesday, August 8, 2018

پرواز

ندانم نوحه قمری به طرف جویباران چیست
مگراونیزهم همچون من غمی دارد شبانروزی


بال و پر زخمی

همیشه به جای رسیدن، هدفش رفتن بود، حال با بال و پر زخمی چه کند؟

Monday, August 6, 2018

زنهاراز این بیابان
این راه بی نهایت

چشم اندازهایی از تنهایی

 
نمای پشت پنجره دلگیراست یا به قول بچه های امروز ویوی لاکچری ندارم! بیابان و عبور اتوموبیل ها در غبار بزرگراهی نسبتاً دور و هیکل هیولای یک جرثقیل ساختمانی در پیش رو. جرثقیلی که چند ساعت به تناوب در روز کار می کند و درمیانِ آن جابه جا کردن ها و چرخیدن های مدام، همان طور بی حرکت می ایستد. در اندیشه بودم که اپراتور جرثقیل باید آدم تنهایی باشد. سخت است که هر روز از آن نردبان باریک و دراز بالا بروی و چندین ساعت در یک قفس آهنی معلق در آسمان تنهای تنها بنشینی. حتی اگر قضای حاجت هم یقه ات را بگیرد تا به مقصد برسی نیم ساعتی طول می کشد! برگشتنش که جای خود! کنجکاو شدم و دوربین چشمی را برداشتم و داخل اتاقک کنترل را رصد کردم. برخلاف تصورم که منتظر دیدن یک مرد میان سال بودم، یک جوان بیست و چند ساله بود. تنهایی او بیشتر درگیرم کرد. یادم افتاد که وقتی هم سن او بودم آنقدر دوروبرم شلوغ بود که گاهی دلم میخواست یک ساعت تنها باشم اما آن همه دوست و یار و خانواده و فامیل مگر میگذاشت؟ گرچه امروز بچه ها در جمع هم که هستند سرشان در موبایل ها و تبلت هایی فرورفته که قراراست وسیله ای باشند برای ارتباط و رفع تنهایی.   

Friday, August 3, 2018

خاکستری

خاکستری (1)بدجوری گیر کرده بود. مثل این بود که برق گرفته بودش. گوش های راستش، دندون های برفی تیزش، قد بلندش، چشم های گرگرفته اش، پوست مخملی سفیدش مسحورش کرده بود. فراموش کرده بود برای شکاررفته. دلش تاپ تاپ میزد.
باورش نمی شد گلوش پیش یه سگ گیر کرده!
نمی دونست باید چیکارکنه. به رفقای گله اش نمی تونست چیزی بگه. خفٌت ازاین بالاتر: یه گرگ عاشق یه سگ شده، چنان بهش می خندیدند که زوزه هاشون شغال هارو هم می خندوند!
پیش خودگفت باید تصاحبش کنم.
دل به دریا زد ورفت. روبروی سگ سپید برفی ایستاد، راست تو چشمش زل زد و گفت: بیا بریم!
سگه بهش گفت: راستش من هم ازدور یه نظری بهت داشتم، ولی ازشب گردی و وحشیگری خوشم نمیاد. اگه منو می خواهی باید بیایی ده. دست از گرگی و حیزی برداری، نگهبانی گله کنی!
خاکستری قاه قاه خندید و گفت: چی؟ گرگ بیاد بشه نگهبان گله؟ دم تکون بده تا ارباب رحم کنه استخون همون هایی رو که قراره ازشون محافظت کنه بندازه جلوش؟ آخه این هم شد کار؟ گرگ که رام شد دیگه گرگ نیست بهش میگن سگ!
راهشو گرفت ورفت. ولی نمی تونست فراموشش کنه. دیگه شکارنمی رفت. چیزی نمی خورد. لاغر شده بود. اخلاق سگی پیدا کرده بود.
بالاخره بعدازچندروزطاقتش طاق شد. رفت پیش سپید برفی گفت باشه لامصب قبول!
ازفرداش بالای سرگوسفند ها پرسه میزد. جلوی شکمشو میگرفت، زخم زبون سگ هارو تحمل می کرد، دم تکون میداد، هم گله ای های سابق که سروکله شون پیدا می شد خیز به طرفشون برمیداشت وکنایه های خفت بار اونهارو تحمل می کرد. دلش به این خوش بود که با سپید برفی بود.
اما عجیب بود. کم کم سپید برفی ازش روبرمیگردوند، سرد شده بود و بهش محل نمیذاشت. تااینکه یه روز واستاد توروش و بهش گفت: میدونی چیه، من اون خاکستری گرگ رودوست داشتم نه تورو!
خاکستری اون شب جلوی خشم بی مهاردوستان قبلیش مقاومت نکرد. تنش رو به دندون های تیز اون ها سپردووقتی خونش روی برف ریخت برای آخرین بار "خاکستری" شد.
(1) = این داستان کوتاه را تقدیم میکنم به "نادرابراهیمی" به خاطر داستان "تسخیرناپذیر" او و به دکتر "اسماعیل خویی" به خاطر شعر "خصلت"او:

Tuesday, July 31, 2018

توریسم اسلامی

برآورد می شود مسلمانان در حال حاضر در حدود یکصد و هشتاد میلیارد دلار در سال خرج سفر می کنند که پیش بینی می شود تا سال 2020 به دویست وبیست میلیارد دلار افزایش یابد.در سال بیست هفده محبوب ترین کشورهای مقصد گذراندن تعطیلات مسلمانان به شرح زیر بودند:
کشورهایی با اکثریت مسلمان (به ترتیب) : 1- مالزی 2 - امارات متحده عربی 3 - اندونزی 4 - ترکیه  5 - عربستان سعودی 6 - قطر 7 - بحرین 8 - عمان 9 - مراکش 10 - کویت
کشورهایی با اکثریت غیرمسلمان: 1 - سنگاپور 2 - تایلند 3 - انگلستان 4 - ژاپن 5 - تایوان 6 - هنگ کنگ 7 - آفریقای جنوبی 8 - آلمان 9 - فرانسه 10 - استرالیا
اما مبدا مسافرانی که به این کشورها سفرکرده اند و میزان پولی که در سال بیست هفده خرج کرده اند به شرح زیراست:
 یک - امارات متحده عربی 17.6 میلیارد دلار
دو - عربستان سعودی 16.1 میلیارد دلار
سه - کویت - 10.4 میلیارد دلار
چهار - اندونزی - 7.9 میلیارد دلار
پنج - ایران - 7.7 میلیارد دلار
شش  مالزی - پنج میلیارد دلار
هفت - عراق - 4.9 میلیارد دلار
هشت - قطر - 4.5 میلیارد دلار
نه - ترکیه - 4.4 میلیارد دلار
ده - سنگاپور - 3.5 میلیارد دلار
 
تفسیر و تعبیرش با خواننده.
منبع: نشریه اتاق بازرگانی دوبی، جولای 2018


Monday, July 30, 2018

آن وقت ها که دبستان می رفتیم، یادش به خیر، مُبصِر داشتیم. کار مبصر بعضی پامنبری ها بود. تخته سیاه را پاک می کرد، گچ می آورد، حاضر غایب می کرد، برپا-برجا می گفت و یک سری پامنبری های دیگر. اما از جمله این پا منبری ها یکی هم این بود که روی تخته سیاه دو ستون باز می کرد. بالای یکی می نوشت "خوب" و بالای آن یکی "بد". بعد می آمد اسم بعضی از بچه های کلاس را بنا به تشخیص خود در زیر ستون خوب یا بد می نوشت. این کار باعث می شد نفوذ و برد و اهمیت مبصر بیشتر شود و خاطرش نزد بچه ها عزیز تر یا منفورتر شود و بچه ها هم برای رضایت مبصر و انتقال از ستون بد به خوب به صرافت بیفتند که اغلب هم بر طبق معمول (ولی برخلاف آنچه قاعدتاً باید روح چنین ابزارهای مثلاً آموزشی باشد) به رشوه دادن ها در همان عالم دبستانی منجر می شد.
حالا حکایت این مجله ی تایم است. در ماه می هر سال می آید یکصد شخصیت جهانی را انتخاب می کند و نام و عکس وشرح کوتاهی را در مورد اهمیت مثبت یا منفی آن ها منتشر می کند.
من البته معیارهای مجله تایم رادر انتخاب این افراد نمیدانم و خبر ندارم که چه کسی آن هارا نامزد می کند و آیا انتخابی هستند یا انتصابی. اما امسال در لیست یکصد تایم، که آن هارا بانفوذ ترین آدم های دنیا مینامد، دو ایرانی هم هستند: آقای فرهادی در ستون خوب ها و آقای خامنه ای در ستون بدها. یادم هست که مدتی در فضای فیس بوک نام اصغر فرهادی و دعوت به رای دادن برای انتخاب او دیده می شد اما ظاهراً آقای خامنه ای بدون پارتی بازی به این مقام رسیده است.
اما یک نکته دیگر هم در مورد این "یکصدِ تایم" بگویم و بروم پی کارم. لیست این یکصد نفر را که مرور می کردم دیدم فقط 25 نفر از آن هارامی شناسم! یعنی منی که ادعای باسوادی و روشنفکری وبه قول مرحوم اخوان چه و چه دارم و از صبح تا شب مشغول خواندن و مرور اخبار هستم فقط 25% از این یکصد شخصیت را می شناسم! حالا البته می توانم این را به حساب انتخاب های ضعیف تایم بگذارم و خودرا دلداری دهم ولی خوب درست ترش این است که به یاد همان سال های دبستان یک "خِفَتِ" سرِ صف برای خودم بکشم که این همه از قافیه پرتم.
تازه بدی کار دراینجاست که بین اسم های این لیست یکصد نفره که من تا حالا نمی شناختم، آدم های جالبی هم هستند مثل مثلاً علی فرزات، کاریکاتوریست (یا کارتونیست) معترض سوری که نیروهای بشار اسد هردو دستش را شکستند تا نتواند کاریکاتور بکشد ولی او هنوز هم مشغول است. و یا الکسی ناوالنی روسی که پیه دردسر و مشکلات را به جان خریده و در مقابل ولادیمیر پوتین ایستاده و خلاف کاری های اورا افشا می کند. و یا از همه مهم تر اسکار پیتوریوس که گرچه دوپایش از زانو به پائین قطع شده، اما با پشتکار و قدرتی شگرف و قابل ستایش توانسته جواز ورود به مسابقات المپیک لندن را برای رقابت با قهرمانانی که پاهای سالم دارند بدست آورد. دارم از خودم و ندانستنم و نشناختن این آدم های بزرگ شرمنده می شوم.
پ.ن.: چهارسال پیش هم در مورد "یکصد تایم" آن سال مطلبی در اینجا نوشتم.

Sunday, November 6, 2016

زورِ شورِ زندگی

مداحی به گورکن و سنگتراش و مرده شور گفت: شماها تازه کار هستید هنوز باید خیلی ترقی کنید تا به درجه ی من برسید.
مرده شور گفت: ایشالله قبل از رسیدن به درجه تو خودم می شورمت!
سنگتراش گفت: پس یه مدحی واسه سنگ فبرت بسرا!
گورکن گفت: خاک برسر ما که پیشرفتمان این باشد که به خاطر زندگی مدح مرگ را بگوئیم!
گرچه همگی در پیشه ی مرگ نان می خوردند، اما این زورِ زندگی بود که وادارشان می کرد تا مزه بپرانند.

Thursday, October 20, 2016

اپیلاسیون

بمانعلی که روزگاری قهرمان وزنه برداری در رده خروس وزن بود تعریف می کرد که در یکی از مسابقات وقتی وزن کشی کردیم معلوم شد دویست و پنجاه گرم اضافه وزن دارم و باید برم سنگین وزن که چون حریفا قَدَر بودن بی برو برگرد می باختم. خدا بیامرز کوچ مون یه راه حل ابتکاری به ذهنش رسید گفت بمان جان امشب که حموم میگیری یه اپیلاسیون سرتاسری بکن ببینیم چی می شه. فرداش که روز مسابقه بود وقتی وزن کشی کردیم دو کیلو و دویست و پنجاه گرم وزنم کم شده بود! داور گفت میتونی بری رده مگس وزن که رفتم و قهرمان شدم!  .

Wednesday, October 19, 2016

اشگ خدا

پیرمرد دستش را بالا برد و با صدای لرزانی گفت: دربست! راننده کشید کنار و ترمز کرد. پیرمرد روی صندلی عقب نشست وگفت میخوام شهرو بگردم ساعتی پنجاه تومن خوبه؟ کت شلوار آبی نفتی خیلی شیک و پیرهن برند پوشیده بود و از زیر عینک دودی، رنگ چشمانش معلوم نبود. راننده گفت درخدمتیم استاد! پیرمرد نگاهی به خوشنویسی نستعلیق روی آفتابگیر راننده که خوانده می شد "در حقیقت مالک اصلی خداست / این امانت بهر روزی دست ماست" انداخت و گفت آقا این ماشینتو میدی یه گشتی باش بزنیم؟ راننده ناباورانه از آینه به او نگاه کرد و گفت بله؟! پیرمرد گفت عرض کردم میشه ماشینتو بدی یه گشتی باش بزنم، مگه این جا ننوشتی مالک اصلی خداست؟ راننده با لحنی تمسخر آمیز پرسید: جنابعالی؟ پیرمرد گفت خدا هستم! راننده زیر لب غری زد و با لحنی تمسخر آمیز گفت: خوشبختم! پس یه باره بفرمائید تاکسی بنده طورسیناست و این دست چلاق هم ید بیضاست که سیب سرخ نصیبش شده؟ اینم از اول صبح چارشنبه مون! مصبتو شکر! پیرمرد گفت نخیر جنابعالی موسی نیستی این سمند هم عفیر نیست اما یه نگاهی به دستت بندازی بد نیست. راننده به دستش نگاه کرد که نور سفید فسفری از آن بیرون میزد. رنگش پرید اما زود خودشو جمع و جورکرد و گفت: استاد حالا نمی شد به جای این معجزه قالپاق و سپرهای این عفیرو طلایی می کردی؟ پیرمرد گفت خوشم اومد حقا که جزء للمتقین والی الذین آمنو و یومنون بالغیب هستی! بارک الله! حالا چی میگی میدی یانه؟ راننده پرسید آخدا میشه گواهینامه تو ببینم؟ هنوز معتبره؟ خدا زیر لب فحشی داد و گفت ای بخشگی شانس اینم از عبادالله الصالحینمون! اینم از احسن الخاقینمون! راننده گفت استاد ناراحت نشو ترو خ خ خ خودتون! ما هرچی داریم متعلق به شوماس اوضاع و احوالو که میبینین؟ شوما که کبر سن داری و ضعف باصره و لامسه و ثقل سامعه و خبط ذائقه می ترسم بزنی این امانتی رو که واسه روزی به مادادی قرش کنی تعمیراتش از وسع ما خارجه! راستیاتش اگه همون شنگولی دوران جوانی رو داشتی کی میومدی با تاکسی این بنده حقیر شهرو سیاحت کنی کافی بود یه هو بکشی طی الارض کنی! اصن گیرم این چارچرخم مال خودت، خودت جواب قسط بانک و بدهیشو بده! کجای این شهرو می خوای سیاحت کنی؟ کارتن خوابا و معتادا و بچه فروشارو؟ یا دزدا و روسا رو؟ حالا اینا هیچی بچه هایی که تو سوریه و عراق تیکه تیکه می شن یا تو دریا غرق می شنو یا ...لا اله الا الله بیا اصن نخواستیم اینم سوئیچ اماننیت!
اما روی صندلی عقب هیچ کس نبود! خانمی از کنار خیابون داد زد: دربست! و وقتی سوارشد گفت آقای راننده شما هم کار سختی داری ها! این پیرمرد خوش تیپ چه دردی داشت که های های داشت گریه می کرد!